۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

مارتین لوتر کینگ: واعظ منبر مسالمت


مارتین لوتر کینگ:  واعظ منبر مسالمت

(نسخۀ کامل)

هفته اول شهریور ماه امسال مصادف بود با پنجاهمین سالگرد سخنرانی مشهور مارتین لوتر کینگ یکی از رهبران جنبش مدنی آفریقایی تباران آمریکا که در آن از «رویایی که در سر دارم» گفت. به همین مناسبت، نهادها و شخصیت های سیاسی گوناگون در آمریکا از جمله مقامات هر دو حزب دمکرات و جمهوریخواه در یک گرد هم آیی بزرگ شرکت کردند. رسانه های گروهی سراسر دنیا نیز این مراسم را پوشش دادند.

در سال های اخیر نام مارتین لوتر کینگ همراه با نام هایی چون مهاتما گاندی و نسلون ماندلا زیاد به گوش می رسد. بخشی از احزاب و شخصیت های سیاسی که مدافع مبارزات مسالمت آمیز برای انجام پاره ای اصلاحات در جامعه اند، فعالیت افرادی مانند مارتین لوتر کینگ را الگویی برای رسیدن به خواسته های عادلانه مردم بدون افتادن به «دام» خشونت و انقلابات قهرآمیز معرفی می کنند. می گویند گاندی با مسالمت و پیشبرد نافرمانی مدنی موفق شد هند را به استقلال برساند؛ ماندلا با طرح آشتی ملی توانست سایه آپارتاید را از سر جامعه آفریقای جنوبی برچیند و بدون خونریزی جامعه ای متحد همراه با اقلیت سفیدپوست بسازد؛ مارتین لوتر کینگ هم  اگر چه در سال 1968 به قتل رسید و خود نتوانست تحقق رویای برابری سیاهان با سفیدها را ببیند اما سرانجام این رویا با امتیازاتی که طی 50 سال اخیر نصیب آفریقایی تباران آمریکا شده و به سر کار آمدن اوباما به عنوان رئیس جمهور صورت واقعیت به خود گرفته است. برای تحلیل از استقلال هند و برچیدن آپارتاید در آفریقای جنوبی به فرصتی دیگر نیاز است؛ در اینجا مشخصا به مساله نابرابری نژادی/ملی در آمریکا و راه مسالمت آمیز مارتین لوتر کینگ نگاهی می اندازیم.

مارتین لوتر کینگ که بود؟ او در دهه 1950 کشیش جوانی بود که فعالیت مدنی خود علیه تبعیض نژادی در آمریکا را با سازماندهی جنبش تحریم اتوبوس های شهری آغاز کرد. اول دسامبر سال 1955 زن سیاهپوستی به نام «رزا پارک» در شهر «باتن روژ» حاضر نشد صندلی اش را در اتوبوس برای یک مسافر سفیدپوست خالی کند. او را به همین جرم محاکمه و محکوم کردند. تعدادی از کشیشان سیاه که کینگ هم در میان شان بود انجمنی برای مبارزه با این گونه تبعیض ها تشکیل دادند. او خیلی زود به رهبر این انجمن تبدیل شد. همین انجمن بود که کارزار تحریم استفاده از اتوبوس های شهری را رهبری کرد. ایدۀ مارتین لوتر کینگ، عمل مستقیم مسالمت آمیز بود. به گفتۀ خودش «تاکتیک ما مختل کردن نظم است و خواست ما، تغییر همین جا و همین حالاست.» این تحریم با پیروزی سیاهان خاتمه یافت و دیوان عالی کشور آمریکا رای به لغو جداسازی صندلی های اتوبوس بر حسب رنگ پوست مسافران داد. این پیروزی باعث شد که نام مارتین لوتر کینگ بر سر زبان ها بیفتد و گروه های کوچک و پراکندۀ فعالان حقوق مدنی سیاهان و کلیساهای مختص آنان در ایالات جنوبی زیر پرچم یک تشکیلات بزرگتر متحد شوند.

اما ستم بر آفریقایی تباران آمریکا به این گونه جداسازی ها محدود نمی شد. این ستمی ریشه دار و نهادینه در نظام سرمایه داری آمریکا بود و بیش از 200 سال سابقه داشت. تا جنگ جهانی دوم در آغاز دهۀ 1940 سیاهان آمریکا درگیر کار کشاورزی نیمه برده داری در جنوب بودند و زندگی بخور و نمیری داشتند. آنان را به زور بیسواد نگه داشته بودند. اگر نافرمانی می کردند شلاق و شکنجه در انتظارشان بود. بعد از خاتمۀ جنگ جهانی در سال 1945 روابط سرمایه داری در مناطق جنوبی آمریکا هم توسعه یافت. کشاورزی مکانیزه شد و کل اقتصاد و شیوۀ زندگی در آن مناطق را دگرگون کرد. میلیون ها نفر (سیاه و سفید) که به نیروی کار مازاد کشاورزی تبدیل شده بودند از زمین کنده و راهی شهرها شدند. دستمزدی که در شهرها به کارگران سیاه می دادند نصف کارگران سفید بود. سیاهان حتی در حق رای و شرکت در بازی فریبکارانۀ انتخابات هم با سفیدها برابر نبودند. در بعضی از ایالت های جنوبی، برای رای دادن شرط سواد گذاشته بودند که با توجه به بیسوادی گسترده و تحمیلی توده های آفریقایی تبار، این معنایی جز محرومیت آنان از رای دادن نداشت. تحقیرآمیزتر از هر چیز اجرای سیاست جداسازی در محیط های عمومی بود: از بیمارستان گرفته تا زندان، از مجتمع ها و محلات مسکونی تا اتوبوس ها و قطارها، از ورزشگاه ها و استخرها تا رستوران ها و سرویس های بهداشتی و آبخوری ها. قانون جنوب این بود: «سیاه و سفید با هم برابرند به شرط اینکه از هم جدا باشند.» نهادهای شبه نظامی تحت نام کوکلاکس کلان و شوراهای شهروندان سفید در جنوب مرتبا تظاهرات نژادپرستانه راه می انداختند، مغازه ها و محیط های کار مختلط را تحریم می کردند، به شکار سیاهان می پرداختند و آنان را شکنجه می کردند و به قتل می رساندند. هر سفیدپوستی که از سیاهان پشتیبانی می کرد را کمونیست می نامیدند و به عنوان خائن و جاسوس مورد آزار و ارعاب قرار می دادند. خلاصه اینکه در دهۀ 1950 شرایط سیاهان آمریکا فرق چندانی با دوران قبل از الغای برده داری در آمریکا نداشت.

مهاجرت گستردۀ توده های سیاه از مناطق کشاورزی جنوب به شهرهای بزرگ و تجمع آنان در محلات فقیرنشین خاص سیاهان، تضادهای طبقاتی/ نژادی میان محرومان با نظم حاکم را آشکارتر و حادتر کرد. چهرۀ زشت تبعیض و بی عدالتی عریان تر از پیش به چشم آمد. همزمان، زندگی متلاطم و متنوع و پر تضاد در شهرها، افق دید ستمدیدگان را بازتر کرد و شالوده ای نو برای اعتراض و شورش آگاهانه شان فراهم ساخت. نافرمانی مدنی که نمونه اش را در مبارزۀ «باتن روژ» ذکر کردیم طلایه دار چنین اعتراض و شورشی بود.

اول فوریه 1960 چند دانشجوی سیاهپوست در شهر گرینزبورو در ایالت کارولینای شمالی، جرقۀ یک جنبش سراسری ادامه دار را زدند. آنان تصمیم به تحصن در فروشگاه ها و کافی شاپ هایی گرفتند که مشتریان سیاه را راه نمی دادند. بعد از یک روز تعداد تحصن کنندگان در اولین کافی شاپ به 30 نفر رسید. سپس صدها دانشجوی دیگر همین کار را در مراکز عمومی دیگر تکرار کردند و بیزنس را از کار انداختند.  تهدید به بمب گذاری و سرکوب از سوی نژادپرستان بی اثر بود. شهردار پیشنهاد «مصالحه» بین دانشجویان و اتحادیۀ کسبۀ سفید را جلو گذاشت. جنبش مدنی سیاهان به قدرت و توان پیشروی خود باور کرد. در فاصلۀ دو ماه از اولین تحصن، موج مبارزه ده ها شهر بزرگ و کوچک را از غرب تا شرق آمریکا در بر گرفت. نژادپرستان دست به ضدحمله زدند. بر رهبران مسن تر جامعۀ سیاهان فشار گذاشتند تا جلو جوان ترها را بگیرند. از مدیران کالج های سیاهان خواستند که دانشجویان فعال را اخراج کنند. پلیس سرکوب خشن تحصن کنندگان را آغاز کرد و هزاران دانشجو را به زندان انداخت. کوکلاکس کلان ها با چماق و زنجیر و گلوله به جان دانشجویان معترض سیاه و همرزمان سفیدپوست آنان افتادند. این هجوم وحشیانه باعث مقاومت و اعتراض بیشتر شد. حس غرور در میان سیاهان گسترش یافت و رادیکالیسم و رزمندگی در بین جوانان رشد کرد. خیلی از آنان دیگر حاضر نبودند به نصیحت های سیاهان نسبتا مرفه ای که با وضع موجود کنار می آمدند گوش کنند.

در همان سال 1960 رهبران مسالمت جوی سیاه که اکثرا کشیش بودند تشکیلاتی به نام «کمیتۀ هماهنگی غیر خشونت آمیز دانشجویی» درست کردند. هدف شان این بود که اعتراضات جوانان را تحت کنترل خود بگیرند. این هدف را روشن تر از همه مارتین لوتر کینگ بیان می کرد. او دائما به دانشجویان سیاه رهنمود می داد که «به راه مسالمت آمیز متعهد باشند و از عشق و اخلاقیات مسیحی پیروی کنند.» اما واقعیات زنده و خونین زندگی، راه دیگری را طلب می کرد. مبارزان سیاه و سفیدی که با سر و صورت زخمی از دست اوباش نژادپرست جان سالم به در برده بودند دیگر به موعظات مارتین لوتر کینگ باور نداشتند.

اوج گیری جنبش سیاهان در شرایطی اتفاق می افتاد که جان اف کندی رئیس جمهوری وقت از حزب دمکرات برای انتخابات بعدی روی رای سیاهان جنوب حساب باز کرده بود. او به دانشجویان و فعالان مدنی سیاه وعده داد که اگر از نافرمانی مدنی دست بکشند و به صندوق های رای روی بیاورند، نژادپرستان جنوب بهانۀ سرکوب را از دست خواهند داد. بعضی از رهبران قدیمی جامعۀ سیاه با کندی به توافق رسیدند. اما طرح سازش از دو جانب شکست خورد. از یک طرف سفیدهای جنوب که حاضر نبودند به راحتی از امتیازات شان بگذرند به سرکوب سیاهان ادامه دادند. از طرف دیگر جوانان رادیکال سیاه برای وعده های جان کندی تره خرد نکردند. چهرۀ شاخص این حرکت رادیکال، «مالکوم ایکس» بود. او مبارزه اش را از محیطی آغاز کرد که کاملا با سالن کلیساهای سیاهان و موعظات مسالمت آمیز مسیحی امثال مارتین لوتر کینگ تفاوت داشت: از زندان! او که توانایی زیادی در شکستن تابوها و اسطوره های جا افتادۀ مسالمت و تسلیم در ذهن توده های سیاه داشت در سخنرانی های خود از محرومان می خواست که تاریخ واقعی خود را بشناسند و آن را دوباره بنویسند. مالکوم ایکس به سرعت هواداران زیادی پیدا کرد و نزد دستگاه پلیس و امنیت داخلی آمریکا و رهبران مرتجع و محافظه کار جامعۀ سیاه که زیر پرچم «ملت اسلام» فعالیت می کردن به عنوان یک خطر و تهدید جدی مطرح شد.

سال 1963 بود که مارتین لوتر کینگ سیاهان را به برگزاری یک تظاهرات اعتراضی در شهر جنوبی «بیرمنگام» دعوت کرد. به علت مختل شدن کسب و کار سفیدها، مقامات شهر مجبور به مذاکره و توافق با سیاهان شدند. همزمان بمب گذاری ها و ترور فعالان سیاه در ایالات جنوبی بالا گرفت. 28 ماه اوت 1963 مارتین لوتر کینگ سخنرانی مشهورش را که بالاتر به آن اشاره کردیم ایراد کرد. این سخنرانی جمعبندی از مبارزۀ «بیرمنگام» بود و در واقع علیه خط مبارزه جویانه و رادیکال درون جنبش سیاهان تدوین شده بود. کینگ با ترسیم رویای آینده ای که بچه های بردگان سیاه و برده داران سابق سفید بر سر میز برادری با هم غذا بخورند در ذهن ستمدیدگان توهم می آفرید. جان اف کندی بلافاصله مارتین لوتر کینگ و همراهانش را به کاخ سفید دعوت کرد و به آنان تبریک گفت. کمی بعد، جان کندی در جریان رقابت ها و دعواهای درون هیئت حاکمۀ آمریکا در شهر دالاس مرکز ایالت تگزاس ترور شد. رهبران سازشکار جامعۀ سیاه کوشیدند رئیس جمهوری را که عملیات شکست خوردۀ نظامی به کوبا و اعزام اولین نیروهای کوماندویی کلاه سبز و مشاوران نظامی به ویتنام در پرونده اش بود «قهرمان آزادی» جلوه دهند. واکنش مالکوم ایکس اما صریح و تکان دهنده بود: «خود کرده را تدبیر نیست!»

اما واقعه ای که شکل گیری حرکت رادیکال در بطن جامعۀ سیاهان را با قدرت به نمایش گذاشت شورش هزاران هزار نفر از مردم در شهر صنعتی دیترویت (قطب خودروسازی آمریکا) بود. در ماه جولای 1967 مردم فقیری که بیشترشان را سیاهان تشکیل می دادند فروشگاه ها را خالی کردند و مقابله با نیروهای پلیس برخاستند. ساختمان های زیادی به آتش کشیده شد. در عرض دو روز ثروت زیادی توزیع شد و این پاسخ تهیدستان بود. مناسبات توزیع ناعادلانه و زندگی ناعادلانه در جامعۀ سرمایه داری. پاسخی بود به مالیات پنهانی که به محله های سیاهپوست نشین بسته می شد. برای سرکوب شورش، ارتش وارد عمل شد. اما جوانان شورشی چند روز به مبارزه مسلحانه پرداختند. این نشان می داد که درگیر بودن آمریکا در جنگ تجاوزکارانه در ویتنام فکر و عمل جامعه را دستخوش تغییرات زیادی کرده است. مبارزه قهرآمیز به عنوان طبیعی ترین شیوه اعتراض به خیابان ها راه یافته بود. از 43 نفری که در جریان شورش کشته شدند 33 نفرشان سیاه بودند. هزار نفر از 1200 شورشی که دستگیر شدند کارگر شرکت های بزرگ صنعتی بودند و اکثرشان سیاه. خط مسالمت آمیز و اصلاح طلب مارتین لوتر کینگ در جامعۀ سیاهان با چالش و رقیبی جدی روبرو شده بود. این خط رادیکال با تشکیل حزب پلنگان سیاه در سال 1967 بیان تشکیلاتی یافت و به سرعت در سراسر کشور منتشر شد. اگر کینگ و همفکرانش مردم را به وعده ها و آموزه های انجیل و اصول دمکراسی بورژوایی بنیانگذاران جمهوری آمریکا فرا می خواندند، پلنگان سیاه از کمونیسم و انقلاب و مائوتسه دون حرف می زدند. آن ها شکلی از تئوری چریکی برخاسته از جنبش های آمریکای لاتین را وسط می کشیدند و رگه هایی از ناسیونالیسم ستمدیدگان آفریقایی تبار را عرضه می کردند. اگر مارتین لوتر کینگ در سخنرانی هایش این توهم را می پراکند که «ستمدیدگان سلاحی قدرتمندتر از ترویج مسالمت و آشتی در جامعه در دست ندارند» پلنگان سیاه این جمله مائو تسه دون را به میان توده ها می بردند که «قدرت سیاسی از لولۀ تفنگ بیرون می آید.» جنبش سیاهان می رفت که به یک خطر بزرگ برای نظم حاکم تبدیل شود. مقامات امنیتی و پلیسی به چاره جویی پرداختند و یک طرح همه جانبه برای مهار کل جنبش سیاهان، نابودی بخش رادیکال جنبش و تضعیف و جذب بخش مسالمت جوی آن ترسیم کردند. پرتاب بمب به دفاتر علنی پلنگان سیاه، ترور فعالان این حزب و دستگیری پیاپی رهبرانش آغاز شد. در آوریل 1968 مارتین لوتر کینگ در شهر ممفیس به قتل رسید. چند روز بعد مائوتسه دون بیانیه ای در دفاع از مبارزات سیاهان آمریکا منتشر کرد و به مردم سراسر دنیا یادآور شد که کینگ با وجود اینکه طرفدار آموزۀ عدم توسل به خشونت بود اما امپریالیست های آمریکایی به او هم رحم نکردند. و این واقعه درس عمیقی برای توده های سیاه در بر دارد. او تاکید کرد که تضاد میان توده های سیاه و هیئت حاکمۀ آمریکا تضادی طبقاتی است و آزادی کامل جز با سرنگونی طبقه سرمایه دار به دست نمی آید.

طبقۀ حاکمۀ آمریکا موفق شد حزب پلنگان سیاه را متلاشی کند. هم زمان از دو عامل برای مهار توده های تهیدست و بخش میانی جامعۀ سیاهان و روشنفکرانش استفاده کرد. یکم، پخش گسترده مواد مخدر ارزان در محله های سیاهان به هدف کشتن روحیۀ شورشی جوانان. دوم، دادن امتیاز به برخی شخصیت ها و نهادهای سازشکار به ویژه در جوامع کلیسایی سیاهان و جذب آنان در رده های مختلف دستگاه دولت و احزاب رسمی.

جنبش های رادیکال و انقلابی دو دهۀ 1960 و 1970 در آمریکا فروکش کردند و استثمار و ستمگری ادامه پیدا کرد. ستم ملی/ طبقاتی بر توده های سیاه نیز علیرغم بزرگداشت سالانۀ خاطره مارتین لوتر کینگ توسط همفکرانش زیر پرچم هیئت حاکمه آمریکا همچنان در حیات جامعه ریشه دارد و در اقتصاد و سیاست و فرهنگش بازنمایی می شود. امروز جوانان سیاه همچنان قربانی اصلی خشونت پلیسی و ضرب و شتم و تحقیر در بازداشتگاه های آمریکا هستند. امروز تعداد سیاهان زندانی 10 برابر بیشتر از 50 سال پیش است! امروز نرخ بیکاری و کم سوادی در بین سیاهان و دیگر رنگین پوستان بسیار بالاتر از سفیدپوستان آمریکاست.

 
واقعیت اینست که حتی همین حد از مشارکت دادن بورژوازی سیاه در امور و سهم دهی سیاسی ـ اجتماعی به جامعۀ سیاهان آمریکا که امروز می بینیم نتیجۀ فشار حرکت رادیکال دهه های 1960 و 1970 و راهکاری است که طبقۀ حاکمه مجبور شد در برابر گسترش ایدۀ انقلاب اجتماعی اتخاذ کند. نافرمانی مدنی مسالمت آمیز و تاکید بر مظلومیت ستمدیدگان سیاه که مارتین لوتر کینگ پرچمدارش بود هرگز نمی توانست نژادپرستان سفید را وادار به عقب نشینی کند. اینکه جامعۀ آمریکا به تحقق رویایی که مارتین لوتر کینگ در سر می پروراند نزدیک شده است یا نه را باید از داغ لعنت خوردگان پرسید و نه از امثال باراک اوباما.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر