۱۳۹۵ آذر ۳۰, سه‌شنبه

وقایع نگاری سوریه به اختصار

وقایع نگاری سوریه به اختصار


از نشریه آتش  شماره 62

قدرتهاي امپرياليستي در طول 100 سال گذشته بر سوريه سلطه راندهاند. محدودهي جغرافيايي که امروز کشور سوريه است تا قبل از جنگ جهاني اول بخشي از امپراتوري عثماني بود. جنگ جهاني اول، جنگي ميان قدرتهاي سرمايهداريِ امپرياليستشده براي تقسيم جهان، بهويژه تقسيمِ مناطق آسيا و آفريقا ميان خودشان بود. در حين جنگ جهاني اول، در سال 1916 کشورهاي امپرياليستي فرانسه و بريتانيا با همراهي روسيه يک قراردادِ مخفي که به توافق نامه «سايکس- پيکوت» معروف شد، ميان خود بستند. طبق اين قرارداد، قلمرو تحت فرمان امپراتوري عثماني را ميان فاتحين جنگ تقسيم کردند. در سال 1917 در روسيه، انقلاب کمونيستي تحت رهبري حزب بلشويک و لنين صورت گرفت که در يکي از اولين اقدامات تمام عهدنامههاي مستعمراتي روسيهي تزاري را افشا و پاره کرد. کلِ امپراتوري عثماني، بهجز قلمرويي که تبديل به کشور ترکيه شد، ميان دو قدرت امپرياليستي فرانسه و بريتانيا تقسيم شد. علت آنکه  مرزهاي کشورهايي مانند عربستان، سوريه و عراق و اردن مانند خط مستقيمي است دقيقا در همينجا نهفته است.
در اواسط دههي 1950 سرمايهداري در شوروي احيا شد و شوروي به يک کشور سرمايهداري و سپس يک کشور سرمايهداري امپرياليستي تبديل گشت که در سراسر جهان با امپرياليستهاي غربي رقابت ميکرد و مانند روسيهي تزاري در پي کسب نفوذ اقتصادي و سياسي در خاورميانه بود. در اين راستا، از طريق احزابِ بهاصطلاح «سوسياليستي» بعث در سوريه و عراق نفوذ يافت. اما در دههي 1990 پس از فروپاشي شوروي، مناطق تحت نفوذ آن در داخل نظم امپرياليستيِ تحت سلطهي آمريکا و متحدين غربياش ادغام شدند. رژيم حافظ اسد در اردوي متحدين امپرياليسم آمريکا در جنگ اول عراق قرار گرفت. با اين وجود، امپرياليستهاي آمريکايي در چارچوب جنگهاي خاورميانهاي خود از تلاش براي سرنگون کردن اين رژيم دست نشستند.
در بهار سال 2011 امواج اميد از ميان دههها تاريکي طولاني، سربرون آورد. دهها هزار نفر از مردم از طبقه‌‌ي مياني و جوانان شهري، تا دهقانان و روشنفکران و سنيهاي بهحاشيه راندهشده، شجاعانه عليه رژيم منفور بشار اسد که خاندانش با مشتهاي خونين از سال 1970 بر سوريه حکم ميرانند، بهپا خاستند. اين خيزش، تضادهاي عميق نظم ستمگرانهي حاکم بر سوريه و منطقه و پتانسيل واقعي براي متحول کردن اوضاع در جهت مثبتتر و انقلابي را نشان داد.
اما براي فعال کردن اين پتانسيل نياز به وجود يک رهبري کمونيستي بود که مردم سوريه نداشتند. خيزش مردم، توسط رژيم اسد وحشيانه سرکوب شد. رهبري مبارزات و مقاومت آنان بهدست اسلامگرايان از انواع و اقسام و نيروهاي تحت حمايت عربستان و قطر و ترکيه افتاد. جريان جديدي از اسلامگرايي بهنام «داعش» تبديل به مانعي در مقابل آمريکا و غرب و جمهوري اسلامي شد. تضادهاي مختلف درهم گره خورده و صحنهاي بسيار پيچيده به وجود آوردند. شکست طرحهاي آمريکا براي بازسازي و تثبيت اوضاع خاورميانهي تحت رهبري و سلطهاش، يکي پس از ديگري شکست خوردند. امپرياليسم روسيه، فضايي براي بازيابي منطقهي تحت نفوذ خود در سوريه يافت و از اين فرصت استفاده کرد. لايهي ديگري به تضادهاي پيچيده اضافه شد و جنگ داخلي در سوريه تبديل به نمونهاي از وضعيت جهان شد. (براي تحليل در اين مورد به سرسخن رجوع کنيد)
در طول چند سال، نيروهاي ارتجاعي جهادي مانند داعش و النصره که بهشکلهاي گوناگون توسط قدرتهاي منطقهاي و جهاني پشتيباني ميشدند، بخشهاي بزرگي از سوريه را تحت کنترل خود در آوردند.
ايران و حزبالله لبنان بهطور نظامي وارد عرصهي سوريه شدند. براي جمهوري اسلامي، نجات رژيم اسد بهبهاي قتل عام مردم سوريه، تبديل به يک مسالهي «امنيتي» و حفظ رژيم پوسيدهي خود و تثبيت حاکميتش بر تودههاي تحت ستم و استثمار در ايران شد. ايران و حزبالله، نيروهايشان را روي زمين بهکار گرفتند و روسيه بمبارانهاي هوايي را بهپيش برد.
اوباما و حاکمين آمريکا خواستند از فرصت استفاده کرده و رژيم  «مشکلساز»  اسد را سرنگون کرده و آن را با رژيمي دوستانهتر با اهداف آمريکا و اسرائيل جايگزين کنند.  با اين کار، آنان ميخواستند نفوذ منطقهاي ايران را قطع کنند و پاي روسيه را از خاورميانه ببُرَند. آنها خوستار کنارهگيري اسد شدند و سعي کردند نيروي مخالفِ «دمکراتيکي» طرفدار آمريکا را سرهم بندي کنند.
درهمينحال، متحدين آمريکا مانند  ترکيه و عربستان سعودي نيز بوي خون را حس کردند و تلاش کردند تا نفوذ ايران در منطقه را کم کرده و  نفوذ خودشان را در منطقه تقويت کنند. ميليونها دلار بهشکل کمک مالي و اسلحه به سازمانهاي جهادي اسلامي مانند النصره و القاعده در سوريه دادند. ترکيه، کمکهاي تعيينکنندهي لجستيکي به  داعش کرد.
همهي اينها نيروهاي ارتجاعي ضد اسد (جهاديهاي سُني) را که پس از جنگ آمريکا در عراق و مستقر شدن رژيم دستنشاندهي آمريکا در آنجا به سوريه سرازير شده بودند، تقويت کرد. جهاديهاي پراکنده در جهان نيز از طريق ترکيه وارد سوريه شدند. سالهاي 2013 الي 2014 داعش مناطق وسيعي از سوريه را تحت کنترل خود درآورد. النصره مناطق ديگري را کنترل ميکند و نيروهاي جهادي ديگر، مناطقي ديگر را و همهي آن‌‌ها اهداف ارتجاعي داشتند. جنگ داخلي سوريه از کنترل همه ازجمله از کنترل آمريکا خارج شد.
جهاني که ما ميشناختيم در حال از هم گسيختن است. هيچکدام از قدرتهاي مدعي، اوضاع را تحت کنترل ندارند. هرکدام با تضادهاي فزاينده روبهرو هستند، مشتمل بر ترک خوردن سوريه و خاورميانه. آيندهي خاورميانه هنوز نوشته نشده است. n

«آتش»


غول بیکاری و لزوم رهایی از سرمایه داری

غول بیکاری و لزوم رهایی از سرمایه داری



سهیل افروز
از نشریه آتش  شماره 62

ميزان بالاي بيکاري در ايران را کمتر کسي انکار ميکند. اما اين آمار معمولا در پس وعده و وعيدها و اميدهاي واهي پنهان ميشود. يک سري آمار رديف ميکنند و بعد با گفتن اينکه با برداشته شدن موانع بر سر کار بانکها و سرمايهگذاري خارجي، بهزودي بيکاري به زير ده درصد ميرسد، گريبان خود را رها ميکنند. روحاني و افراد ديگر کابينهاش مرتب ميگويند که اميدتان را از دست ندهيد؛ در سفرهاي استاني روحاني همانند سفرهاي استاني احمدي نژاد، وعدههاي گوناگوني در مورد بهبود وضعيت معيشتي بهگوش ميرسد. بيشتر وعدهها در مورد به راه افتادن پروژههاي نفت و گاز و قرارداد در زمينهي توليد خودرو است. اين در حالي است که خيابانهاي اکثر شهرها از خودرو اشباع شده، آلودگي هواي شهرها را ازجمله مربوط به نقص فني خودروهاي فرسوده ميدانند و تلاش ميکنند تا مردم را قانع کنند که خودروهاي قديمي را دور بيندازند و خودروي نو بخرند. سالهاست که بحث رکود و بيکاري بهگوش مي رسد. بيکاري البته در قاموس جمهوري اسلامي مانند بسياري از ديگر واژهها معناي خاص خودش را دارد. ميگويند هر کس که در هفته يک ساعت کار کند جزو بيکاران نيست يا دانشجويان و زنان خانهدار بيکار محسوب نميشوند و جالب است که اين نرخ بالاي بيکاري بدون محاسبهي اين موارد است. آمارها خيلي وقتها مانند جملهاي جذاب تيتر روزنامه ميشود و يا در تصفيهحسابهاي جناحي به رخ کشيده ميشوند.
روزنامهي شهروند گزارشي را از وضعيت بيکاري در قائمشهر متعاقب بسته شدن چند کارخانهي نساجي و چند کارگاه خياطي و تبعات ناشي از وضعيت کارگرانِ از کار بيکار شده و روندي که به تعطيلي چند کارخانه منجر شده به چاپ رساندهاست. گزارشي از وضعيت ساختمان سابق کارخانه که اينک بخشي از آن ويران شده و  کارگرانش برخي بهدنبال کار کشاورزي رفتهاند و با درآمد بسيار پايينتر گذران زندگي ميکنند يا برخي مسافرکشي ميکنند و برخي ديگر براي کار به استان مرکزي ميروند و بختشان را در آن جا ميآزمايند. به کارگران بيکار بنا بر سابقهي کار مقداري حقوق پرداخت شد، وسايل توليد را که دسترنج کارگران در جايي ديگر بوده بهعنوان اينکه سودآور نيست و دولت بودجه ندارد، بدون اجازه و دخالت کارگران فروختند و زمينهاي کارخانه هم مقداري نصيب شهرداري و مقداري بهتملک چند بانک درآمد و بخشي هم متروکه شد.
سرنوشت کارخانهي نساجي قائم شهر، چهرهنماي وضعيت صنايع نساجي و همچنين بسياري ديگر از کارخانجات در بسياري شهرهاي ديگر است. کابينهي احمدي نژاد و به سياق آن کابينهي روحاني رکود و بسته شدن کارخانجات را به وجود تحريمهاي امپرياليست و گاهي اوقات هم در مورد برخي کارخانجات مانند نساجي به واردات بيرويهي کالا از خارج ربط ميدهند و از راهکارهايي براي جلوگيري از واردات کالاها صحبت ميکنند.
بسته شدن کارخانجات و بيکار شدن کارگران در نظام سرمايهداري و بهويژه در دوران رکود و بحران اين نظام چه در کشورهاي پيشرفته مانند آمريکا و چه در کشورهاي سرمايهداري نوپا و تحت سلطه، امري عادي بهشمار ميآيد زيرا رقابت و آنارشي از ارکان اصلي  نظام سرمايه داري است. اين رقابت ميان سرمايهها يا بلوکهاي سرمايه است که باعث ميشود برخي رشتهها ورشکست شوند و يا صاحبان برخي از کارخانجات چه خصوصي باشند و چه دولتي بهخاطر رقابت و کسب سود بيشتر، تعطيل شده و سرمايههايشان را به بخشهاي ديگر از اقتصاد چه داخلي و چه خارجي روانه کنند. در اين ميان سرمايههاي کوچک و متوسط ضربهپذيرتر هستند و توسط سرمايههاي بزرگتر از ميدان خارج ميشوند و روند «توسعه بياب يا بمير» ادامه مي يابد.
صنايع نساجي و بسيار ديگري از صنايع در ايران بيش از يک دهه هست که در بحران و رکود بهسر ميبرند. بيش از نيمي از اين صنايع بسته شدهاند يا در حال رکود هستند و دولت يا سرمايهدار خصوصي  که مالک ابزار توليد هستند با فروختن بخشي از وسايل توليد به کارخانجات ديگر و يا فروختن بخشي به عنوان ضايعات آهن و غيره، تلاش ميکنند سرمايه را به بخشهاي سود آورتر منتقل کنند. در اين ميان توليدکنندگان اصلي ثروت يعني کارگران هيچ حق دخالتي ندارند. جابهجايي سرمايه و بيکارسازيهاي گسترده امري مداوم در سيستم سرمايهداري جهاني است.
موضوع ديگري که بايستي در نظر گرفت اين است که اقتصاد ايران بخشي از اقتصاد جهاني است و از موضع تبعي در آن ادغام شده و از بحرانهاي اقتصاد جهاني حتي بهشکل شديدتري تاثير ميگيرد و حاکمين جمهوري اسلامي عليرغم هاي و هوي در مورد اقتصاد مقاومتي و خودکفايي هيچگاه نخواستند و نتوانستند راهکار اساسي براي اقتصاد مستقل و موزون و ايجاد زير ساختهاي لازم براي آن پيش بگذارند. همهي دولتها از زمان روي کار آمدن جمهوري اسلامي تاکنون، سياست ادغام در سيستم جهاني و تبعيت از شيوهي توليدي سرمايهداري و قوانيناش را بهپيش گرفتند. در دولت روحاني اين سياست پيگيرانهتر و علنيتر ادامه پيدا کرده است. اينها بهاصطلاح نمايندهي معقول سيستم هستند که ميگويند بدون هماهنگ شدن کامل با امپرياليستها وضع بدتر ميشود، اما موضوع اين است که سرمايهداري قوانين خودش را دارد.
مبارزه عليه بيکارسازيها و دفاع از حق بيمه کارگران و مبارزه عليه قانون کار ارتجاعي حاکم و اصلاحيههاي آن که بسياري از کارخانهها و کارگاههاي زير ده نفر را از قانون کار معاف کرده امري بهحق است، اما اين مبارزه به تغيير راديکال در وضع موجود نميانجامد. تازمانيکه سرمايهداران از طريق دولت خودشان بر اريکهي قدرت تکيه زده باشند و شيوهي توليد سرمايهداري به اشکال مختلف ادامه داشته باشد، بيکارسازيها و ارتش ذخيرهي کار، کار کودکان و ستم بر زنان و فقر و فلاکت و جنگ و نابرابري و استثمار و آلودگي محيط زيست ادامه خواهد داشت.
در مبارزه عليه بيکاري و حقوق کارگران، انحرافي که وجود دارد، تلاش براي  محدود کردن مبارزهي کارگران به مبارزهي اقتصادي و يا شکل سياسي دادن به همان مبارزات اقتصادي است. اين نوع مبارزه، مسير کارگران را براي دست زدن به يک انقلاب سياسي اجتماعي سوسياليستي منحرف ميکند. هدف اصلي پرولتاريا و ساير زحمتکشان و افراد تحت ستم بايد مبارزهاي انقلابي براي سرنگوني سيستم سرمايهداري باشد.
 براي پايان دادن به اين وضعيت اسفناک، کارگران و دهقانان و زنان و ستمديدگان ديگر بايستي در حزب سياسي کمونيست ملم متشکل شوند و مبارزه سياسي پيگيرانهاي را براي افشاي چهرهي کريه سيستم سرمايهداري با دورنماي سرنگوني سيستم حاکم با يک  انقلاب سوسياليستي، تدارک ببينند.
تنها از طريق يک انقلاب قهري و به روي کار آمدن يک دولت انقلابي و تدوين يک قانون اساسي سوسياليستي با دورنماي کمونيسم به مثابه بخشي از روند انقلاب جهاني پرولتاريايي است که زنجيرهاي ستم و استثمار پاره خواهد شد.
در يک سيستم سوسياليستي با اقتصادي برنامهريزيشده و با هدف رفع نيازهاي مردم و نه با هدف کسب سود، بيکاري وجود نخواهد داشت. n



معرفي کتاب «نقد جهان اوجالان»


معرفي کتاب «نقد جهان اوجالان»


مقدمه و فصل اول
نام کتاب: نقد جهان اوجالان
نويسنده: صلاح قاضيزاده با همکاري اميد بهرنگ
ناشر: انتشارات حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)
سال نشر: چاپ اول آذر 1395

از نشریه آتش  شماره 62






نقد جهان اوجالان عنوان کتابي است که از سوي حزب کمونيست ايران (م ل م) منتشر شد. موضوع کتاب، بررسي نقادانهي جهانبيني و خط سياسي عبدالله اوجالان رهبرِ در حبس پ.ک.ک (حزب کارگران کردستان) است. اين نقد تلاش کرده است تا با بهکار گرفتن روششناسي ماترياليست ديالکتيکي و معرفتشناسي علمي و مشخصا با تکيه بر سنتزنوين کمونيسم باب آواکيان، واقعيت و محتواي طبقاتي انديشهي اوجالان را وراي ادعاهايش آشکار کند. اين بررسي با مطالعه و تحليل بيش از 15 کتابِ اصلي اوجالان نوشته شده که در فاصلهي سالهاي 1978 تاکنون منتشر شدهاند. آخرين آثار اوجالان که مجموعهي 5 جلدي با عنوان مانيفست تمدن دمکراتيک است و از سال 2009 به بعد انتشار يافته، مهمترين منبع براي نقد آخرين نظرات او در اين کتاب است. همچنين تاريخچهي رسمي پ.ک.ک و جزوات و مجلات حزب حيات آزاد کردستان (پژاک) نيز مورد استفادهي نويسندگان قرار گرفته است.
اين کتاب، ضمن بررسي همهجانبهي جهانبيني و مواضع سياسي اوجالان و پ.ک.ک نشان ميدهد که مواضع سياسي رفرميستي و سازشکارانهي اوجالان و پ.ک.ک از چه شيوهي تفکري برميآيند. از اين نظر ميتوان گفت پژوهشي مشابه اين کتاب بهلحاظ وسعت مباحث و با استفاده از روش علمي و علم کمونيسم و نگاه به تجارب انقلابهاي سوسياليستي که در قرن بيستم بر اساس اين علم عملي شدند، تاکنون منتشر نشده است.
کتاب، شامل يک مقدمه و يک نتيجهگيري و 8 بخش مجزا است که هر بخش به يک موضوع مشخص اختصاص يافته است.
مقدمه با اين بحث آغاز شده که بررسي خط و انديشههاي اوجالان و سازمانها و احزاب طرفدار او (و از جمله حزب حيات آزاد کردستان در ايران) امروزه داراي اهميت است و نفوذ سياسي اين خط بورژوا- ناسيوناليستي و اثرات آن بر جنبش کردستان غير قابل چشمپوشي است. در ادامه، ضمن بررسي فشردهاي از تاريخچه و عملکرد پژاک و پ.ک.ک به طرح موضوع «پارادايم فکري» مورد ادعاي اوجالان يعني «کنفدراليسم دمکراتيک» و ريشهها و آبشخورهاي فکري آن اشاره شده است. اوجالان ادعاي گذار از نظام سرمايهداري يا آنچنان که خودش ميگويد «مدرنيته کاپيتاليستي» را دارد و معتقد است تنها راه برون رفت از اين وضعيت بغرنج و بحراني، کنفدراليسم دمکراتيک است. کنفدراليسم دمکراتيک در آثار اوجالان و اسناد پ.ک.ک به نظام اجتماعي - سياسياي گفته ميشود که بر صلح و همزيستي مسالمتآميز هويتهاي گوناگونِ ملي و فرهنگي، دمکراسي مستقيم و خودگرداني محلي، برابري جنسيتي و صيانت از محيط زيست بنا شده باشد.
فصل اول با عنوان «جامعهشناسي آزادي: ايدهآليسمِ کيهاني عليه علم و ماترياليسم ديالکتيک» به بررسي روششناسي (متدولوژي) نظرات اوجالان و درک او از علم و شناخت و معرفت بشري پرداخته است.اوجالان مدعي يک بديل پيشنهادي در عرصهي علم و معرفتشناسي به نام «جامعهشناسي آزادي» است، اما اين بديل پيشنهادي چيزي جز يک مخلوط آشفتهي ايدهآليستي و ضد علمي نيست. او در جامعهشناسي آزادياش تحت پوششِ ضديت با پوزيتيويسم، جايگاه علم و روش علمي در کسب دانش در مورد حقيقت پديدهها و فرآيندها را زير سوال ميبرد و به دين و عرفان و اسطوره، جايگاهي مشابه و همسنگ علم در شناخت ميدهد و حتي براي شهود و درونبيني عرفاني جايگاه والاتري در معرفت شناسي (چگونگي کسب شناخت از ماهيت پديدهها و فرآيندها) قائل است.
در انديشهي اوجالان با مفهومي به نام «هوش کيهاني» مواجه ميشويم. او معتقد است نوعي از هوشمندي و آگاهي بر تمامي کائنات و تمامي موجودات حاکم است که عملکرد همهي آنها را بر مبنايي منظم و قاعدهمند پيش ميبرد. اوجالان اين مسئله را به خداي اديان ربط ميدهد. در اين فصل، ضمن ردِ ايدهآليسم اوجالان و دفاع از ماترياليسم ديالکتيک و معرفت شناسي علميِ مارکسيسم گفته ميشود که: خاستگاه اين تئوريهاي دينيِ جديد با ژست رازآميز علمي، درواقع بخشي  از تلاش دينداران و متافيزيسينهاي معاصر است که ميکوشند در جهان امروز در مقابل علم، موقعيتِ دين و متافيزيک مذهبي را تقويت کنند.
در مقابلِ درک علمي از واقعيت و استفاده از روش علمي براي کسب دانش در مورد جنبههاي گوناگون هستي و جامعه، اوجالان معرفت شناسي خود را که ترکيبي از ايدهآليسم و پراگماتيسم است جلو ميگذارد. حقيقت از نظر اوجالان چيست؟ به اختصار او معتقد است: طبيعت در بطن روابط انساني (سياست) و وجدان انساني (اخلاق) نوعي حقانيت را قرار داده که قابل کشف و قابل فهم است و شناخت يعني پي بردن و کشف همين حقانيت. ملاک درستي يک چيز، ميزان انطباقش با اين «حقانيت اخلاقي و اجتماعي» است که بايد از سوي جامعه بهرسميت شناخته شود. از نظر اوجالان، ملاک و معيار حقيقي و درست بودن يک گزاره، مفيد بودن و مورد تأييد قرار گرفته شدنش از طرف چيزي است که او آن را «جامعهي اخلاقي و سياسي» مينامد. اما اين درکي پراگماتيستي و فايدهمحور از حقيقت است. يعني آن چيزي از طرف اوجالان به عنوان حقيقت به رسميت شناخته ميشود که با اهداف و تمايلات و ارزشهاي او سازگار باشد و آن را تأييد کند. حال آنکه چنين نيست و حقيقي بودن يک چيز ربطي به مفيد بودن و نبودنش براي اهداف و خواسته هاي يک حزب يا جريان يا فرد ندارد. همچنان  که ربطي به تأييد شدن از سوي جامعه و اخلاق ندارد. حقيقت يعني فهم قانونمنديها و پيچيدگيهاي واقعيتِ بيرون از ذهن ما به همان شکلي که هست. بهعلاوه در جامعهاي که به طبقات تقسيم شده و با تخاصمات طبقاتي رقم ميخورد هرگز نميتوان صحبت از «جامعهي اخلاقي و سياسي»اي کرد که خصلت تاريخا معين نداشته و محتواي طبقاتي آن نامشخص و «خنثي» باشد.
يکي ديگر از مفاهيم مورد بحث در فصل اول، نگرش اوجالان نسبت به روش ديالکتيک است. او ديالکتيک و تضاد را به صورت تفاوتمندي و تنوع، تبيين و تعريف ميکند و نه به صورت وحدت اضداد. درک او از تضاد در مقابلِ ديالکتيک مارکسيستي قرار ميگيرد. اوجالان، تضاد و مبارزهي اضداد را «مخرب» ميداند و در عوض به ادغام مبارزه در هارموني اعتقاد دارد. براي وي وحدت و هارموني، اصل است مانند هارموني کيهاني (درحاليکه هيچ نوع هارموني در کيهان موجود نيست) و نه تضاد و مبارزهي اضداد. حال آنکه کل واقعيت (جهان هستي و جامعه و فکر) مادهي متحرک و متغير است و بنيان اين حرکت و تغيير وجود اضداد و مبارزهي اضداد در آنها است. اين، واقعيت است و نه «نظريه». واقعيتي که مارکسيسم صرفا آن را شناسايي و تبيين کرده است. نوع نگاه اوجالان به واقعيت، در عالم سياست به صورت گرايش به سازش با دشمن و منحل کردن مبارزهي طبقاتي آشتيناپذير با دشمن، انعکاس پيدا ميکند؛ و به جاي انقلاب و جهش پديدهها به ماهيتي نوين، خواستار وحدت نهايي ضدين و سازش ميان آنها ميشود به شرط آنکه طرفين تفاوتهاي يکديگر را به رسميت بشناسند.
نتيجهگيري فصل اول اين است که انديشهي به ظاهر ترکيبي و موزاييکي اوجالان درواقع، معجون التقاطياي است با ظاهر علمي که مرکز و هستهايي ايدهآليستي و غير علمي دارد.
در شمارهي آينده، فصل دوم کتاب، با عنوان «معماي تاريخ» معرفي خواهد شد. فصل دوم به نقد اوجالان از مفاهيم مارکسيستي ماترياليسم تاريخي جواب مي دهد. n

«آتش»