۱۳۹۵ آذر ۳۰, سه‌شنبه

واقعیت کمونیسم چیست

نه کوبا سوسياليستي بود،
نه فيدل در اوج «انقلابي گري» اش کمونيست




از نشریه آتش  شماره 62

مرگ فيدل کاسترو سيلي از اظهار نظرها و ارزيابيها از شخص وي و انقلاب کوبا را به همراه آورد. رسانههاي غرب او را نماد استبداد و خودکامگي «کمونيستي» قلمداد کردند، مقاماتِ جمهوري اسلامي (بهويژه احمدي نژاد) از کاسترو به نيکي ياد کرده و او را همراه با خودشان و چاوز جزو «جبهه مقاومت» معرفي کردند و بسياري از افراد و جريانهاي «چپ» نيز به ايدهآليزه کردن کاسترو بهعنوان نماد «انقلاب» پرداختند. اما واقعيت کاسترو و انقلاب کوبا چه بود؟ براي درک خصلت يک کشور بايد پرسيد چه طبقهاي در آن جا حاکم است.

فيدل کاسترو و امپرياليسم آمريکا
پيروزي انقلاب ضد آمريکايي کوبا در سال 1959 زخمي بر پيکر امپرياليسم آمريکا وارد آورد. آمريکا هيچگاه با اين شکست کنار نيامد و در سال 1961 دست به تجاوز خليج خوکها زد اما مردم کوبا آن را درهم شکستند. سازمان سيا چندين بار براي ترور فيدل کاسترو تلاش کرد. از زمان انقلاب کوبا تا اواخر سال 2014  امپرياليسم آمريکا با کوبا روابط ديپلماتيک نداشت و  محاصرهي اقتصادي کاملي را بهمدت نزديک به 60 سال بر آن تحميل کرد. در سال 2014 اوباما، روابط ديپلماتيک با کوبا را آغاز کرد، مقداري از محدوديتهاي سفر به کوبا، فرستادن پول توسط مهاجرين کوبايي به کوبا را کم کرد و صادرات برخي ابزار ارتباطات و حدي از فعاليتهاي بانکي را مجاز شمرد. هدف آمريکا از احياي روابط با کوبا تبديل آن به يک نيمهمستعمرهي وابسته به آمريکا است. اين روابط جديد، بي ترديد شرايط وحشتناکتري را بر مردم کوبا تحميل خواهد کرد.
پس از مرگ کاسترو بنگاههاي تبليغاتي ايالات متحده، اوراق مندرس و پوسيدهشان عليه فيدل کاسترو را از صندوقچهها بيرون کشيدند و با تفرعن و جهلي که شاخص مبلغين آمريکاييِ نظام سرمايهداري امپرياليستي است بر بوق و کرنا دميدند که فيدل، مستبد خودکامهي ضد «انتخابات» و «بازار آزاد» بود! آن هم درست در زماني که دموکراسي آمريکايي و انتخابات آزاد و بازارِ آزاد آن، فاشيست درجه يکي مانند دونالد ترامپ را توليد کرده است.  

نياز کوبا به انقلاب و سرنگون کردن سلطهي امپرياليسم آمريکا
بيش از صد سال، ايالات متحده آمريکا رنجها و مصائب بيشماري را براي مردم کوبا به وجود آورده بود. در نتيجهي جنگ ميان اسپانيا و آمريکا، کوبا در سال 1898 به زير سلطهي آمريکا در آمد. مردم کوبا براي استقلال خود از اسپانيا ميجنگيدند اما ايالات متحده از اين جنگ استفاده کرد و کوبا را به کنترل خود درآورد. قانوني به نام «متمم پلات» در سال 1901 در کنگرهي آمريکا تصويب و در قانون اساسي کوبا ادغام شد که در آن شرايط دخالت ايالات متحدهي آمريکا در امور داخلي کوبا را تعيين ميکرد.
در قرن بيستم، آمريکا 4 بار در کوبا سرباز پياده کرد و گوآنتانامو را مستعمره و تبديل به پايگاه نظامي دريايي خود کرد. بعد از جنگهايي که آمريکا متعاقب 11 سپتامبر 2001 در خاورميانه آغاز کرد، گوآنتانامو را بهعنوان اردوگاه اسراي جنگي و شکنجهي آنان مورد استفاده قرار داد.
در دههي 1950 ايالات متحدهي آمريکا کنترل 80 درصد تاسيسات اقتصادي و زيرساختي کوبا، 90 درصد معادن، 100 درصد تصفيهخانههاي نفتي و 90 درصد مزارع و 40 درصد صنايع شکر را در اختيار داشت. کوبا بهشت سرمايهگذاري سنديکاهاي قمار، ساختمانسازان، هتلسازان و  باندهاي گانگستر آمريکايي بود. سرمايهداران و توريستهاي آمريکايي، هاوانا پايتخت کوبا را به مرکز توريسم سکس تبديل کرده بودند بهطوريکه در کوباي چند ميليون نفري، صد هزار تنفروش وجود داشت. رژيمهاي دستنشاندهي آمريکا در کوبا، يکي از ديگري منفورتر بودند اما آمريکا آنان را عليه مردم، تا به دندان مسلح کرده و از نظر اقتصادي و مالي تامين ميکرد تا روابط سياسي، اقتصادي و اجتماعي وابسته به امپرياليسم را نگهباني و تقويت کنند. انقلاب کوبا در سال 1959 در چنين وضعي صورت گرفت.

چرا انقلاب کوبا درنهايت موفق به رهايي از امپرياليسم نشد؟
انقلاب کوبا يک خيزش عادلانه و مردمي عليه امپرياليسم آمريکا بود اما نتوانست زنجيرهاي وابستگي به نظام سرمايهداري امپرياليستي را پاره کند و نتوانست دست به يک انقلاب اجتماعي رهاييبخش بزند و تمايزات طبقاتي و اجتماعي ازجمله پدرسالاري را ريشهکن کند. امپرياليستهاي غربي همواره کشورهايي مانند کوبا و کرهي شمالي را کشورهاي سوسياليستي معرفي کردهاند. اما سوسياليسم، کاملا و بنيادا با آن چه در اين کشورها حاکم است متفاوت است. ماهيت جامعهي کوبا هرگز سوسياليستي نبوده است و امروز نيز نيست.
رهبران کوبا از واژههاي مارکسيستي مانند «حزب کمونيست»، «اقتصاد سوسياليستي» و غيره استفاده ميکنند. اقتصاد کوبا داراي شاخصهاي رسمي مانند بنگاههاي تحت مالکيت دولت و برنامههاي اجتماعي گسترده که توسط دولت اداره ميشوند است که ظاهرا شبيه سوسياليسم هستند، اما جوهر سوسياليسم اين نيست. 
سوسياليسم، گسست از سرمايهداري و جهش عظيم انقلابي بهطرف ايجاد جامعهي جهاني کمونيستي است. انقلاب سوسياليستي، پايان بخشيدن به کليهي اشکال ستم و استثمار است. انقلاب سوسياليستي از طريق آفريدن يک قدرت دولتي بنيادا متفاوت و تراز نوين (دولت ديکتاتوري پرولتاريا)، تودههاي مردم را قادر ميسازد که بهطور روزافزون مسئوليت ادارهي جامعه را برعهده بگيرند و هر چه آگاهانهتر جامعه و خودشان را تغيير دهند. هدف جامعهي سوسياليستي آفريدن جهاني است بدون تمايزات طبقاتي و نابرابريهاي اجتماعي و افکارکهنه به يک کلام، جهان کمونيستي که تخاصمات طبقاتي و اجتماعي از آن رخت بربسته است.
رسيدن به کمونيسم، نيازمند داشتن رهبريت پيشاهنگي است که متکي بر درکي علمي از واقعيت و راه تغيير جامعه و جهان به نفع رهايي تمام بشريت باشد. رهبري انقلاب کوبا، هرگز چنين نبود. انقلابِ فيدل کاسترو، کوبا را به سمت بريدن از چارچوب روابط اقتصادي، سياسي و اجتماعي بورژوايي رهبري نکرد و روابط اقتصادي و اجتماعي کوبا را در چنبرهي اقتصاد سرمايهداري دولتي باقي گذاشت.
قبل از سال 1959 کوبا اقتصادي «تک پايه» داشت يعني وابسته به توليد شکر براي بازار جهاني بود و بازار جهاني شکر را  امپرياليسم آمريکا کنترل ميکرد. کاسترو مردم کوبا را بسيج و رهبري نکرد که بهطور راديکال از اين ميراث اقتصادي گسست کرده و اقتصاد کوبا را بر بنيادي نوين تجديد ساختار کنند. رهبري کوبا بهدنبال «راه حل سريع» بود. شکر کماکان بهعنوان پادشاه اقتصاد کوبا باقي ماند و درنتيجه، وابستگي اقتصاد کوبا به بازار جهاني سرمايهداري ادامه يافت. با اين فرق که به جاي ايالات متحده آمريکا، کاسترو به سوسيال امپرياليسم شوروي و بازار شکر آن به مثابهي منبع اصلي تأمين سرمايه روي آورد (شوروي از اواسط دههي 1950 ديگر يک کشور سوسياليستي نبود).
اقتصاد کوبا کماکان مانند قبل از انقلاب، يک اقتصاد «تک پايه» وابسته به توليد نيشکر و صدور شکر به بازار جهاني باقي ماند. اما اين بار کارگران و زحمتکشان کوبايي در اين مزارع بردگي مزدي ميکردند تا دولت کوبا بهرهي وامهاي بيانتهاي شوروي را بازپرداخت کند. به اين ترتيب رهبران انقلاب ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي سال 1959 خودشان تبديل به يک طبقهي سرمايهدار وابسته به نظام سرمايهداري جهاني شدند.
اقتصاد کوبا قادر نبود نيازهاي غذايي کشور را تامين کند. مهمتر از همه، کار و انرژي مردم کوبا در خدمت به تغيير همه جانبهي جامعه و کمک به پيشروي انقلاب جهاني به کار گرفته  نشد. به جاي آن براي بازتوليد روابط وابستگي و استثمار به کار گرفته شد. دولت کوبا يک رشته نهادهاي خدمات اجتماعي ابداع کرد اما کماکان در اسارت منطق سرمايهداري جهاني باقي ماند. به اين ترتيب، تبديل به دولت رفاه سرکوبگري شد که تودههاي تحت ستم و استثمار سابق، کماکان بي قدرت و تحت استثمار و ستم باقي ماندند.
در سال 1975 فيدل کاسترو در کنگرهي حزب حاکم بر شوروي سوسيال امپرياليستي شرکت کرد. وي در آنجا اعلام کرد که با وضوح بيشتري از قوانين اقتصادي شوروي ياد گرفته و آنها را به کار خواهد بست. وي طي يک سخنراني اين قوانين را چنين تشريح کرد: «در تصميمگيري بر سر اينکه چه نوع سرمايهگذاري سودآورتر است ... کدام بنگاههاي توليدي و کدام واحدها بايد به کار ادامه دهند، کدام کلکتيو کارگران بهترين عملکرد را داشته و کدام بدترين عملکرد را داشتهاند و چه اقداماتي بايد اتخاذ کرد، مقولههاي کالايي مانند پول، قيمتگذاري، فينانس، بودجه، ماليات، اعتبار، بهره و غيره بايد بهمثابه ابزار اجتناب ناپذير... به کار گرفته شوند.»
آنچه فيدل کاسترو اعلام کرد درواقع، سياست کلان اقتصادي بود که در متون اقتصادي دولت شوروي فرموله شده بود و فيدل کاسترو و دولت کوبا آن را اتخاذ کردند. کاسترو اعلام کرد اين سياست را «واقعيت» به اقتصاد کوبا ديکته کرده است. اما آن واقعيت هيچ نبود مگر قوانين اقتصادي سرمايهداري  و نه سوسياليسم.1 کليهي اين مقولهها که کاسترو «مقولههاي کالايي» خواند، معيارها و محکها و ابزار مربوط به اقتصاد سرمايهداري هستند. در اقتصاد سوسياليستي همراه با سرنگون کردن مالکيت خصوصي بر ابزار توليد، اين مقولهها نيز از موقعيت فرماندهي اقتصاد سرنگون ميشوند و برخي از آنها (مانند محاسبهي سود و زيان و استفاده از قيمت و پول) در خدمت به تسهيل اقتصاد سوسياليستي به شکل محدود و کنترل شده مورد استفاده قرار ميگيرند. حتا در اين حالت، دولت سوسياليستي به ماهيت دوگانهي آنها آگاه بود و مرتبا و بهطور موج وار استفاده از آنها را کاهش داده و محدود ميکند زيرا بسط و گسترش نقش آنها در اقتصاد سوسياليستي منجر به احياي سرمايهداري ميشود. اقتصاد سرمايهداري در هر شکلي (از جمله، سرمايهداري دولتي) تحت فرماندهي سود کار ميکند و نه با هدف تامين نيازهاي همهجانبهي اهالي و پيشبرد انقلاب. در مرکز پيشبرد انقلاب در جامعهي سوسياليستي، مقابله با تمايزات برجاي مانده از جامعهي پيشين و پيشبرد انقلاب جهاني قرار دارد. قوانين سرمايهداري هرگز نميتوانند در فرماندهي ساختمان سوسياليسم قرار بگيرند. در واقع احياي سرمايهداري در شوروي سوسياليستي با قرار دادن سود در فرماندهي اقتصاد کامل شد.
از زمان فروپاشي شوروي در سال 1991 صنعت توريسم تبديل به يک پايهي اقتصادي ديگر کوبا شد. تنفروشي بهمثابه يک پديده اجتماعي، دوباره سربلند کرد و دروازههاي کوبا به روي سرمايهگذاري خارجي براي بهرهکشي از منابع طبيعي آن باز شد. ونزوئلا نفت ارزان به کوبا ميداد و به شناور ماندن اقتصاد کوبا کمک ميکرد. اما سقوط قيمت نفت در بازار جهاني به اقتصاد ونزوئلا ضربه وارد آورد و فشارهاي جديدي روي اقتصاد کوبا گذاشت.

نقش کوبا در جهان
انقلاب 1959 کوبا تحت رهبري کاسترو گام بزرگي در راه درهم شکستن حاکميت امپرياليسم آمريکا و زمينداران و سرمايهداران بزرگ کوبا بود و به همين علت در جهان محبوب شد و به بسياري از مبارزين الهام بخشيد. اما اين انقلاب از همان ابتدا با افق بورژوايي پيش برده شد و در نهايت تبديل به ضد انقلاب شد. کوبا از نومستعمرهي آمريکا تبديل به نومستعمرهي شوروي شد. شوروي هم به ظاهر و در حرف سوسياليست بود اما از اواسط 1950 به بعد سرمايهداري در آن احيا شده و در دههي 1960 ديگر تبديل به يک کشور سرمايهداري امپرياليستي شده بود که بهخاطر نيازهاي بسط سرمايههايش در رقابت با امپرياليستهاي آمريکايي و اروپايي به دنبال مناطق نفوذ در سه قارهي آفريقا و آسيا و آمريکاي لاتين بود. شوروي در اين رقابت سياسي و نظامي از جنبشهاي ضد استعماري استفاده ميکرد. اين جنبشها را که زير فشار امپرياليستهاي آمريکايي بودند تحتالحمايه خود کرده و سپس در هر آنجا که اين جنبشهاي ضد استعماري موفق به بيرون کردن امپرياليسم آمريکا ميشدند شوروي جايگزين قدرت امپرياليستي قبلي ميشد.  کوبا نيز چنين فرآيندي را طي کرد. همانطور که امپرياليسم آمريکا از کوباييها عليه استعمار اسپانيا حمايت کرد و بعد يوغ استعمار خود را بر گردن کوبا انداخت، شوروي هم همين کار را کرد. در نتيجه کوبا تحت رهبري فيدل کاسترو دوباره تبديل به کشور تحت سلطه شد اما اين بار تحت نام سوسياليسم و وابسته به يک کشور سرمايهداري امپرياليستي که نقاب سوسياليسم را بر چهره داشت. در دههي 1960 و بهويژه 1970 کاسترو از بازيگران فعال در کارزار ضد کمونيستي و ضد انقلابي بود که شوروي سوسيال امپرياليست عليه چين سوسياليستي و رهبري مائوتسه دون به راه انداخته بود.
در دههي 1970 ميلادي 12 هزار کوبايي در آنگولا ميجنگيدند. در افغانستان تحت اشغال شوروي، سربازان کوبايي در دههي 1980 ميلادي دست در دست ارتش شوروي جنايتهاي بزرگي عليه مردم افغانستان مرتکب شدند و کراهت ماجرا بيش از هر چيز در آن بود که اين جنايتها را تحت نام انترناسيوناليسم پرولتري پيش بردند. 
باب آواکيان در مقالهاي تحت عنوان: «سه بديل اجتماعي متفاوت2» درک علمي موجزي در مورد اين که «سوسياليسم واقعي» چيست ميدهد. او اين کار را با استفاده از تجربهي عمدتا صحيح انقلابهاي سوسياليستي در شوروي (1917-1956  و چين (1949-1976) و جمعبندي از کاستيها و اشتباهات تئوريکي و پراتيکي اين دو کشور سوسياليستي انجام ميدهد. وي در مقالهي «سه بديل اجتماعي متفاوت» ميگويد، بديل اول همين جوامعي هستند که در جهان فعلي موجودند. بديل دوم، شبيه همين جوامع است اما با تغييراتي در اقتصاد و سياست و فرهنگ آنها. مانند اين است که همه چيز در همان چارچوب سابق صرفا وارونه شده باشد. عدهاي به حکومت ميرسند که قبلا تحت فشار و سرکوب بودند اما  تبديل به طبقهي حاکمهي جديد با همان مختصات طبقاتي پيشين ميشوند. در شيوهي استثمار هم تغييراتي صورت ميگيرد اما استثمار پابرجا ميماند. اقتصاد و روابط اجتماعي و برخي شکلهاي حاکميت سياسي، برخي شکلهاي ايدئولوژي و فرهنگ عوض ميشوند. اما تودههاي مردم و کار و فعاليت زندگي آنها کماکان تحت حاکميت اين قشر حاکم است. آنان در پروسهي تغيير واقعي جامعه نيستند و قدرت سياسي براي تغيير کيفي جامعه از طريق ريشهکن کردن ستم و استثمار را ندارند. اين تصويري از يک جامعهي «رويزيونيستي» (سرمايهداري در زير نقاب و ادعاي سوسياليسم) است. کوبا دقيقا يکي از همين «بديل»ها بود: در حرف، سوسياليستي و در واقعيت يکي از جوامعي که با خود ويژگيهايي ادغام شده در نظام سرمايهداري جهاني و تحت حاکميت قوانين آن است. ماهيت رهبران و خصلت واقعي جامعهي کوبا را از همان ابتداي پيروزي کاسترو، همين واقعيت تعيين کرده است. وقتي کاسترو به ايران آمد و بر سر قبر خميني به مجيزگويي از وي پرداخت درواقع، وفاداري و تعلق طبقاتي خود و ماهيت دولت کوبا را اعلام کرد. n


«آتش»


پي نوشت:

 .1 هرچند در اقتصاد سوسياليستي «سودآوري» بايد در نظر گرفته شود اما هرگز نمي تواند تعيينکننده باشد. زيرا سودآوري مقولهاي مربوط به اقتصاد سرمايهداري، جهتدهنده و معيار حرکت گسترشيابندهي آن است. جايگاه اين مقوله در اقتصاد سوسياليستي چگونه است؟ اولا، در فرماندهي اقتصاد يعني جهتدهنده و معيار توسعهي اقتصادي نيست. ثانيا، براي محاسبهي هزينهي عناصري که وارد پروسهي توليد ميشوند (مانند مزد و مواد خام و غيره) به کار مي رود زيرا قيمتي که به مصرفکننده ارائه ميشود بايد بتواند اين هزينهها را پوشش دهد. بازهم بايد تاکيد شود که هدف توليد اقتصادي تحت سوسياليسم کسب سود نيست. آنچه هدف اقتصاد سوسياليستي را تعيين مي کند هدف سياسي آن است. يعني پيشبرد جامعهي سوسياليستي بهگونهاي که بهسمت کمونيسم برود و پايگاه انقلاب جهاني براي استقرار جامعهي کمونيستي باشد. همهي اينها در معيار و محک معروف به «چهار کليت» فشرده شده است. مارکس گفت، سوسياليسم دوران گذاري است که با محو کليهي تمايزات طبقاتي، محو آن روابط توليدي که تمايزات طبقاتي از آن بلند مي شوند، محو کليهي روابط اجتماعي ستمگرانه که از اين روابط بلند مي شوند و محو کليهي افکار کهنه ي مربوط به چنين سازمان اجتماعي، مشخص مي شود.

2. THREE DIFFERENT ALTERNATIVE WORLDS

۱۳۹۵ آذر ۲, سه‌شنبه

سرسخن

از آمريکا تا ايران
 انقلاب راه چاره است

سرسخن ـ از نشریه آتش  ـ شماره ۶۱

روز 8 نوامبر ( 18 آبان) هنوز خبر انتخاب دونالد ترامپ به ریاست جمهوری امریکا به همه جا مخابره نشده بود که امواج بلند مبارزه و مقاومت علیه این فاشیست تمام عیار، سرتاسر آمریکا را فرا گرفت. دهها هزار زن و مرد، پیر و جوان، سیاه و لاتین، دانش آموز و دانشجو به خیابان ریختند و خشم و انزجارشان را به این انتخاب نشان دادند. این نخستین بار در تاریخ انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا است که مردم نتیجه را نه تنها نمی پذیرند بلکه علیه آن دست به مبارزه می زنند. همزمان حزب کمونیست انقلابی آمریکا (آر سی پی) در فراخوانی بسیار مهم با عنوان: «به نام بشریت، تن به یک آمریکای فاشیست نخواهیم داد»1 از مردم خواست که برخیزند، به خیابانها بیایند، توقف نکنند، سازش نکنند، خود را منطبق بر وضعیت نکنند، با سیستم همکاری نکنند و با یکدیگر متحد شده و مقاومت را سازمان دهند. این مقاومت و مبارزه شورانگیز و عالی است.
در ایران به دلایل و با انگیزههای متفاوت تعداد زیادی از مردم کارزارهای انتخاباتی در آمریکا را دنبال کرده و در موردش نظر میدادند. به واقع هر آن کسی که مقداری حس عدالت و بشردوستی در او وجود داشت از اینکه این «مردک پلید» انتخاب شد، کفری و آزرده شد. البته روشنفکران سازشکار و بزدلی هم هستند که برای معترضین و مردمی که در خیابانهای آمریکا علیه ترامپ و فاشیسم مبارزه میکنند، نسخههای از تاریخ مصرف افتاده، پیچیده و میگویند: «تقصیر» خودشان است که نرفتند رای بدهند و «انتخاب» کنند و نتیجتا جاده برای ترامپ باز شد! و از هم اکنون برای انتخابات سال آتی ریاست جمهوری و ضرورت شرکت فعال در آن زمینهسازی میکنند تا به قول خودشان مانع از روند «ترامپیزاسیون» در ایران بشوند. مقصودشان هم از «ترامپیزاسیون» عبارت است از: پوپولیسم، نظامیگری، تفرقه افکنی های «قومی» و مذهبی، تعصب ورزی و تهدید و تشدید روند سرکوب نهادهای مدنی و حقوق بشری و غیره (بی بی سی مرتضی کاظمیان).
به این تحلیل که قصدشان مانند همیشه ایجاد سازش طبقاتی میان تودههای مردم و مرتجعین حاکم است نباید گوش کرد. واقعیت جامعه ایران این است که «ترامپیزاسیون» از زمان روی کار آمدن جمهوری اسلامی به صورت «خمینیسم» با روابط سیاسی و اجتماعی ضدبشری، بنیادگرایی دینی، تحقیر زنان، سرکوب اقلیتهای ملی و مذهبی و ایدئولوژی «ملت شماره 1 فارس. مذهب شماره 1 شیعه»  بر این جامعه حکمفرمایی کرده است.
اما برپایی امواج مبارزه برای بسیاری از مردم به ویژه جوانان یادآور روزهای پس از انتخابات سال 88 و خیزش آن سال است. آنها از مبارزات مردم در آمریکا خوشحالند و وجوه مشترک میان مبارزات خود با مبارزات جاری در آمریکا را جستجو کرده و نتیجه گیری میکنند. این درست است که از نقطه نظر اعتراض و سربلند کردن جنبش به نتایج یک انتخابات تشابهاتی میان امروز آمریکا و آن روز ایران موجود است، اما تفاوتهای مهمی وجود دارد که بیشتر از تشابهاتش است و باید از آن درس گرفت.
1 - در راس خیزش سال 88 جناحی از ارتجاع به نمایندگی موسوی قرار داشت که سیستماتیک و سازمان یافته به توهم و سازشکاری دامن میزد، تلاش بر کنترل و مهار حرکت مردم در چارچوب دعواهای درون جناحی و تبدیل کردن توده ها به سیاهی لشگر خود داشت. نتیجتا از درون آن خیزش قطب بندی مساعدی با مرز تمایز نسبتا روشن میان مردم و ارتجاع شکل نگرفت و این خود عامل عینی مهمی در فروکش خیزش 88 و دامن زدن به یاس و نومیدی و انفعال بسیاری از فعالین درون آن بود. در مبارزات جاری مردم در آمریکا علیه انتخاب ترامپ، حداقل فعلا، در یک طرف برنده و بازنده انتخابات قرار دارند (یعنی هیئت حاکمه آمریکا) و در طرف دیگر تودههای مردم و روشنفکران مترقی. جناح شکست خورده در این انتخابات (دمکراتها)  به مردم هشدار میدهند که انتخابات تمام شد و اگر از نتایج آن ناراضیاند میتوانند 4 سال صبر کنند و یکی دیگر را انتخاب کنند. اوباما در کتفرانس مطبوعاتی پس از انتخابات دو نکته را طرح کرد: یکم اینکه او قدرت و پرستیژ خود و حزبش را برای انتقال قدرت به رئیس جمهور جدید به کار خواهد برد؛ و دوم بر یک حقیقت عمیق تاکید گذاشت و اعلام کرد: ما همه اعضای «یک تیم» هستیم. این وضعیت (که در راس جنبش مردم جناحی از حاکمیت قرار ندارد)، منجر به شکل گیری پولاریزاسیون (قطب بندی) و صفآرایی ای شده که زمینه را برای فعالیت آگاهگرانه انقلابیون کمونیست و ساختن یک جنبش برای انقلاب در میان تودههایی که بیشتر از همه نیاز به تغییرات اساسی دارند، مساعدتر میکند. هرچند که بیشک مرتجعین تلاش خواهند کرد تا به این طریق و آن طریق کنترل خود را بر این مبارزات اعمال کنند و خشم مردم را با شمشیر دوگانه سرکوب و فریب، خاموش کنند.
2 - تفاوت اساسی دیگر در ایناست که در آمریکا یک حزب کمونیست انقلابی وجود دارد که نه تنها در چنین اوضاعی غافلگیر نشد بلکه از سالها قبل بر پایه مشاهده و سنتز صحیح و علمی از تضادهای پایه ای جهان، درون جامعه آمریکا  و تضادهای تاریخا حل نشده درون هیئت حاکمه آمریکا، عروج فاشیسم و چنین صف آرایی را تحلیل کرده و برای چنین دورانی که مشروعیت حکومت از هم میپاشد تدارک سیاسی ایدئولوژیک دیده و تودههای مردم را بر اساس گسلهای بزرگ درون جامعه بهخصوص ستم بر سیاهان، آگاه و متشکل میکرده است. وجود چنین حزبی کمونیست در اینکه از درون این مبارزات و بحران سیاسی جامعه آمریکا چه چیزی بیرون بیاید و چطور به جهشهای بیشتر در مبارزه برای سرنگون کردن کل نظام سرمایه داری امپریالیستی در آمریکا منجر شود، تعیین کننده است.
انتخاب عنصر فاشیست و فرومایه ای چون ترامپ به ریاست بزرگترین قدرت امپریالیستی جهان و این که وی دهها میلیون رای آورد علاوه بر اینکه عمق منجلاب جامعه آمریکا را نشان میدهد به دو باور غیرعلمی نیز ضربه محکمی زد:
اول: این واقعیت که اکثریت کسانی که به ترامپ و برنامههای تبهکارانهاش رای دادند کارگران سفید پوست بودند ضربه ای است بر نگرشهای نادرستی که در جهان و در میان بسیاری از فعالین کارگری در ایران وجود دارد. نگرشی غیرعلمی که مدعی است کارگران به صرف کارگر بودن، منافع طبقاتی خود را تشخیص میدهند و راه درست را پی میگیرند. اما این واقعیت ندارد. طبقه کارگر به صرف کارگر بودن نمیتواند بفهمد که برای جانوری مانند ترامپ پشیزی هم مهم نیست که او شغل دارد یا ندارد و هرگز نمیتواند «شغلهای از دست رفته» را برای او پس بیاورد چون منافع طبقه حاکم، حکم میکند که کارگران بیکار شوند و یا امنیت شغلی نداشته باشند. به صرف کارگر بودن نمیتواند درک کند که ترامپ یک نژاد پرست و تاریک اندیش است و علم و دانش را به سخره گرفته و فاکتهای واقعی در مورد گرمایش زمین را انکار میکند. به صرف کارگر بودن نخواهد فهمید که ترامپ زن را موضوع آزار جنسی، کالایی برای بهره جویی مرد میداند و مروج فرهنگ تجاوز به زن است. نه کارگران و نه هیچ قشر ستمدیده دیگری را نباید جسمیت بخشید2. در میان زنانی که در انتخابات شرکت کردند 42 درصدشان به کسی رای دادن که زن ستیزترین رئیس جمهور تاریخ آمریکاست. از میان مهاجرین لاتین 29 درصد به کسی رای دادند که کریه ترین حرف ها را در مورد مهاجرین به زبان آورده و اعلام کرده میان آمریکا و مکزیک دیوار میکشد و مهاجرین غیرقانونی را به غل و زنجیر خواهد کشید. زمانی که هیتلر در آلمان به قدرت رسید چندین میلیون زن (کارگر و غیرکارگر) را در تشکیلات زنان حزب نازی با شعار «فرزند، آشپزخانه، کلیسا»3 متشکل و همدست سیاستهای زن ستیزانه بورژوازی امپریالیستی آلمان کرد. همین واقعیت را در زمان به روی کار آمدن جمهوری اسلامی مشاهده میکنیم. وقتی خمینی به قدرت رسید اول از همه زنان را مورد حمله قرار داد ولی لشگری از زنان را در خدمت این رژیم ضد زن بسیج کرد. از زحمتکش تا روشنفکر.
نتیجه این‌‌که اگر توده های تحت استثمار و ستم آگاه نشوند و توسط کمونیستهای انقلابی رهبری نشوند، بیشک پشت دشمنان خود و کل بشریت صف خواهند کشید.
دوم: از فعالان سیاسی عرصههای مختلف فعالیت و روشنفکران مترقی زیاد میشنویم که علت بسیاری معضلات جامعه ایران (اقتصادی، سیاسی و اجتماعی) را تاریخا به نبود دمکراسی و نهادهای دمکراتیک که از حقوق اولیه مردم دفاع کنند و در برابر اقدامات مستبدانه حکومت بایستند، تحلیل میکنند. اما میبینیم که شکلِ «دمکراسی بورژوایی» قادر نیست مانع سربلند کردن و به قدرت رسیدن نیروهایی شود که هر گونه حقوق دموکراتیک سنتی منعقد توسط سیستم خود را نیز میتواند ملغی کند. ترامپ از طریق فرآیند انتخابات به عنوان کاندیدای موجه این سیستم غسل تعمید یافت و رئیس جمهور شد. هیتلر نیز از طریق پروسههای دمکراتیک مانند انتخابات به قدرت رسید و به رغم ادعاهای کوتهبینانه خرده بورژوایی، به صورت فردی عمل نمیکرد بلکه رهبر تیمی از بورژوازی امپریالیستی بود و اعمال ضدبشریاش را از طریق نهادهای دولتی و «حاکمیت قانون» پیش میبرد. اوباما اعلام کرد «با ترامپ اختلاف نظر دارم اما دمکراسی در آمریکا بزرگتر از نظرات یک نفر است». آنجلا مرکل صدر اعظم آلمان در اولین واکنش به انتخاب ترامپ سخنرانی اش را با «احترام به دمکراسی» و ارزشهای دمکراتیک مشترک میان آلمان و آمریکا، آغاز کرد. دمکراسی و فاشیسم دو شکلِ حکومتی هستند که نظام سیاسی بورژوازی در عصر سرمایهداری امپریالیستی اتخاذ میکند. امروزه طبقه بورژوازی آمریکا در برابر تضادها و چالشهای عظیم داخلی و جهانی به این رویکرد فاشیستی روی آورده است. بدیل مقابلِ آن بازگشت به وضعیت سابق نیست. بدیل این اوضاع، انقلاب و سوسیالیسم با هدف نهایی استقرار کمونیسم در سراسر جهان است. این راه حلی است منطبق بر خواست و نیاز چند میلیارد انسان روی کره زمین و خودِ کره زمین.
این تجربهها باید درس عبرتی باشد برای آنانی که توهم دمکراسی امپریالیستی مغز استخوانشان را هم دریده است. به قول رفیق باب آواکیان صدر حزب کمونیست انقلابی آمریکا:
«دموکراسی تحت این سیستم نه فقط یک فریب و حقه بلکه بدتر از آن است چون این توهم را تولید می کند که گویا "اراده ی مردم" توسط آن بیان می شود، در حالی که مردم را درگیرِ "موجه" کردن حاکمیت یک طبقهی  درنده و جنایتکار سرمایهداری - امپریالیستی می کند. این طبقه کاملا بر فرآیند انتخاباتی و تصمیم گیری سیاسی سلطه دارد و حاکمیت آن در واقع یک دیکتاتوری است و این دیکتاتوری را اساسا با تکیه بر نیروی سرکوب و خشونت پیش می برد.»
انتخاب ترامپ نشان از اوضاع بسیار خطرناک و هم زمان بسیار مساعد دارد. امپریالیسم آمریکا دستخوش از هم گسیختگی شدیدی شده است و هرچند انتخابات «تمام» شد اما اختلافات درون هیئت حاکمه آمریکا بیسابقه است و این سیستم را با چالشهای جدی روبهرو و درگیر بحران کرده است. بحران سیاسی در آمریکا این بزرگترین قدرت امپریالیستی که پنجه هایش بر هر گوشه جهان فرو رفته، در منطقه و در حکومتهای منطقه (از جمله جمهوری اسلامی) تاثیرات عمیق خواهد گذاشت و تضادهایی که پیشاپیش حاد و در هم تنیده است، چند برابر تشدید خواهد شد.
این اوضاع پتانسیل گشایشها و فرصتهای بزرگ برای مبارزه مردم و ایجاد یک جهان و یک دولت بنیادا متفاوت و جدید در بر دارد. جامعه ای که راه را برای محو کلیه شکلهای حاکمیت سرکوبگرانه و ستمگرانه و روابط سلطه و استثمار در سراسر جهان باز کرده و آن را متحقق خواهد کرد. در این شرایط ما کمونیستها باید کمونیسم رهاییبخش را به افق و جنبش سیاسی تودههای مردم در ایران و منطقه تبدیل کنیم و قطب قدرتمندی حول این افق و برای سرنگونی نظم ارتجاعی در ایران و منطقه به وجود بیاوریم. اینگونه است که میتوانیم به یاری جنبشی که امروز در آمریکا سربلند کرده برویم و تاثیر مثبت بگذاریم که تقویت کننده نیروی انقلابی کمونیستی باشد و برعکس این جنبش میتواند با گرفتن سمت انقلابی تاثیرات تعیین کننده بر اوضاع جهان، منطقه و ایران نیز بگذارد. n
«آتش»


پانوشت ها:
1. متن این بیانیه را در سایت
www.cpimlm.com بخوانید.
2. جسمیت بخشیدن یعنی منافع تاریخی- جهانی یک طبقه را به خصوصیات و مواضع یا خواستهای یک گروه از اعضای آن طبقه نسبت دادن. منافع تاریخی - جهانی پرولتاریا به مثابه یک طبقه مترادف با منافع یا مواضع این یا آن بخش از پرولتاریا نیست.

3. در زبان آلمانی این سه واژه با حرف «K» نوشته میشود که به « K3» هیتلر و حزب او برای زنان معروف شد.

جنبش دانشجویی و وظایف

به مناسبت ۱۶ آذر

جنبش دانشجویی و وظایف



از نشریه آتش  شماره ۶۱




اهمیت شانزدهم آذر مربوط به ضرورتی است که در مقابل جامعۀ ما بوده است و هنوز پاسخ نگرفته است: این جامعه باید زیر و رو شده و نظام اجتماعی بنیادا نوینی جای آن را بگیرد که بر سر راه خود هر شکل از ستم و استثمار را محو می کند و به زباله دانی تاریخ پرتاب می کند.
وقتی به طور جدی به این ضرورت فکر کنیم متوجه می شویم دانشجویان و به طور کلی، زندگی و حیات سیاسی و ایدئولوژیک در دانشگاه ها چه نقش عظیمی در این رابطه دارد. دانشجویان همواره کاتالیزوری در تغییر انقلابی جامعه بوده اند. نسل دانشجویانی که شانزدهم آذر را آفریدند، دید وسیعی داشتند. به کل جامعه و جهان فکر می‏کردند. دانشجویان درگیر در جنبش دانشجویی، منافع دانشجویان را با منافع درازمدت اکثریت زحمتکشان کشور و ستمدیدگان معنا می‏کردند.
هنگامی که دانشجویان با افکار تازه و ساختارشکن کمونیستی پا به میدان می گذارند می توانند بر همه روشنفکران جامعه تاثیر بگذارند و آنان را به سمت گیری با قشرهای تحت ستم و استثمار از کارگران و زنان تا خلق های ملت های تحت ستم جلب کنند و می توانند به طور تصاعدی تاثیرات مثبت و دگرگون کننده بر افکار مردم بگذارند و به میان آنها که در تحتانی ترین طبقه جهنم طبقاتی این جامعه زندگی می‏کنند و ذره ذره می میرند رفته و آنان را با افکار انقلابی کمونیستی و تنها راه نجات آنان و کل بشریت آشنا کنند.
دانشجویان نقش مهمی در شکافتن پرده های تاریک اندیشی دینی و دروغ های حاکمین داشته اند. اما امروزه اکثریت دانشجویان برده دروغهای حکام هستند و خود موعظه گر آن شده اند که «هیچ راهی نیست» و «هیچ تغییری نمی توان به وجود آورد» و دروغهای حکام را در مورد تاریخ کمونیسم و انقلاب های کمونیستی می بلعند و تکرار می‏کنند.
در نتیجه بهترین صفت و خصوصیت دانشجویان که درک علل جنایتها و ستم ها و مصیبت های جهان امروز و چاره جویی برای آن است، اسیر در منطق و حصارهای فکری که جمهوری اسلامی درست می کند مانده است. برای همین است که در مقابل جنگ بیرحمانه و جنایتکارانهای که در عراق و سوریه جاری است و جمهوری اسلامی بخشی از این جنایت علیه بشریت است، دانشگاه ها ساکت اند.
برای جمهوری اسلامی مسخ کردن دانشجویان و زندگی سیاسی در دانشگاه ها یک سیاست استراتژیک است. به همین جهت تلاش می کند دانشگاه ها را از بسیجی و عمال خود پر کند. به همین جهت تلاش میکند دانشجویان را زیر فشارهای مالی قرار دهد که مانند کارگران، وقت فکر کردن نداشته باشند چه برسد فعالیت سیاسی.
به خاطر اکثریت مردم ایران و خاورمیانه و جهان باید این وضعیت را در دانشگاه های ایران به هم زد. 
 حرکت دانشجویی باید از حصارهای تنگ کنونی در بیاید و تبدیل به جنبش موثر سياسي در جامعه بشود. یعنی قدرت سیاسی حاکم را به چالش بگیرد. به جنگ های ارتجاعی که حکومت در منطقه راه انداخته و تحت پوشش گسترش دین یا «حفظ امنیت شهروند ایرانی» به عراق و سوریه تجاوز می کند، اعتراض کند. در مقابل ترویج خرافه و مذهب بایستد و در عوض، دانشگاه را تبدیل به سنگر ترویج افکار علمی کند. هنگامی که از درد و رنج محرومیت از تحصیل میگوید، به خاطر خود و یارانش بیاورد که محرومترین محرومان از تحصیل و کسب دانش، مهاجرین افغانستانی هستند که فرزندانشان در بی سوادی بالغ می شوند. دانشجو باید با این واقعیت روبهرو شود که آزار جنسی دختران دانشجو بخشی از فضای دانشگاه شده است و علیه آن حرکت اعتراضی و افشاگری راه بیندازد. دانشجوی پیشرو یعنی کسی که از هم اکنون، عمق دروغ و فریبهای انتخاباتی باندهای فاسد مافیایی جمهوری اسلامی را که شبانه روز و دست در دست هم شیره جان مردم را میکشند و به غارت دسترنج آنان و ایلغار ثروت های جامعه مشغولند، برای کل جامعه افشا می کند. دانشجو، باید معضل رشد حریق وار بیکاری را تحلیل کند و ریشه هایش را درک کند و به مردم بفهماند. مبارزه علیه پولی کردن دانشگاه ها یا افزایش شهریه و هزینه دانشجو بسیار عادلانه و به جا است و باید پیش برود اما دانشجو نمی تواند مشغول خودش و مسایل خودش باشد. این مسایل هر چقدر هم مهم باشند، بخشی از کارکرد یک سیستم ستم و استثمار هستند. اصلا نباید این طور فکر کرد که خوب اول «علیه پولی شدن تحصیل» مبارزه می کنیم بعد به مسایل بزرگی که پولی شدن بخشی از آن است فکر می کنیم. باید به سیر قهقرایی دانشگاه پایان داد و آن را به قلب تپنده اعتراض و شورش مردم علیه حکومت تبدیل کرد. جهان دستخوش تغییرات بزرگ است. در بی خبری از تلاطمات جهان، بی اعتنایی به این که هر سال ده ها هزار نفر در جنگ ها و هنگام مهاجرت در آب ها تلف می شوند، سوختن چشمان از ریزگردها و سربی که از آسمان میبارد و سوال نکردن این که با کره زمین چه کرده اند که حتا اکسیژن را هم فقط آن عده می توانند و حق تنفس آن را دارند که «پول» دارند و...
اگر دانشجو از همه این ها نتیجه نگیرد و در راه مبارزه علیه این دهشت ها قدم نگذارد، پس چه دانشی اندوخته است؟
«آتش»