۱۳۹۸ بهمن ۱۷, پنجشنبه

نشریه «آتش» شماره ۹۹- بهمن ماه ۱۳۹۸


نشریه «آتش» شماره ۹۹- بهمن ماه ۱۳۹۸

سرسخن: نگاهی به سخنرانی های اخیر خامنه ای
به فاصله کوتاهی پس از خیزش قهری توده های تهیدست در آبان ماه، جمهوری اسلامی تلاش کرد حولِ کشته شدن قاسم سلیمانی یک «همدلی» و «چسب اجتماعی» با همراهی عده ای از روشنفکران دودِل یا پادوصفت و سلبریتی های لمپنِ ورزشکار و «هنرمند»، به وجود آورد. اما هنوز «طعمِ شیرین» جنازه گردانی حاجیِ جنایتکار را مزه مزه می کرد که با خیزشی دیگر روبرو شد. این بار با ابتکار و پیشتازی دانشجویان. فاجعۀ ساقط شدن هواپیمای مسافربری توسط پدافند سپاه پاسداران و دروغ هایی که به مردم تحویل دادند، آتش زیر خاکستر را دامن زد. این بار با شعارهایی بسیار صریح تر که مستقیما کل نظام و رهبرش را نشانه می گرفت و بخش پیشرو این مبارزات خواست و نیاز به انقلاب را جلو گذاشت.
این واقعه شدیدا به آن حس «اعتمادِ» توهم بار در میان قشرهایی از میانی های جامعه که در عین نارضایتی از رژیم، بر این باور بودند که «هرچه باشد جمهوری اسلامی حافظ امنیت کشور است» ضربه زد. آن طور که مصطلح شد، «تشییع جنازۀ اعتماد» یک واقعیت امروز جامعه است.
خامنه ای پس از هشت سال تصمیم گرفت خودش مضحکه ارتجاعی نماز جمعه ۲۷ دی را برگزار کند. مخاطبین او صرفا طرفداران نظام و پایه اجتماعی اش بودند. او این بار برخلاف معمول، نه با اسلحۀ ژ۳ که با اسلحه مخصوص تک تیراندازان، خطبه هایش را خواند. چیزی که باعث به راه افتادن مباحث زیادی در شبکه های اجتماعی شد. عده ای بر آن بودند که این که اقدامِ نمادین دارای پیامی به طرفداران نظام است. پیامی با این مضمون که هر بارتوده های مردم وارد میدان مبارزه شوند، جمهوری اسلامی و قوای سرکوبش چطور عمل خواهند کرد.
خامنه ای مثل همیشه مبارزات مردم را متأثر از «دشمن» خواند و کوشید به پایه اجتماعی بُهت زده اش، آرامش ببخشد و آنها را بسیج کند. اما این آب در هاون کوبیدن است. حملات مکرر توده های مردم به  رژیم و سرانش، دلایل ساختاریِ عمیق دارد. ولی فقیه رژیم، مبارزات دی ماه ۹۸ دانشجویان و مردم را توطئه دشمن برای از یاد بردن «حادثه یوم الله درهم کوبیدن پایگاه های آمریکایی از ذهن مردم» دانست. اما این «یوم الله» از همان ابتدا هم مورد تمسخر اکثریت جامعه بود.
خامنه ای مثل همیشه اما این بار بنا به خطیر بودن اوضاع تلویحا برای توده های تحتانی جامعه خط و نشان کشید. اما سعی کرد با دانشگاه و دانشجویان که مبتکر به راه انداختن دور نوین مبارزات بودند، برخورد «نرم» کند. آن هم در شرایطی که لباس شخصی ها و حراستی ها بی وقفه در حال شکار دانشجویان فعال هستند. خامنه ای که به درستی خطرات بالفعل پیوند بخش های مختلف مردم از جمله پیوند میان دانشجویان و توده های تحتانی را می داند، با این جداسازی تلاش کرد به دانشجویان بگوید حساب خودتان را از اقشار تحتانی جامعه جدا کنید. در واقع چالشی در مقابل به دانشجو و دانشگاه قرار داد تا تعیین تکلیف کنند که در کدام طرف ایستاده اند؟
بلافاصله پس از سخنرانی خامنه ای، سخنگویان و تحلیل گرهای جمهوری اسلامی شروع به  «افشاگری» از ظلم های «استکبار جهانی» و شمارش جنایت های آمریکا در جهان و درون خودِ جامعه آمریکا از جمله علیه مردم سیاه، کردند. اما نه جمهوری اسلامی و رهبرش و نه امپریالیسم آمریکا و رهبرش، هرگز نمی توانند «قاضی» حقوق و منافع توده های مردم باشند. آنها دو نیروی منسوخ و گردانندۀ دو نظام ستم و استثمار هستند که  وجودشان به بهای گزاف برای مردم این منطقه و تمام بشریت تمام شده است. در مورد نزاع میان دو منسوخِ اسلامگرایی و امپریالیسم، سه نکته را نباید فراموش کرد:  ۱-هرگونه سمت گیری با یکی از این دو، در نهایت هر دوی آنها را تقویت می کند. ۲- جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام بنیادگرای دینی در عین داشتن تضاد با سیاست ها و اقداماتِ امپریالیست ها (و مشخصا آمریکا) بخشی در هم تنیده با نظامِ سرمایه داری امپریالیستی حاکم بر جهان است. تا آنجا که جمهوری اسلامی حتا یک روز هم بدون حمایت و محاسباتِ راهبردی امپریالیست ها برای خاورمیانه و این کشور، دوام نمی آورد. ۳- خصلت و ماهیتِ طبقاتی حاکمان ایران تفاوتی با خصلت و ماهیتِ طبقاتی حاکمان امپریالیسم آمریکا ندارد. آنها هر دو طبقۀ سرمایه داران (بورژوازی) را نمایندگی می کنند. فرق شان در آن است که یکی بسیار قوی تر از دیگری است. چرا که میلیاردها نفر را در مقیاس جهانی استثمار و ثروت حاصل از کار آنها را تصاحب و کنترل می کند.  
خامنه ای پیشتر در مواجه با خیزش آبان ماه تهیدستان و در جلسه مورخ ۶ آذر ۱۳۹۸ در دیدار با نیروی بسیج، ماهیتِ طبقاتی نظامِ اسلامی را درست تعیین کرد و خیلی روشن از «مستضعفین» اعلام برائت کرد و گفت:
«مستضعفین چه کسانی هستند؟ مستضعفین را بد معنا میکنند. مستضعفین را به افراد فرودست یا حالا اخیراً اقشار آسیب‌پذیر معنا میکنند… نه. قرآن مستضعف را این نمیداند… مستضعفین یعنی ائمّه و پیشوایان بالقوّۀ عالَم بشریّت… مستضعف یعنی آن کسی که بالقوّه صاحب وراثت عالَم است، بالقوّه خلیفهالله در زمین است،‌ بالقوّه امام و پیشوای عالَم بشریّت است.».
به عبارت دیگر خامنه ای شخص خودش را مصداق واژۀ «مستضعف» تعریف کرد! جمهوری اسلامی اگرچه طی چهل سال اخیر در ادبیات رسمی ، نظامش را «حکومت مستضعفین» و «کوخ نشینان» تعریف می کرد اما از ابتدا نیز همین نگاه امروزی خامنه ای را نسبت کارگران و زحمتکشان جامعه داشت. این نظام، نظام طبقۀ استثمارگر بوده و هست و حُسن سخنرانی اخیر خامنه ای فقط این بود که عوامفریبی چهل ساله را کنار گذاشت.
ولی فقیه رژیم در مواجهه با تضادهای پیچیدۀ پیشروی رژیمش از «اقتدار و قدرت» دم می زند. اقتداری که برای امپریالیستها البته بلوف شلیک موشک به بیابانهای خالی عین الاسد بود و برای توده های مردم سوریه، عراق و ایران، بمب و گلوله و شکنجه و کشتار. اما زیربنای این قدرت چیست؟ تصاحب کارخانه ها و معادن، زمین های کشاورزی، ابزار حمل و نقل و ارتباطات، بانک ها و دیگر منابع تولیدی. قدرت یعنی مالکیت بر ابزار تولید. مالکیت بر ابزار تولید به صاحبان قدرت امکان می دهد تا از طریق استثمار کار میلیون ها نفر از کسانی که هیچ مالکیتی بر ابزار تولید ثروت ندارند، ثروت انباشت کنند. آنها با تکیه بر این ثروت است که می توانند نیروی سرکوبِ سپاهی و ارتش و بسیجی و لشگر ائمه جمعه و زندان ها و غیره را سرپا نگاه دارند و بر مردم حکومت کنند. با این ثروت تولید شده توسط پرولتاریا است که می توانند حامی پروری کرده و یک قشر انگلیِ مزدور برای خود تعلیم دهند. قشری که خامنه ای آن ها را «مردم واقعی» می نامد.
بله! ما مستضعفین نیستیم. ما پرولتاریا هستیم و جنگ ما، نه جنگ «حق» علیه «باطل» بلکه جنگ طبقاتی برای سرنگونی این رژیم و کلیت نظام سرمایه داری وابسته به امپریالیسم، استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین و خلعِ ید قهرآمیز از خلع ید کنندگان (یعنی، این نظام و طبقه سرمایه داری) است! اکنون پس از چهل سال، بار دیگر صدای پای انقلاب می آید و جامعه با التهاب آن را می طلبد. آیا یک بار دیگر زنجیرهای اسارتمان صرفا تکان خواهند خورد یا با یک انقلاب واقعی، انقلاب کمونیستی، آنها را درهم خواهیم شکست؟ انقلاب کمونیستی در دستور کار جامعه است زیرا تضادهای ساختاریِ عمیق جامعه آن را ضروری کرده است. تاریخ دولت های طبقاتی، در همۀ اشکالشان و در سراسر جهان مدتها پیش به سر رسیده و به همین علت با هر دم و بازدمشان انواع قساوت ها و رنج های طاقت فرسا را بر اکثریت مردم هر جامعه ای تحمیل می کنند. اما این انقلاب، هرگز به خودی خود از راه نمی رسد حتا اگر فشارهای فقر و گرسنگی و سرکوب سیاسی میلیون ها بار بیش از این ها شود. بلکه کاری است که باید آگاهانه و پیوسته آن را تدارک دید و به فرجام پیروزمند رساند. اگر قرار است چنین  انقلابی شود،  ستون فقرات آن باید همان جوانانی باشند که با خیزش آبان ماه لرزه بر اندام این رژیم ضد مردم انداختند. همین مساله، تکلیف و وظیفۀ امروز ما را روشن می کند.


سردار کودک­ کُش و اینهمه جمعیت

سردار کودک­ کُش و اینهمه جمعیت
نگاهی به کارناوال حکومتی تشییع جنازه و مراسم سوگواری قاسم سلیمانی
حسام سیه­ سرانی
«چرا اینهمه آدم در تشییع جنازه قاسم سلیمانی شرکت کردند و به فراخوان حکومت پاسخ مثبت دادند؟» این پرسش بار دیگر به دغدغۀ ذهنی بسیاری تبدیل شد. سوالی که طی چند سال اخیر، در خاکسپاری اکبر هاشمی رفسنجانی و انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۶ هم تکرار شده بود و حتی به موجی از حیرت، سرخوردگی و ناامیدی نسبت به «مردم» و جهتگیری های سیاسی و طبقاتی شان منجر شد. مگر نه این است که بسیاری از این مردم زیر بار فشار فقر، فساد، بی کفایتی و سرکوب همین حکومت، زندگی روزمره شان با دشواری و رنج همراه است، پس چرا این چنین انبوه زیر تابوت سردار جنایت پیشۀ سپاه پاسداران را می گیرند و خواسته یا ناخواسته در کنار جمهوری اسلامی می ایستند؟ هرچند افتضاح ساقط کردن هواپیمای مسافربری اوکرائین، فرصت سوءاستفادۀ کامل حاکمیت از این مراسم «شکوه و وحدت ملی» را گرفت و به درجه ای آن را به ضد خودش تبدیل کرد و آتش زدن و پاره شدن عکسهای قاسم سلیمانی توسط دانشجویان و مردم خشمگین اعتراضات روزهای پس از سقوط هواپیما هم نشان داد که کماکان شعلۀ نفرت از سپاه ضد مردمی پاسداران و سرداران تبهکارش وسیعا در جامعه روشن است، اما این مساله نیازمند بررسی های تحلیلی، طبقاتی و جمعیت شناختی بیشتری است.
یکم: این یک واقعیت (فَکت) است که ایران هشتاد میلیون جمعیت دارد و خوشبینانه ترین گمانه زنی های مبتنی بر واقعیت – و نه ارقام خیالی دستگاه تبلیغاتی حکومت – نسبت به تعداد شرکت کنندگان در مراسم تشییع جنازه سلیمانی، حاکی از حضور حداکثر سه میلیون نفر در تمامی مراسمات و شهرها بوده است. آن هم در روز تعطیل عمومی مدارس و با سازماندهی و اعزام اجباری بسیاری از کارمندان، سربازان و اعضای بسیج روستاها و محلات. به علاوه جمهوری اسلامی یک پایۀ توده ای اعتقادی یا مزدور پنج تا هفت میلیون نفری در جامعۀ هشتاد میلیونی ایران دارد که در هیئت دو جناح اصولگرا و اصلاح طلب در هر انتخابات، راه پیمایی ها و کارناوالهای حکومتی شرکت می کنند. پایه ای که از فردای بهمن ۵۷ تا به امروز دوره به دوره ریزش داشته است اما هنوز موجودیت دارد و درصدی از از آن ها هنوز حاضر به پادویی، جنایت و «ایثار» برای رژیم هستند. با این وجود نمی توان منکر شد که جمعیت قابل توجهی به غیر از پایۀ اجتماعی حکومت و از میان توده هایی از اقشار میانی یا حتی تحتانی جامعه در این مراسم شرکت کردند. خاستگاه و ماهیت طبقاتی این توده ها و قوای محرکه ای که آنها را به سمتگیری با حکومت در این مورد ترغیب کرد و می کند چیست؟
دوم: بخشی از جمعیت غیر حکومتی و غیر مزدور حاضر در کارناوال سوگواری قاسم سلیمانی، متأثر از پروپاگاندای تبلیغاتی جمهوری اسلامی حول «تأمین امنیت ملی» بوده است. حکومت ایران طی سالهای اخیر با استفاده از شبح جنگ و فاکتور امنیت و مقایسه وضعیت ایران با شرایط از هم پاشیدگی اجتماعی سوریه و عراق توانست بخشهایی از طبقات و اقشار بالا و میانی جامعه را به سمتگیری با خودش، حمایت مشروط و دست کم بی طرفی دوستانه با خود بکشاند. واقعیتی به نام خطر «سوریه ای شدن» و پروپاگاندای حکومت درباره آن توانست آنها را متقاعد کند که سپاه پاسداران و سرداران آدمکشش همچون سلیمانی برای «امنیت مردم ایران» به قتل عام مردم غیر نظامی در سوریه و عراق و دخالتهای سیاسی و نظامی فاجعه بار در یمن و لبنان و افغانستان مشغولند. یک فرهنگ وقیحانۀ «زجر دیگری به شرطی که برای ما امنیت بیاورد مجاز است»!  کارزار تبلیغاتی حکومت در این مورد دست به کار بزرگ نمایی، اسطوره پردازی و پهلوان نمایی پیرامون شخصیت، «شجاعت» و «اقتدار» قاسم سلیمانی بوده است. کارزار تبلیغاتی وسیع برای تبدیل کردن تصویر یک جنایتکار جنگی به یک انسان وارسته و حافظ امنیت عمومی در اذهان مردم. از مصاحبه ها و مستندهای مربوط به عملیاتهای مفتضح جنگ ارتجاعی ایران و عراق تا کلوزآپهای چهره گریان «حاج قاسم»، از تبلیغات مبلغین غیر مستقیم جمهوری اسلامی در بی بی سی فارسی و امثال مسعود بهنود که او را «سردار عارف» و «شخصیت ملی و فراجناحی» خطاب کردند تا فیلمهای مستند یالانچی پهلوان دستگاه تبلیغات حکومت برای توجیه حضور جنایتکارانه اش در سوریه و اینکه «حتی نام حاج قاسم و ایران چند کیلومتر خط مقدم جبهه با داعش را جا به جا می کرد» و الی آخر.
سوم: واکنش خود به خودی به قلدری های آمریکا که رابطه اش با ایران رابطۀ یک کشور امپریالیستی با یک کشور تحت سلطه بوده و هست، باعث یکی گرفتن این تضاد با تضاد میان آمریکا و جمهوری اسلامی از سوی بخشهایی از مردم است. مردم در مناقشۀ میان آمریکا و جمهوری اسلامی هیچ منفعتی ندارند اما ویرانی های ناشی از آن را تجربه می‏کنند. بخشی از مردم به طور خود به خودی گرایش به رفتن به زیر بال دولت «خودی» را پیدا می‏کنند و وقتی از آن ناامید می شوند بخشی از آنها گرایش پیدا می‏کنند که از «خارج» یک منجی سربرسد. در واقع دو گرایش خود به خودی است که دو روی یک سکه اند. تهدیدات، فشارها و تحریمهای دولت و ارتش آمریکا به عنوان یک امپراتوری و قدرت امپریالیستی جهانی به جمهوری اسلامی به عنوان یک دولت جهان سومی به یک گرایش ناسیونالیستی و دفاع از «میهن خود» در میان اقشار و طبقات مختلف به ویژه بورژوازی ملی، خرده بورژوازی و روشنفکران ایران پا می دهد. گاها حتی کسانی که از جمهوری اسلامی نفرت دارند در مقابل ستمگری جهانی آمریکا یا دیگر قدرتهای امپریالیستی جهانی در موضع دفاع از حاکمیت قرار می گیرند. این احساس انزجار از فشار و تهدید امپریالیستها، کاملا به عادلانه است. اما جمهوری اسلامی آن را تبدیل به باد برای بادبان اسلام گرایی خودش می کند. این احساس انزجار از قلدری های آمریکا لاجرم هنگامی که به رفتن زیر پرچم ناسیونالیسم شیعی-ایرانی جمهوری اسلامی منجر می شود، خصلت عادلانه اش را هم از دست داده و کاملا واپسگرایانه و ارتجاعی می شود. توهم خرده بورژوازی (طبقه متوسط) ایرانی مبنی بر تأمین امنیتش توسط رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی، خیلی زود در جنایت سقوط پرواز ۷۵۲ به ضد خودش تبدیل شده. خرده بورژوازی که نسبت به خیزش تهیدستان و زحمتکشان در دی ۹۶ و آبان ۹۸ عمدتا بی تفاوت و منفعل بود، با خونین شدن خیابانها و نیزارها، با پدیدار شدن ابرهای تاریکِ جنگ احتمالی با آمریکا و سقوط هواپیمای «نخبگان»، نسبت به بلوف امنیت زیر چکمه های سپاه پاسداران هم شوک شد و هم توهمش دود شده و به هوا رفت.
چهارم: اما توهمات خوش بینانۀ خرده بورژوازی هیچگاه خود به خود از بین نمی روند و همواره نیازمند رهبری شدن توسط کمونیستها از طریق تحلیل و تشریح واقعیتِ پیچیدۀ موجود و پیش گذاشتن آلترناتیو واقعی، ممکن و مطلوبِ انقلاب کمونیستی و جمهوری سوسیالیسیتی نوین و بلند شدن آگاهانۀ توده های تحتانی جامعه است. لنین گفت توده های مردم از جمله کارگران – اما به ویژه خرده بورژوازی و اقشار میانی – به صورت خود به خود گرایش به رفتن زیر بال و پر بورژوازی و ایدئولوژی و چارچوب و تفکر بورژوایی دارند. چنین نیست که توده ها در فضای بی طرف و خنثیِ اجتماعی زندگی و فکر می کنند. به قول مارکس ایدئولوژی غالب در هر جامعه، ایدئولوژی و جهانبینی طبقۀ حاکم است. در جامعه ای که طبق شیوۀ تولیدی-اجتماعی سرمایه دارانه عمل می کند، این همواره ایدئولوژی، اخلاقیات، فرهنگ منحط و روش و بینش طبقۀ سرمایه داران است که در بیانمندی های مختلفِ اسلامی، دمکراسی لیبرال، جنبش بدون خشونت و صلح طلبانه، «جنگ پیشگیرانۀ» آمریکا، رفراندوم، بازگشت «عظمت ایرانی» از طریق خاندان پهلوی، انتخاب بین «بد و بدتر» و «تدبیر و امید» اصلاح طلبانه و غیره مرزهای تفکر و گرایشات توده ها را تعیین و محدود می کند. به همین علت آواکیان خاطرنشان کرد که پایه های مادی و تضادهایی که انقلاب کمونیستی را ممکن و ضروری می کنند بر اساس تفکرات لحظه ای توده ها، اینکه در حال حاضر چه می خواهند و چطور فکر می کنند، اینکه امروز پشت ترامپ، قاسم سلیمانی، میرحسین موسوی یا رضا پهلوی صف کشده اند، تعیین نمی شود. این عملکرد روتین سرمایه و نظام سرمایه داری و شیوۀ تولید سرمایه دارانه است که مدام به ضد خود تبدیل شده، بحران ایجاد می کند و بخشهایی از توده ها را به اَشکال مختلف به ضدیت با خودش می کشاند. اما تأکید باید کرد که توده ها به صورت خود به خود و خودجوش نه نسبت به این تضادها و قانون مندی های حرکت این تضادها و راه برون رفت از آن آگاه می شوند و نه از ایدئولوژی و جهانبینی فکری طبقۀ حاکم گسست می کنند. این کار و وظیفۀ ما کمونیستها است که با قلبهای آتشین اما مغزهای سرد و نگرش علمی جهت گیری استراتژیک را از کف ندهیم، در هر شرایط – حتی وقتی انبوهی از مردمِ متنفر از جمهوری اسلامی را در صف خاکسپران نعش حاج قاسم می بینیم – اعصاب استراتژیک مان را حفظ کرده و در صحنۀ مبارزه و نبرد با دشمن، بکوشیم فکر، جهتگیری، مواضع، اخلاقیات و ایدئولوژی توده های مردم را برای انقلاب کمونیستی و با کمونیسم نوین تغییر دهیم.

این “طبقۀ حساس”

این “طبقۀ حساس”
نامۀ یک  رفیق دربارۀ اعتراضاتِ دی ماه ۹۸ ارسالی به نشریه آتش
به لحاظ روش شناسی (متدولوژیک)، درست آن است که از شرایط جهانی و تضادهای امپریالیستی شروع شود و تحلیل های داخلی را در بستر آن مورد بررسی قرار داد. در این جا با پیش فرض گرفتن این نکته و برای اجتناب از طولانی شدن کلام به ذکر برخی نکات در باب شرایط داخلی بسنده می کنم. معتقدم پایۀ اصلی این دور اعتراضات که از شنبه شروع شد، بیشتر در خرده بورژوازی (طبقۀ متوسط) است. این بار لایه های وسیعی از اقشار به خیابان آمدند. اقشار میانی که عموما در آبان سکوت کرده بودند، این بار نتوانستند سکوت کنند. اما چرا؟
بخشی از این مسئله به روحیات این طبقه برمی گردد و بخشی دیگر به شرایط مادی اش. از همان جمعه که خبر سقوط هواپیما مطرح شد، بر «مسافران ایرانی بدشانسی» که «نخبگان دانشگاه های نمونۀ کشور» بودند تأکید شد. وقتی معلوم شد مساله نه سقوط که سرنگونی بوده است، واژۀ «بدشانس» به «بی گناه» تغییر یافت و گاه مظلوم هم به آن اضافه شد: «نخبگان ایرانی بی گناهِ مظلوم». هر کدام از این کلمات انعکاس معنایی خاصی در ذهن طبقۀ متوسط دارند. قصدم تحلیل فرمیک یا روانشناسانۀ قضیه نیست، بلکه تاکیدم روی این مطلب است که برای اقشار میانی و متوسط: تفاوت بین «نخبه» و «محرومین و کارگران»، «مردم مظلوم» و « مردم مهاجم» و گاه «اغتشاشگر»، تفاوت زمین تا آسمان است. به همین علت سلیبریتی هایی که در آبان ساکت بودند، حالا زبان به اعتراض باز کرده اند. نکته ای که البته باید به فال نیک گرفت و نکتۀ مهمی است.
اگر اقشار میانی به لحاظ ذهنی ساختار ذهنی واحدی داشته باشند، که ندارند؛ به لحاظ مادی این طبقه در شرایط فعلی بسیار مرکب است. لایه های پایینی طخرده بورژوازی در خطر شدید پرولتریزه شدن اند و از دستمزدهای ثابت برخوردار نیستند. لحاظ این نکته در تحلیل به غایت اهمیت دارد. از این جهت که تغییر پایه های مادی طبقۀ میانی فاکتور مهمی در تحلیل رفتار، کنش ها و واکنش های این طبقه است. طبقخ متوسطِ سال ۹۸ همان طبقه ی متوسط ۸۸ نیست؛ نه به لحاظ ذهنی و نه به لحاظ مادی.
به لحاظ ذهنی طبقۀ میانی در ۸۸ درگیر ایده های «جامعه مدنی»، نشریات آزاد و آزادی مدنی، همگی در چارچوب اصلاح طلبی بود. اما همین طبقه با تنگ تر شدن فضای سیاسی و شروع خزان «بهار عربی» به واسطۀ ایدۀ «امنیت ملی» در خط ریل های حاکمیت حرکت کرد. هر چه بحران های اقتصادیِ ناشی از تضاد های نظام سرمایه داری امپریالیستی در سطح جهانی و فشار کمرشکن آن بر توده ها افزوده می شد، بر طبل توخالی «امنیت ملی» محکم تر کوبیده می شد.
خطر جنگ، که در سطحی به نقطۀ اشتعال رسیدن تضادهای جمهوری اسلامی و آمریکا بود و در سطح کلی تر، متأثر از تشدید تضادهای میان قدرت های امپریالیستی، خطری واقعی بود. اما توهم «امنیت ملی» و «دفاع از مرزها» توسط سپاه واقعیت بیشتری برای این طبقه میانی داشت. بی دلیل نبود که مارش جنگی سپاه قدس التقاطی بود از ایرانیت و شیعی گری، ملت و امت.
اما آیا نکتۀ فوق بدین معنا است که اقشار میانی هیچ تضادی با دولت نداشتند؟ آیا تمامی تضادهای این اقشار با دولت، تحت لوای «امنیت ملی» منحل شده بود؟ خیر. این تضاد وجود داشت و بعضا نیز بسیار شدید می شد. کاری که «امنیت ملی» می کرد این بود که از بُرندگی تضادهای موجود می کاست.
خرده بورژوازی به ویژه از اواسط دهه ۱۳۹۰ فشار اقتصادی را حس می کرد. افزایش سرکوب ها و خفقان را لمس می کرد. به همین علت بود که عموم توده های این اقشار، در  دی ۹۶ و حتی در آبان ۹۸ حرفشان این بود که: «مردم حق دارند اعتراض کنند، اما این راهش نیست. نمی خواهیم جنگ بشود که… چرا باید بانک ها آتش زده بشه؟ … بعضی از این ها واقعا یه مشت عملۀ اوباشن…» و هزار جور حرف مشمئزکننده از این قبیل. در آبان ۹۸، مشکل اقشار میانی نفس اعتراض نبود، که شکل بروز اعتراضات بود. سرکوب آّبان به قدری شدید بود که خود قشر میانی هم شوکه شد. در این بین ماهشهر انعکاس گسترده ای پیدا کرد. به واقع «خیزش آّبان» نتوانست همراهی گستردۀ اقشار میانی را جلب کند، اما «سرکوب آّبان» توانست همدلی گستردۀ آنها را نسبت به توده های تهیدستان و زحمتکشان به دست بیاورد.
در این شرایط انباشت ستمی که سالها بود بر اقشار میانی هم تحمیل می شد، به همراه فشار اقتصادی و خیزش طبقات فرودست، اقشار میانی را در حالت انفجاری قرار داده بود. خبر سرنگونی هواپیمای «نخبگان ایرانی» همان ضربه ای بود که ضامن این طبقه را کشید و منفجر شد. آنچه طبقه متوسط از آن تحت عنوان «فساد» و «ناکارآمدی» سیستم یاد می کرد در فاجعۀ سرنگونی هواپیما فشرده شد و توانست پرده های در حال نازک شدن «امنیت ملی» را تا حدودی و به صورت مقطعی بدرد. چیزی که در شعار «سپاهی، بسیجی، داعش ما شمایی» فشرده شد. اعتراضات دو روز اخیر همانطور که گفتم اصولا پایه در میان اقشار متوسط دارد با تمام پس ماندهای ذهنی این طبقۀ متکثر. یکی از مشاهدات خودم این بود که: شروع اعتراضات که جلوی دانشگاه امیرکبیر اتفاق افتاد، ابتدا آرام برگذار شد. با شمع و گل و… برخی شروع به دادن شعار کردند، برخی دیگر آنها را به سکوت و آرامش دعوت کردند. این تقابل ادامه یافت تا اینکه نهایتا دستۀ شعار دهندگان اکثریت تجمع کنندگان را شامل شدند. شعارها که علیه خامنه ای و کل جمهوری اسلامی رفت، اولین گاز اشک آورها شلیک شد. اما بعد از چند دقیقه دوباره جمعیت، تجمع را از سر گرفت. درون همان فضای دودی اشک آور. در حینی که جمعیت دوباره شعارهایش را این بار رادیکال تر از سرگرفته بود برخی کمی کناره گرفته بودند و کنار شمع ها می گریستند که: «این چه مملکتی است که حتی حق سوگواری هم نداریم» و «گل به دستان» و «شمع افروزان» مردد بودند که به جمعیت ملحق شوند یا خیر. در این میان صحنه ای زجرآور از خلاقیات خرده بورژوایی رو آمد. در آن حین که همه داشتند برای پاتک زدن به گاز اشک آور سیگار روشن می‏کردند یک مرد جوان رفت و سیگاری برای یکی از گاردی ها که در آن حین داشت سرفه می کرد، گیراند. این فاجعه شب اول رخ داد. با افزایش شدت سرکوب شاید دیگر شاهد چنین فجایعِ اخلاقی که فرق بین سرکوبگر و سرکوب شونده را تشخیص نمی دهد و نمی خواهد تشخیص بدهد، نباشیم.
غرض این که شدت و درهم پیچیدگی تضاد ها به نحوی رقم خورده که هر آن می تواند به تحرک و تحریک لایه های مختلف بیانجامد. اقشار میانیِ به خیابان آمده اند. اما آنچه در این جا به غایت مهم است این است که سرمای دی ماه هنوز هرم و گرمای آبان را نخوابانده است. در این مقطع اتحاد طبقاتی گسترده – ولو مقطعی- می تواند در خیابان شکل بگیرد. هر چند فراموش نباید کرد که خیابان خالی از طبقات فرودست نیست. این صرفا در حد امکان است، اما امکانی که تحقق آن می تواند روند وقایع را به شدت تسریع کند و این که حول چه خواست هایی و با چه پارامترهای سیاسی تحقق بیابد، کیفیت سمت گیری آینده جامعه را مشخص خواهد کرد. شعار های نوید بخشی از جمله «۱۵۰۰ نفر، کشته آبان ما» نشان از همدلی دی ۹۸ برای خیزش آبان دارد و نشان می‏دهد که فضای وسیعی هست برای این که روی این امکان تلاش نقشه مند صورت بگیرد تا مردم در مقیاس سراسری برای توقف تمام تضادهایی که ستم گری این سیستم را تجربه می‏کنند، اعمال اراده کنند و ممنوعیت و تحمل ناپذیری در قبال آنها را اعلام کنند. این تضادها همان هفت توقف حزب خودمان. یک سیاست و راه واقعی و عملی است که می تواند «ما همه با هم هستیم» را از یک شعار به یک واقعیتِ اجتماعیِ قوی تغییر دهد و روابط میان توده های مردم را زیر و رو کند. روشن کردن پارامترهای سیاسیِ«ما» وابسته به اتمام حجت کردن هم با حاکمیت جمهوری اسلامی و هم با امپریالیسم آمریکا و کل نظام جهانی سرمایه داری امپریالیستی است. بدون شکل گرفتن این کیفیت، توده ها به هر طرفی می تواند برود و نمی تواند مُهر منافع خود را بر آینده بزنند.
کوتاه کنم، شرایط به شدت انفجاری است، در این وضعیت عاملیت نیروها تعیین کننده است. تحلیل درست و دخالتگری انقلابی فشرده در دستور روز است. کسی نمی تواند پیش بینی کند این شرایط مطلوب تا کی ادامه خواهد یافت.
اما در مورد تشییع جنازۀ قاسم سلیمانی. اولا در این مورد باید توجه داشته باشیم که هر چند حکومت بحران زده است اما همچنان جیره و مواجب خورهای خود را نیز دارد. ضمن اینکه به گمان من در شرایط بحرانی و تراکم تضادهای مختلف و در غیاب نیروی سیاسی پیشرو و آگاهی بخش، توده بنا به شرایط از الاسیتیستۀ حداقلی برخوردار است. منظورم این نیست که به شکل خود به خودی و با هر بادی می تواند به هر سویی بچرخد. اما همانطور که گفتم هم «امنیت ملی» برای بخش هایی از مردم واقعی است و هم ستم و سرکوب و استثمار. باری و به هر حال نباید این امکان را دست کم گرفت که حکومت می تواند با تکیه بر این پایه، یک جنگ داخلی کثیف سازمان بدهد. تسریع کردن حول هفت توقف و دو اتمام حجت با جمهوری اسلامی و امپریالیسم که در بالا گفتم، برای شکاف انداختن در این پایه هم بسیار مهم است. علاوه بر این ها فراموش نکنیم که پروپاگاندای دولتی سلیمانی را به عنوان یک شخصیت ملی و فراجناحی و فراسیاسی معرفی کرده بود و شکل مرگش هم در این تبلیغات بی تأثیر نبود.
شاید به نظر عجیب باشد اگر کسی بگوید بخشی از کسانی که در تشییع جنازۀ سلیمانی شرکت داشتند، دیشب در میدان آزادی هم علیه جمهوری اسلامی شعار می دادند! همۀ این عوامل می تواند تاثیر گذار باشد. باید تمامی این شرایط را با هم دید. اما مسالۀ اصلی، فشردگی تضادها است که گاها به تعبیر لنین، در تحلیلش از اکتبر، تأثیرات متناقض و پاردوکسیکالی بر همدیگر می گذارند.
۲۳ دی ۱۳۹۸

گزارشی از کوچه های محلات کرج در خیزش آبان ۹۸

فردا برنامه تون چیه؟!
گزارشی از کوچه های محلات کرج در خیزش آبان ۹۸
پیروت
کرج یکی از مراکز خیزش آبان بود و کشته و زخمی و دستگیری های بسیار داشت. در روزهای خیزش [آبان ۹۸] خشم را در نگاه تک تک معترضان این منطقه می شد دید. اکثر معترضین متولدین دهۀ ۱۳۸۰ بودند و نزدیک نیمی از آنها هم زن بودند.
آق تپه یکی از کم امکانات ترین محلات مهرشهر کرج است. منطقه ای مشتمل بر چندین محله که بسیاری از ساکنان آن را خانواده های زندانیان سابق در زندان قزل حصار تشکیل می دهند. اکثر آنها نه از کارگران دارای شغل دایم بلکه اقشار فاقد شغل و جوانانی هستند که فقر و بی کاری آنها را به سمت قاچاق مواد مخدر، سرقت، بزه کاری و غیره سوق می دهد.
دوستی که در محلۀ نزدیک به این جا زندگی می کند می گفت روز جمعه تصادفا به آنجا رفت. هنوز جمعیت در یکی از خیابانهای آق تپه زیاد نشده بود که یک نوجوان ۱۵ یا ۱۶ ساله با گردنی که پر از جای زخم و تیزی بود به سمت یگان ویژه رفته و فریاد می زد: «از اینجا برین. اینجا وای نایستین». یکی از مأمورین گارد ویژه خطاب به پسر جوان و خشمگین گفت: «ببین پسرم ما کاره ای نیستیم. ما فقط می خوایم امنیت مردم را حفظ کنیم. همین.» و پسر جواب داد: «ببین می دونم کاره ای نیستی اما من قاطی ام. برین اینجا واینسین. سیم میم های من قاطیه… داداشم نون آور خونه بود و تو اسنپ کار می کرد. الان دیگه نمی تونه کار کنه. اگه نرین یه بلایی سر شماها و خودم میارم ها… میگم اینجا وای نایستین».
گارد ویژه در این منطقه اصولا با توجه به بافت جمعیتی جرأت انجام هیچ کاری را نداشت. چرا که از بچه ۱۲ ساله تا پیرمرد ۶۰-۷۰ ساله اش آدمهای دعوایی و قمه کش بین شان زیاد است. به همین علت بیشتر نیروهای سرکوب حاضر در این منطقه عمدتا از لمپنهای خطرناک مزدور و لباس شخصی های با اسلحه از مناطق دیگر هستند. بسیجی های بومی جرأت سرکوب مردم را ندارند چون قطعا تاوان سنگینی خواهند پرداخت.
محل زندگی این دوست من یکی دیگر از محلات کرج است که عمدتا کارگرنشین و کارمند نشین است. البته دانشجو هم دارد که به آنجا رانده شده اند. چپ های شهرستانی که سابق بر این در نقاطی مانند  نواب می نشستند هم به قول دوستم به اینجا «کوچانده شدن».
دوستم می گفت که سازماندهیِ خودجوش مردم آنجا خیلی جالب بود. اول که تقریبا تمام مردم با صورت های پوشیده و ماسک به صورت … آمده بودند. اصلا اجازۀ فیلم برداری نمی دادند و به محض اینکه یکی فیلم برداری می کرد، جمعیت فحش کشش می کرد. این جا هم حضور دهۀ هشتادی ها پررنگ بود و بعضا خیلی هوشیارانه عمل می کردند. برای مثال می گفت وقتی یکی از فروشگاه های جامبو را می خواستند «غارت» بکنن (بهتره بگیم «شاپینگ اجتماعی» کنند) یک دختر ۱۴-۱۵ ساله آستین هاش رو میاره تا سر انگشتاش و بعد میله را تکان میداد. اینها نسل گیم نت و سریال های اکشن و پلیسی هستن. در کنارش همین نوجوان ها با دوستانشان می آمدند و می ترسیدند و آتش می زدند و در می رفتند، فحش می دادند و  شعار می دادند. می ترسیدند، شادی می کردند و دیگر نمی ترسیدند…
ابتکاراتی هم می زدند. از خود همین محله کسانی بودند که با آچار فرانسه پیچ هایِ تیرهایِ چراغِ برقِ وسطِ بولوار را باز می کردند و آنها را هول داده و وسط خیابان می انداختند. یکی این طرف بولوار و یکی از طرف دیگر. این موجب می شد که گاردی ها با موتور نتوانند رفت و آمد کنند. علاوه بر این که برخی از خیابان های همین محله به فاصلۀ هر سی متر سطل آشغال و لاستیک و… آتش روشن می کردند و عبور گاردها را تقریبا غیر ممکن می کردند.
همبستگی اجتماعی در جنبش های توده ای زیاد می شود اما گویا در این جا شکل های جالبی به خود گرفته بود. در خیابان ها و کوچه های منتهی به این محله تقریبا درب تمام خانه ها باز بود. نه یکی و دو تا بلکه تقریبا همۀ خانه ها. دوستم می گفت جالب بود که با دوستانش وارد خانه ای شد که هیچ کس در آن نبود ولی درش باز بود. در برخی از کوچه ها هم مردم چایی پخش می کردند.  
 سرکوب در این محله وحشتناک بود. تعداد زیادی گارد ویژه پخش شدند. مامورها تفنگ های ساچمه ای داشتند که به وفور از آنها استفاده می کردند. از هر چند نفری که رد می شدند حتما یکی چند تا از این گلوله ها خرده بود. گاز که نه بلکه بمب های اشک آور زیاد می زدند که گویا یک پیرمرد در جا سکته می کند. در این محله، میزان حضور زنان حداقل ۵۰% بوده و خیلی هم فعال بودند. تنش سنت با نسل جوان هم صحنه های جالبی رو رقم می زد. می گفت تو این درگیری ها یک خانوم حدود ۵۰ ساله بود که با دختر و پسر جوانش یک جا در یکی از خیابانها که شلوغ می شود و اشک آور می زنند و شلیک هوایی می کنند چند نفر از مردها نعره می زنند که خانوم ها برن عقب… خانوم ها رو ببرین عقب… وسط اون غوغا این خانوم داد میزنه که چی؟ خانوم ها برن عقب؟ چرا…؟ همانجا مانتوش را بالا میزند، کمرش رو نشان میده و به همین دوستمون میگه که : «تو جای پسرم هستی. بیا… بیا نگاه کن» بعد آستیناش را میزنه بالا و دستاش را نشون میده. چندتا از گلوله های ساچمه ای تو دست و کمرش بوده و خون ریزی کمی داشت. بعد ادامه داد: «ههه… زکی… میگه خانوم ها برن عقب».
نکتۀ مهم لابه لای صحبت های دوستم این بود که لااقل بخشی از این مردم دنبال این هستند که راه حل را بهشان بگویند. می گفت در جریان یکی از این فرار ها با دوستانش وارد یکی از خانه ها می شوند که عدۀ دیگری هم در آن جا پناه گرفته بودند. صاحبخانه که خانوم میانسالی بود چایی می آورد و داشتند کانال ایران اینترنشنال را نگاه می کردند و بحث می کردند. بعد از مدتی صاحبخانه به اینها که چند جوان با موهای بلند و خط زلفو … بودند، میگه: خب برنامه تون چیه؟ فردا می خواین؟ چی کار کنین؟
_  برنامه…؟ چه برنامه ای؟
_ پسرم من که مخبر نیستم. فقط بگین که باید چی کار کنیم
_ ما برنامه ای نداریم به مولا…
خلاصه می گفت فکر کرده ما از طرف سازمانی هستیم…
بعد از توضیح مفصل دیده ها و شنیده هایش وارد بحث چه باید کرد؟ شدیم. مثل بسیاری از جوانان ملغمه ای بود از افکار جوراجور. مثلا می گفت: «امکان قدرت گیری «چپ» نیست. قطب بندی های اجتماعی چیزی نیست که چپ بتونه ازش بهره بگیره. شرایط جهانی هم مهیا نیست. مردم هم با برنامه هاش همراه نمیشوند. چپ باید هراسش از سرنگونی را کنار بگذاره و هر کس اینها را سرنگون کند و هر حکومتی جز این ها بیاید نمی تواند مثل اینها سرکوب کند. قدرت سرکوب را نمی شود دست کم گرفت. سرنگونی می تواند امکان هایی را برای چپ فراهم کند و غیره». در زمینۀ سازماندهی می گفت: چپ باید وارد ائتلاف بشه… با خواست های مردم همراه بشه و…
اینها چکیده ی تصوراتش در باب وضعیت بود.

جنگ افغانستان، زخمی بر پیکر بشریت که باید التیام یابد بخش پنجم


جنگ افغانستان، زخمی بر پیکر بشریت که باید التیام یابد
بخش پنجم: رویزیونیست ها و اسلام گرایان!
ژیلا انوشه
امپریالیسم آمریکا همواره عملیات تجاوز و اشغال نظامی، نفوذ و سلطه اش در کشورهای مختلف را با تکیه بر «متحدین محلی» اش پیشبرده است و برای یافتن این «متحدین» همیشه ارتجاعی ترین و بیرحم ترین نیروهای سیاسی هر کشور را رصد کرده: از نظامیان شیلی و گواتمالا تا شبه نظامیان موسوم به «کنترا» در نیکاراگوئه. و از آن ها برای نابود کردن نیروهایی که سد راه خود تشخیص داده، استفاده کرده است. در این میان افغانستان یکی از عجیب ترین و تبه کارانه ترین فصول جنایت های این قدرت امپریالیستی را رقم می زند. شریل برنارد کارمند اندیشکدۀ نظامی/امنیتی «رَند» وابسته به دولت آمریکا و متخصص امور افغانستان و همسر زالمای خلیل زاد[۱]، اقرار می کند که آمریکا برای شکست دادن ارتش شوروی، آگاهانه تصمیم گرفت تاریک اندیش ترین و جنایتکارترین نیروهای افغانستان را پیدا کرده و به جان روس ها (در واقع به جان مردم افغانستان) بیاندازد. او می گوید: «ما دقیقا می دانستیم اینها کیستند و تشکلاتشان چگونه است. … ما به آنها اجازه دادیم که میانه روها را از میان بردارند و بکشند. علت این که امروز در افغانستان ما افراد میانه رو نمی توانیم پیدا کنیم این است که به دیوانه ها اجازه دادیم همه آنها را بکشند. آنها چپی ها، میانه روها و متزلزلین را کشتند. همۀ آنها در دهۀ ۱۹۸۰ کشته شدند.»[۲]
آنها که بر این باورند کار آمریکا در جهان توزیع «دموکراسی» است، خوب است به واقعیت هایی که از دهان نمایندگان آمریکا بیرون می آید کمی فکر کنند! حکام آمریکا قشری از طبقه سرمایه داران اند که فارغ از جناح بندی های شان دارای یک هستۀ مستحکم ایدئولوژیک هستند و عمیقا باور دارند که آمریکا نمایندۀ بهترین ها در جهان است و هر مخالفتی با آن «شیطانی» و است و به هر ترتیب باید «محو» شود.
جنگِ افغانستان بخشی از جهان گشایی های امپراتوری آمریکا و تلاش برای احیای موقعیت ابرقدرتی اش در میان قدرت های امپریالیستی بود. اما هرچه بیشتر تلاش کرد، بیشتر خاک افغانستان را مستعد تولید جنگ سالاران اسلام گرا کرد و بالاخره باتلاقی ساخت که خودش نیز در آن گیر کرد و برای خشک کردن این باتلاق دست به جنگ های دیگر زد اما همان نتیجه را گرفت. به قول رفیق آواکیان «امپریالیست ها در تجاوز و اشغال خبره اند. اما بعد از آن در باتلاق گیر می کنند و همه علیه شان شورش می کنند و قادر به تامین «نظم» و تحمیل تغییرات از بالا طبق منافع خودشان نیستند.»[۳]
یک جنبه از تبدیل شدن جمهوری اسلامی ایران به قدرتی در عراق و افغانستان کاملا مربوط به سیاست آمریکا بود. با گیر کردن آمریکا در باتلاق عراق و افغانستان، در هیئت حاکمۀ آمریکا بحثهایی شروع شد که به تجربۀ بیرون کشیدنشان از ویتنام اشاره می کردند و اینکه نیکسون توانست با «عادی کردن روابط با چین» آمریکا را با هزینۀ «ژئواستراتژیک» کمتری از ویتنام بیرون بکشد. با این تفکر، هیئت حاکمۀ آمریکا در آن زمان راه حل را در «عادی کردن روابط» با جمهوری اسلامی ایران به جای گسترش جنگ عراق و افغانستان به ایران دید. رژیم ایران و به طور مشخص سپاه قدس به فرماندهی قاسم سلیمانی در سرنگون کردن طالبان کمک های بسیار به آمریکا کرد و در عراق، ارتش آمریکا کارزار بعث زدایی را با کمک وی پیش برد.
مذاکرۀ کنونی آمریکا با طالبان، بخشی از سیاست ترامپ برای بیرون کشیدن آمریکا از باتلاق خاورمیانه است. اما برای آمریکا راه برون رفت ساده ای وجود ندارد. زیرا پیشاپیش در نتیجۀ سیاست هایش، تضادها نه فقط در این منطقه بلکه ورای آن حادتر شده اند و حادتر نیز خواهند شد هرچند الزاما اوضاع در یک خط مستقیم حرکت نخواهد کرد بلکه بیشتر به شکل پیچ و خم و به شکل حرکت مواج وار پیش خواهد رفت.[۴]
اسلام گرایانِ «مترقی» و «ملی»
در این میان، فاجعۀ دردناک دیگر آن است که بخش مهمی از نیروهای چپ جهان، حتا جریان هایی که خود را «کمونیست»، «مارکسیست- لنینیست» و «مائوئیست» می خوانند، نیروهای اسلام گرا را به علت تنازعاتشان با آمریکا، جریاناتی «مترقی» می دانند! در شرایطی که حتا کارمند اندیشکدۀ نظامی/امنیتی رند هم می داند اسلامگرایان چه موجوداتی هستند برخی نیروهای «چپ» با توسل به تئوری پردازی های رویزیونیستیِ به غایت ضد علمی، هم خود را فریب می دهند و هم دیگران را.
گاناپاتی رهبر حزب کمونیست هند (مائوئیست) می نویسد: «اساسا ما خیزش اسلامی را به مثابه نیرویی مترقی ضد امپریالیستی در جهان معاصر می نگریم»[۵] و ادامه می دهد مبارزه جاری در عراق، افغانستان، فلسطین، کشمیر، چچن و کشورهای دیگر « علی رغم نقش بنیادگرایان اسلامی در آن ها، ماهیتا جنگ های آزادی بخش ملی به شمار می روند». سپس این ادعای مضحک را می کند که «بنیادگرایی اسلامی متحد مردم در مبارزه شان علیه بنیادگرایی بازار آزاد می باشد که از سوی آمریکا، اتحادیه اروپا و سایر امپریالیست ها تبلیغ می شود. خیزش اسلامی آگاهی دموکراتیک ضد امپریالیستی را بین توده های مسلمان ارتقا بخشیده و آنان را به سایر نیروهای سکولار، مترقی و انقلابی نزدیک تر خواهد کرد». طارق علی از ترتسکیست های بریتانیا هم طالبان را «جنبش مشروع ضد اشغال آمریکا و بیان ناسیونالیسم پشتون» معرفی می کند.[۶]
این رویزیونیست ها با شعبده بازی تئوریک سعی می کنند شبیه سازی هایی میان اسلام گرایان و مبارزین ویتنامی بکنند. اما اسلام گرایان هرگز از جنس ویتنامی هایی که با آمریکا می جنگیدند نیستند. ویتنامی ها انقلابی، مترقی و حامی کمونیسم بودند. اما اسلام گرایان از طالبان تا جمهوری اسلامی و داعش دیدی ارتجاعی داشته و از منظر فلسفه یا جهان بینی الهیاتی به دنیا نگاه می کنند و این دیدگاه اعمال شان را هدایت می کند.
هنگامی که ارتش شوروی به افغانستان تجاوز کرد، در شرایطی که هیچ آلترناتیو انقلابی در مقابل توده های مردم نبود و شوروی نقاب دروغین سوسیالیسم بر چهره داشت، نیروهای جهادی موفق شدند مردم را حول یک نسخۀ افراطی از ارزش ها و فرهنگ و روابط اجتماعیِ سنتی سازمان دهند. نیروهای سکولار و چپ افغانستان در مقابل این موج نایستادند و خود و توده ها را با این سیاست که «شوروی دشمن عمده است» فریب دادند. این واقعیتی است که ارتش اشغالگر شوروی از ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۸ نیروی عمده سرکوب و سلطه گری در افغانستان بود. اما جبهۀ مقابله با آن هم توسط آمریکا و متحدین جهادی اش که همان ماهیت را داشتند اشغال و اشباع شد. در چنین صحنه ای، باز کردن راه رهایی بخش در گروی مقابله با هر دو بود. بخش لاینفک از سازمان دادن مقاومتی که منافع کوتاه مدت و درازمدت اکثریت زحمتکشان و روشنفکران و زنان و خلق های تحت ستم افغانستان را تامین می کرد، ایجاد یک صف گستردۀ سیاسی در مقابله با جنایتکاران اسلام گرا بود. نپرداختن به این ضرورت، عامل مهمی در شکل گیری وضعیت امروز است. این یک قانون است که اگر در مقابل جنایتی که لازم است مقاومت صورت بگیرد عقب نشینی شود، جنایت های دیگر هم بر آن اضافه خواهند شد و آن چه دیروز یک جنایت غیرقابل تحمل بود امروز تبدیل می شود به امری عادی و پذیرفتنی! این است وضعیتی که امروز ما در ایران و افغانستان و عراق با آن مواجهیم. هم سلطه افسارگسیخته نظامی آمریکا و هم اسلام گرایی تاریک اندیش از گور بر آمده تبدیل به مولفه های «عادی» در زندگی خاورمیانه شده اند. 
[۱] خلیل زاد از کارگزاران عالیرتبۀ حکومت آمریکا و از اعضای راست ترین جناح حزب جمهوری خواه در به قدرت رساندن طالبان در سال ۱۹۹۶ نقش عمده داشت و امروز نیز با کوشش و پشتکار ادغام طالبان در حکومت فعلی افغانستان را دنبال می کند.

[۲] Stone, Oliver and  Peter Kuznick (۲۰۱۳) The Untold History of the United States. Gallery Books New York P: 461

Hannah Gurman (2013) Hearts and Minds A people’s history of counter interagency. The New Press p196

[۳]  آواکیان، باب (۱۳۹۵) راهی دیگر. ترجمه منیر امیری. نشر آتش. ص ۱۰
[۴] همان ص ۱۸
[۵] Ganapathi, Secretary of CPIM on Islamic Fundamentalism in interview with BBC 2007
[۶] Tariq Ali at South Asian Forum Nov 14 2008 in University of Toronto

واقعیت کمونیسم جنگ انقلابی و انقلاب کمونیستی

واقعیت کمونیسم
جنگ انقلابی و انقلاب کمونیستی؛ قیام ۲۲ بهمن ۵۷ و قیام سربداران در ۵ بهمن۱۳۶۰ 
خونین و قهرآمیز بودن انقلاب را از گذشته تا همین امروز تجربه می کنیم. فقط در آبان ماه ۱۵۰۰ کشته دادیم. این واقعیتی است که اگر و مگر و شاید ندارد. اما واقعیت دردناک این است که طبقۀ ما (از کارگران شاغل و بیکار تا حاشیه نشینان و کولبران و مهاجرین افغانستانی) اغلب مظلوم ترین، سازمان نیافته ترین و پراکنده ترین قشر اجتماعی است. به همین علت جانفشانی هایش منتهی به آن نمی شود که  جامعه را بر مبنای منافع خودش یعنی انقلاب کمونیستی و بنای یک جامعۀ سوسیالیستی نوین سازمان بدهد. امروز اکثریت این توده ها اصلا نمی دانند میتوان جامعه ای کیفیتا متفاوت و دقیقا بر مبنای منافع میلیاردها انسانی که در ایران و جهان تحت استثمار اقلیتی کوچک هستند، ایجاد کرد چه برسد به این که برای رسیدن به آن جامعه، ضروری است که با دشمنِ تا به دندان مسلح به  زبان اسلحه حرف بزنند. داشتن طرح، نقشه، سازمان و به زبان اسلحه حرف زدن نیازمند آگاهی به ضرورت این مبارزه، داشتن علم آن و تشکیلات هایی برای عملی کردنش است. این امری نیست که به طور خود به خودی حاصل شود و راهی نیست که صرفا با پیش برد مبارزات گوناگونی که بسیار عادلانه و مهم هستند حاصل شود.
اینجا است که نقش رهبری به میان می آید. طبقه ما نیازمند رهبری حزب کمونیستی است که دارای طرحی برای جامعه آینده و نقشه راهی برای رسیدن به آن است. این نقشۀ راه شامل طرح علمی و سازماندهی علمی برای انقلاب مسلحانه و جنگ انقلابی خلق هم هست.
  انقلاب پرولتری بدون اعمال قهر انقلابی (یا خشونت انقلابی) امکان ندارد. این یک اصل مارکسیستی است و در این جا منظور از قهر انقلابی، عملیات مسلحانۀ یک گروه یا رزمندۀ چریک نیست، بلکه جنگ است. جنگی که به طور آگاهانه و بر پایۀ دانش نسبت به واقعیت ها و توازن قوا میان جبهۀ انقلاب و قوای حکومت،  نقشه ریزیِ استراتژیک و تاکتیکی می شود، سازمان می یابد و تحت رهبری حزب کمونیست به سوی درهم شکستن ماشین دولتی و با حضور شمار وسیع و دم افزونِ توده های مردم، به پیش می رود. بدون چنین جنگی، هیچ حرفی از انقلاب کمونیستی نمی تواند در میان باشد. آن دو انقلاب کمونیستی که در روسیه (۱۹۱۷) و چین (۱۹۴۹) به ثمر رسیدند و به استقرار جمهوری های سوسیالیستی انجامیدند نیز با جنگ انقلابی تحت رهبری حزب کمونیست به پیروزی رسیدند.[۱]
        ضرورت دست زدن به جنگ انقلابی را نمی توان از ضرورت ایجاد دولت نوین جدا کرد. دولت طبقات استثمارگر، قدرت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی را «داوطلبانه» به پرولتاریا و دیگر ستمدیدگان جامعه تحویل نمی دهد. لنین در اثر بزرگ مارکسیستی دولت و انقلاب تاکید می کند: انقلاب پرولتری به دو علت نیاز به سازمان متمرکزی از نیرو و قوۀ قهریه دارد: هم برای درهم شکستن مقاومت استثمارگران و دولت آنها و هم برای رهبری توده وسیع مردم یعنی دهقانان، خرده بورژوازی و نیمه پرولترها. منظور لنین این نیست که این توده وسیع را باید به ضرب تفنگ به صف کرد و انضباط بخشید. بلکه مسئله آن است که در جریان ادغام توده ها در جنگ انقلابی، صفوف طبقۀ پرولتاریا و توده های وسیع خلق آمادۀ استقرار یک زندگی نوین و یک جامعه نوین می شوند و به صورت طبقه حاکمه سازمان می یابند. انقلاب کمونیستی برای استقرار دولت سوسیالیستی، اولین انقلاب در تاریخ است که دولت آن از پایین شکل میگیرد و برای اولین بار در تاریخ بشر، میلیون ها نفر وارد اداره جامعه بر مبنای اصلِ تعاون داوطلبانه و آگاهانه می شوند. هر نظریۀ دیگری در مورد چگونگی سرنگونی دولت بورژوازی و استقرار دولت پرولتری سراسر ضد مارکسیستی یعنی ضد علمی بوده و منطبق بر واقعیت نمی باشد. این واقعیت را مارکس در جمعبندی از تجربه کمون پاریس به سال ۱۸۷۱ جمعبندی و سنتز کرد و در آثار بعدی اش روشن تر نشان داد که نقش انقلابی پرولتاریا در تاریخ با دست زدن به قهر انقلابی برای درهم شکستن قدرت دولتی بورژوازی و برقرار کردن اقتدارمابانه و قهرآمیز دولت پرولتاریا (دیکتاتوری پرولتاریا) عجین است و این دو را نمی توان از یکدیگر جدا کرد.
       چنانچه مبارزات امروز ما نتواند راه یک انقلاب کمونیستی را باز کند و از طریق مارپیچ تکاملی که حتما شکست های مقطعی هم خواهد داشت به پیروزی برسد، دست آخر دولت طبقات سرمایه دار در همین شکل جمهوری اسلامی یا شکلی متفاوت ترمیم شده و ارتجاع «کارآمدتری» مستقر شده و مردم را مجبور به تبعیت خواهد کرد – مانند آن چه در ۵۷ رخ داد.
        مهمترین درس سیاسی قیام ۲۲ بهمن ۵۷ این بود که توده ها جان فشانی کردند اما ثمره اش را طبقات ارتجاعی، یعنی نیرویی چید که هدفش استقرار و تحکیم همان نظام طبقاتی اما با روبنای اسلام گرایی بود. ۲۲ بهمن از یک طرف اوج یک خیزش توده ای بود که اعتصاب های کارگری، کارمندی، جنبش دانشجویی و دانشگاهی و تظاهرات های خیابانی و بالاخره عملیات مسلحانۀ پراکندۀ رزمندگان مسلح از سازمان های چپ مختلف بود. اما از طرف دیگر شکست انقلاب واقعی و انتقال قدرت از دارودسته شاه به دارودسته خمینی با واسطه و طراحی امپریالیستهای آمریکایی و اروپایی. اعلام وفاداریِ ارتش و بخشی از دستگاه امنیتی و ساواک شاه با خمینی و دارودسته اش بیان آن بود که دولت کهنۀ طبقاتی و شالوده های آن دست نخورده باقی مانده اند.
      اغلب نیروهای چپ، ۲۲ بهمن ۵۷ را «قیام» می خواندند و آن را چیزی شبیه قیام منتهی به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ فرض می‏کردند و آرزو داشتند که ای کاش رهبری اش با کمونیست ها بود! اما «قیام»هایی از نوع ۲۲ بهمن فقط در صورتی ممکن است که هدف حفظ همان ساختار اقتصاد-اجتماعی موجود (یعنی، نظام سرمایه داری و وابستگی به نظام سرمایه داری جهانی) باشد و صرفا یک جا به جایی در نوع رژیم حاکم بر این ساختار صورت بگیرد.
        میان سقوط رژیم سلطنتی در سال ۵۷ و سقوط رژیم تزاری در روسیه در سال ۱۹۱۷، البته، شباهتی بود و آنهم امکان پذیر شدن سقوط این رژیم ها به علت شکل گیری یک بحران انقلابی بود. اما تفاوت کیفی شان بسیار تعیین کننده است: در روسیۀ ۱۹۱۷، حزب کمونیستی وجود داشت که هدفش رفتن به ورای سقوط سلطنت تزار و انجام انقلاب کمونیستی و استقرار جمهوری سوسیالیستی بود. به همین علت با دخالت گریِ سازمان یافته و نقشه مند در اوضاع، جامعه را از میان هر فراز و نشیب و سنگلاخی به سمت یک وضعیت انقلابی راند تا بتواند صدها هزار نفر از توده های پرولتاریای روسیه و متحدین آن را در قیام و جنگی داخلی (۱۹۱۸-۱۹۲۳) با هدف درهم شکستن ماشین دولتی کهنه و استقرار دولت سوسیالیستی رهبری کند.
        با به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، فرصت انقلابی ۵۷  از دست رفت و زنجیرهای بردگی ما صرفا تکان خورد. با این وصف مبارزه برای سرنگونی رژیم سلطنتی زمین حاصلخیزی را از پس خود برجای گذاشته بود. به همین علت نگهبان جدید (جمهوری اسلامی) از همان هفته های اول، حکومتش را با سرکوب و اعدام های فله ای و لشگرکشی به نقاط مختلف کشور شروع کرد و مرتبا اهرمهای حاکمیتش را قوی تر می کرد. کمونیستها هنوز وقت داشتند این رژیم را به طور جدی به چالش گرفته و با سازمان دادن انقلاب قهرآمیز آن را سرنگون کنند. گسترش سریع سازمان های منتسب به جنبش نوین کمونیستی در سراسر کشور، به راه افتادن جنگهای ترکمن صحرا و کردستان نشانۀ گوشه ای از این فرصت بود.
        در بهار سال ۶۰ بار دیگر یک بحران انقلابی سراسری ظاهر شد. تضادهای گوناگون و حادِ طبقاتی و سرگشودن شکاف های درون رژیم نو پا، در ترکیب با هم یک بحران مشروعیت را شکل داد. جمهوری اسلامی با طرح تصفیه درون حکومتی (که سرنگونی بنی صدر از ریاست جمهوری گام تعیین کنندۀ آن بود) و سرکوب همگانی، مستاصلانه در تلاش بود تا خود را زنده  نگاه دارد و اپوزیسیون ضد خودش را با سرکوب خونین، ریشه کن کند.
       در سال ۱۳۶۰ اتحادیه کمونیست ها تصمیم گرفت جنگ انقلابی را از طریق قیام شهری آغاز کند. قیام که ابتدا قرار بود در تابستان ۱۳۶۰ از محله فلاح تهران آغاز شود، به علت تاخیر در این حرکت و سنگربندی و تحکیم سریع نیروهای نظامی رژیم در تهران به آمل منتقل شد. (برای شرح مفصل این مبارزه از تدارک تا قیام، به کتاب «پرندۀ نوپرواز» رجوع کنید).
حرکت سربداران دو مشخصه اصلی داشت. یکم در آن مقطع حساس از زورآزمایی میان انقلاب و ضد انقلاب به جامعه اعلام کرد برای سرنگونی این رژیم و رفتن به سوی جامعه ای کیفیتا متفاوت، رهبری کمونیستی بر انقلاب لازم است. دوم اینکه طبقات استثمارگر حاکم، ارتش و اسلحه و نقشه جنگی خود را دارند و قدرت سیاسی خود را با کمک اینها حفظ می کنند. پرولتاریا و ستمدیدگان جامعه هم باید ارتش و اسلحه و نقشه جنگی خود راداشته باشند تا بتوانند این رژیم را سرنگون کرده و حاکمیت و جامعۀ بدیل خود را بنا کنند.
   اما  جنگ و مبارزۀ مسلحانه سربداران و قیام پنج بهمن ۶۰ شکست خورد. علت عمدۀ شکست آن بود که در چارچوب استراتژیِ جنگ درازمدت پیش نرفت و اصول علمی جنگِ یک نیروی کوچک و ضعیف با نیروی بزرگ و قوی را که رفیق مائوتسه دون در شش اثر نظامی تدوین کرده و در جنگ درازمدت خلق در چین عملا اثبات کرده بود، زیر پا گذاشت.[۲]
طرح قیام آمل متکی بر این پیش بینی بود که با زدن جرقه قیام در شهر آمل، حریق جنگ انقلابی به سرعت گسترش خواهد یافت. اما این حریق رخ نداد زیرا در مواجهه با دشمنی بسیار قوی تر به سرعت خاموش شد.
 نقشۀ قیام آمل، فاقد بینش و لاجرم راهکاری برای پرهیز از رویارویی با نیروهای متمرکز دشمن و درگیر کردن آن در نقاط ضعفش بود. به طور کلی، این جنگ ساختار و روشی برای درگیر کردن نیروهای نظامی رژیم در یک جنگ طولانی مدت در نقاط ضعف حکومت و فراهم کردن امکان پیوستن موج وار توده ها به این جنگ و سراسری کردن آن را نداشت. نقطۀ شروع آن نقشه مند و سازمان یافته بود و قهرمانانه به مرحله عمل در آمد و از یک طرف لرزه بر پشت خمینی و رژیمش انداخت و از طرف دیگر توده های مردم را در سراسر کشور به وجد آورد. اما هدف جنگ درهم شکستن ستون فقرات دولت حاکم است و جنگ یک پروسۀ مرکب از نبردهای گوناگون است نه یک نبرد که پس از عملی کردنش با دگمۀ اتوماتیک باقی راه طی می شود.
       طبق قوانین جنگ خلق، عملیات نظامی در آمل می توانست جزء عملیاتهای زود فرجام و تعرضی باشد که هدفش ضربه زدن به دشمن، تاثیرات سیاسی و تبلیغی در بُعد منطقه ای و سراسری و جذب نیرو و تامین برخی تدارکات نظامی و مالی باشد. اینگونه عملیاتها معمولا به علت زود فرجام بودن شان، نقاط نسبتا ضعیف مواضع دشمن را هدف می گیرند و با کسب اهداف اولیه، عقب نشینی صورت می گیرد. اگر قیام آمل با این هدف و در دل یک نقشۀ جنگی استراتژیک انجام می گرفت، گردان سرخ سربداران می توانست به سرعت ضربات تار و مار کننده  بر نیروهای نظامی رژیم بزند، زندانیان سیاسی را آزاد کند، پیام سیاسی خود را به گوش صدها هزار نفر برساند و قبل از این که ابتکار عمل به دست نیروهای نظامی رژیم افتد، از شهر خارج شود و بعد در نقطۀ ضعیف دیگری از حضور رژیم، عمل کند.
      تمام آن چه  گفته شد و بسیار بیش از آن، مسائلی هستند که باید تبدیل به موضوع بحث و مشاجره در میان توده ها، به ویژه دانشجویان و مردمی که در آبان ماه با خون خود با جمهوری اسلامی اتمام حجت کردند، شوند. پیشبرد چنین فعالیتی، بخشی از فرآیند عملی کردن استراتژی جنگ انقلابی است . باید امکان آن را فراهم کرد که توده های مردم از هم اکنون بتوانند جنگ انقلابی را بر مبنای اصول علمی و تجاربی که طبقۀ ما در ایران و جهان از سر گذرانده است، تصور کنند.[۳]

[۱]نگاه کنید به خشونت عادلانه و خشـــونت ناعادلانـــه؛ جنگ انقلابی و جنگ ارتجاعی از نشریه آتش، شمارۀ ۹۸ دی ۱۳۹۸
[۲] پرنده نوپرواز. گفتگو با یکی از رفقای شرکت کننده در مبارزه مسلحانه سربداران و قیام آمل. ۱۳۸۳
https://cpimlm.org/wp-content/uploads/2019/07/parande.pdf
[۳] در این مورد نگاه کنید به: استراتژی راه انقلاب در ایران. حزب کمونیست ایران (م ل م) ۱۳۹۶