۱۳۹۵ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

وضعيت زنان در جهان امروز

وضعيت زنان در جهان امروز
و صد سال پيش در جامعة سوسياليستي


از نشریه آتش  شماره ۶۴

جهان امروز فقط  جنگ‌هایی که از زمین و هوا و دریا انسان‌ها را درو می‏کند و زندگی شان را ناامن و بی‌ثبات می‏کند نیست. نیمی از جمعیت بشر حتا در غیاب جنگ هم درگیر جنگ‌اند. خشونتی که امروز زنان در هر گوشه دنیا تجربه می‏کنند بی‌سابقه است. اما در جوامع سوسیالیستی قرن بیستم در شوروی و چین صدها میلیون زن از خشونت جسمی و روانی به دست دولت، مرد، خانواده و  طایفه و دین رها شده و ضربات عظیمی بر نابرابری اجتماعی زده بودند.
شوروی سوسیالیستی


(1956-1917)
انقلاب روسیه در اکتبر 1917 (صد سال پیش) تحت رهبری لنین به پیروزی رسید و اولین دولت سوسیالیستی تاریخ را بنا کرد. این دولت، درهمان‌حال‌که درگیر نبرد مرگ و زندگی بود، انقلاب اجتماعی را پیش می‌برد. شکستن زنجیرهای انقیاد و بردگی زنان یکی از برجسته‌ترین آن‌ها بود. انقلاب اکتبر به‌سرعت کل نظام کلیسایی ازدواج را که مبنای آن اقتدار مرد بر زن و کودکان بود لغو کرد. طلاق را آسان کرد. اصل دستمزد یکسان در برابر کار یکسان به اجرا در آمد. خدمات رایگان در زایشگاه‌ها بر قرار شد. در روزنامه‌ها و مدارس بحث‌های پر محتوا و داغی درباره نقش‌های جنسیتی، ازدواج و خانواده به جریان افتاد. داستان‌های علمی- تخیلی که روابط اجتماعی جدیدی را تجسم می‌کردند به نگارش درآمدند.
اتحاد شوروی نخستین کشور بود که سقط جنین را قانونی کرد. این در حالی است که در کشورهای اروپایی و به‌ویژه در آمریکا همین امروز هزار و یک محدودیت قانونی و مذهبی در مورد سقط جنین اعمال می‌شود. این تحولات صد سال پیش از این تحت یک کشور سوسیالیستی رخ داد. در آن زمان در بسیاری از کشورهای اروپایی زنان حق رأی نداشتند و تا چند سال پیش از آن دولت آمریکا زنان مبارزی را که خواهان حق رای بودند دستگیر و شکنجه می‌کرد. دولت سوسیالیستی شوروی اولین کشوری بود که روابط همجنس‌گرایی را آزاد اعلام کرد و همۀ ملل شوروی از برابری در همۀ زمینه‌ها برخوردار شدند. درحالی‌که در همان سال، در ایالات متحده آمریکا حتا ازدواج یک مرد رنگین پوست با زن سفید مجازات زندان داشت
 در اواسط و اواخر دهۀ 1920  در جمهوری‌های آسیای میانه که بخشی از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بودند مبارزات توده‌ای علیه سنت‌های پدرسالارانه که قوانین شریعت اسلام بخشی از آن بود، به راه افتاد. زنانِ این مناطق قوانین شریعت، ازدواج‌های از پیش ترتیب داده شده و سُنتِ مهریه را به چالش گرفتند و دولت سوسیالیستی از زنان و مردان روشن‌بینی که درگیر این مبارزه شدند پشتیبانی کرد و درواقع خود مشوق این مبارزات شد. در مواردی درگیری‌ها بسیار حاد می‌شد و سازمان‌گران مبارز مورد حملۀ نیروهای عقب‌ماندۀ اسلام‌گرا قرار می‌گرفتند. در سال 1927 سازمان‌های زنان که در این مدت قوی شده بودند، شورش مهمی علیه حجاب به راه انداختند. چون حجاب هیچ نیست جز یک ابزار ستم‌گرانه علیه زنان، ابزار کنترل پدرسالارانۀ زنان، پوشاندن و خدشه‌دار کردن هویت و چهرۀ انسانی زن.
چین سوسیالیستی


(1976-1949)
گسسته شدن زنجیرهای انقیاد زنان چین و رهایی آنان سال‌ها پیش از پیروزی انقلاب سوسیالیستی در این کشور در سال 1949 آغاز شد. یعنی در جریان «جنگ طولانی‌مدت خلق» که از سال 1928 در روستاهای چین تحت رهبری حزب کمونیست چین جریان داشت.
یکی از اهداف مهم انقلاب چین از بین بردن نظام پدرسالاری بود. حزب کمونیست چین تحت رهبری مائوتسه دون، از همان آغاز مبارزۀ انقلابی، در تئوری و عمل به این مساله پرداخت و زنان را به شورش برانگیخت تا خود را از «قیود چهار اقتدار» یعنی، «اقتدار دولت، اقتدار دین، اقتدار پدر، اقتدار خانواده» رها کنند.
آزادی زنان بدون مبارزۀ قاطع و مستمر علیه دین و اخلاق دینی ممکن نبود زیرا دین کنفسیوسی این چهار اقتدار را مشروعیت می‌بخشید و آن را ستون جامعه می‌دانست. حزب کمونیست چین علیه دین، به‌عنوان تکیه گاه مهم طبقات استثمارگر و دولت حاکم مبارزه می‌کرد. این امر به‌ویژه در دهه‌ی 1930 (دهه 1310 شمسی، نزدیک به 80 سال پیش) در مناطق آزادشدۀ روستایی در پیشبرد جنبش انقلابی و آزادی زنان نقشِ مهمی بازی کرد. مبارزه برای رهایی زنان بدون مبارزه علیه دین و پدر و خانواده ثمربخش نبود. مائوتسه دون از همان ابتدا انقلاب چین را بر این اصل استوار کرد که به افکار عقب‌افتادۀ توده‌های مردم نباید کرنش کرد بلکه رهایی توده‌ها نیازمند ضربه زدن به افکار سنتی و ارتجاعی است. این کار، نَرم و راحت نبود. روستاییانی که قانون طلاق و تقسیم سرانه‌ی زمین را ضد دین می‌دانستند، برخلاف منافع طبقاتی خود علیه حزب کمونیست کار می‏کردند و حتا بسیاری از کادرهای حزب را به‌قتل رساندند. با این وجود، حزب در مقابل افکار ارتجاعی توده‌ها به صرف آن‌که تحت ستم هستند عقب‌نشینی نکرد.
در جریان انقلاب ارضی (که بخشی از برنامۀ انقلاب بود) زمین میان دهقانان فقیر و بی‌زمین و به‌طور برابر بین زن و مرد تقسیم شد. دولت انقلابی در مناطق پایگاهی، قانون جدید ازدواج را تصویب کرد که به قانون طلاق معروف شد. زیرا، در پی آن زنان روستایی که به زور ازدواج کرده یا به دلیل اقتصادی وابسته به شوهر بودند، هم زمین گرفتند و هم طلاق. در سال 1943 مائوتسه دون در گزارشی به کنگرۀ ملی حکومت‌های شورایی گفت، نظام جدید ازدواج «یکی از بزرگ‌ترین پیروزی‌های تاریخ بشر است» اما تاکید کرد، آزادی ازدواج زمانی تضمین خواهد شد که زن و مرد هر دو آزادی سیاسی و اقتصادی به‌دست آورده باشند.
درسال 1950 یعنی به فاصلۀ چند ماه پس از پیروزی انقلاب و استقرار دولت جمهوری خلق چین تحت رهبری حزب کمونیست چین، دو قانون هم‌زمان تصویب شد. قانون اصلاحات ارضی و قانون ازدواج. درواقع این دو قانون در طول جنگ درازمدت خلق در مناطق آزاد شده و تحت حکومت‌های شورایی عملی می‌شد  که پس از پیروزی سراسری و استقرار دولت سوسیالیستی، تبدیل به قانون کشوری شدند.
در این کشورهای سوسیالیستی، زنان ابژۀ جنسی مردان یا ماشین زایمان محسوب نمی‌شدند. نه قوانین «عفاف» بالای سرشان بود و نه صنعت پورنوگرافی در کمین‌شان. آن‌ها انسان‌هایی با توانایی کاملا برابر درهر حوزه محسوب می‌شدند. اکنون، هیچ‌یک از این دو کشور سوسیالیستی موجود نیستند. هر دوی آن‌ها توسط نیروهای قدرتمند بورژوایی از درون و بیرون درهم شکستند. اما در همان عمر کوتاه به بشریت نشان دادند که ستم و استثمار، نظم طبیعی و ابدی امور نیست. آن را می‌توان و باید سرنگون کرد.
موقعیت زنان در جوامع سوسیالیستی را مقایسه کنید با وضع زنان در جامعۀ ما و در جهان. جمهوری اسلامی، 38 سال پیش تولدش را با حمله به زنان جشن گرفت و در این 38 سال با سرکوب نظامی زنان را وادار به حجاب کرد و قوانینِ قرون وسطایی شریعت را مانند طناب داری بر گردن زنان انداخت. هیچ زنی در خیابان‌های شهرهای بزرگ ایران و دیگر کشورهای اسلامی بی‌بهره از اذیت و آزار جنسی نیست و تخطی از اصول اسلامی ازدواج، مجازات مرگ دارد. در بسیاری از این کشورها حق سقط جنین وجود خارجی ندارد و با تنبیه‌های سخت مواجه می‌شود. در ایالات متحده آمریکا هر 15 ثانیه یک زن مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد. یک زن از هر چهار زن دانشجوی کالج در خلال تحصیل مورد تجاوز قرار می گیرد و یا به آنان به قصد تجاوز حمله می‌شود. صنعت سکس یکی از سودآورترین صنایع جهان است.
وقتی امروز را با آن «گذشته» مقایسه می‌کنیم احساس می‌کنیم آن «گذشته» درواقع، آینده‌ای بود که امروز در موردش خیال‌پردازی می‌کنیم و جنگیدن برایش به زندگی ما معنا و الهام می‌بخشد. n



«آتش» 

به‌مناسبت 8 مارس، روز جهانی زن

به‌مناسبت 8 مارس، روز جهانی زن
رژیم فاشیستی  آمریکا در صفِ نخست جنگ علیه زنان قرار می‌گیرد!

از نشریه آتش  شماره ۶۴

ترامپ، رئیس جمهور تازۀ آمریکا قصد دارد دست جمهوری اسلامی و داعش را در برده کردن زنان از پشت ببندد. همان‌طور که به قدرت رسیدن رژیم اسلام‌گرای فاشیستی در ایران در 38 سال پیش زنان را در شرایط بردگی‌شان فرسنگ‌‌ها به‌عقب برد. تحتِ حاکمیت جهانیِ رژیم ترامپ که در راس بزرگ‌ترین قدرت امپریالیستی جهان نشسته است، جنگی که علیه زنان در هر گوشۀ دنیا در جریان است شدیدتر خواهد شد. اگر فکر می‌کنید غلو می‌کنیم به سخنان سانسارا تیلور، زن انقلابی کمونیست و فعال کارزارِ «به نام بشریت تن به یک آمریکای فاشیست نخواهیم داد» گوش کنید: «صحبت بر سر عقب راندن تدریجی حقوق زنان نیست. رژیمِ ترامپ می‌خواهد ضرباتِ بی‌رحمانه‌ای بر زنان وارد کند و آنان را مجبور کند در سکوت خفت‌بار بر زخم‌های‌شان گریه کنند و گهوارۀ کودکانی را که ناخواسته به دنیا آورده‌اند تکان دهند. مساله این است. بدون ذره‌ای غلو، ترامپ تجسمِ جنبده و سخنگوی فرهنگِ تجاوز، فرهنگ انتقام‌گیریِ حق‌به‌جانب، فرهنگ تحقیر و خشونت بی‌رحمانه علیه زنان است. او وقیحانه الگویی به مردان می‌دهد که در همه‌جا با زور سلطۀ ازکف‌رفتۀ خود  بر زنان را به دست آورند
این هجوم جدید علیه زنان فقط شامل آمریکای ترامپ یا جمهوری اسلامی ایران و بازارهای بردگی زنان که داعش به‌راه می اندازد نیست، بلکه در کشورهایی مثل روسیه، لهستان، ترکیه نیز با ارائه قوانین جدید و در برخی از آن‌ها به تصویب رساندن این قوانین ضد زن روبه‌رو هستیم. دوما (پارلمان) روسیه در آستانۀ تصویب قانون کاهش جرم و مجازاتِ مردان متجاوز به زنان است. همۀ آن‌ها در یک چیز وجه اشتراک دارند: تلاش پیوسته و گسترده برای تحکیم و تشدید بردگی زنان تحت لوای حفظِ «خانواده» یا «عفاف» یا «حفاظت از زندگی جنین» و غیره
پیشگامِ سربلند کردن موج جدید در برده کردن زنان، دولت جمهوری اسلامی بود. خامنه‌ای در این زمینه طلایه‌دار فاشیست‌های آمریکایی و روسی بوده است. در سال‌های گذشته به‌طور مکرر در وصف اهمیت خانه و خانواده و این‌که وظیفۀ اصلی زن در خانه است، سخنرانی کرده است. پشت‌بندِ این سخنان، موج اذیت و آزار خیابانی زنان و اسیدپاشی به «زنان نافرمان» به‌راه افتاد.
خامنه‌ای در شهریور سال 95 فرمان‌های جدیدی در مورد زنان صادر کرد و به روسای قوای سه‌گانه گفت که تقویت و تحکیم خانواده باید بر پایۀ الگوی اسلامی خانواده و محور قرار دادن خانواده در قوانین و مقرارت برای حفظ و ارتقای هویت اسلامی و ملی و صیانت از خانواه باشد و «فرمان» داد که لازم است زنان از اشتغال در بیرون از خانه و از «افکار غربی» در رابطه با اشتغال و برابری جنسی و رشته‌های تحصیلی و مشاغل «ناسازگار» فاصله بگیرند. این‌که برده کردن زنان و تحکیم زنجیرهای اسارت آنان از مشغله‌های مرکزی و هویتی جمهوری اسلامی و «رهبر» آن است، فاجعه‌ای است که زنان و مردان ایران در 38 سال گذشته هر روز تجربه کرده‌اند. پیوستنِ حکومتِ آمریکا به «سربازان امام زمان» در بافتن این زنجیرهای بردگی، بر ابعاد فاجعه خواهد افزود.
سیاست‌های فاشیستی ضدِ زن ترامپ بر فرهنگِ نفرت از زن که حریق‌وار در میانِ مردان در چهارگوشۀ جهان در حال گسترش است، خواهد دمید. آن دسته از مردان که به‌خاطر از کف رفتن سلطه‌شان بر زنان احساس خشم و غضب می‌کنند، خواهند دید که اکنون نه فقط از پشتیبانی دین و عرف و سنت محلی و طایفه و عشیره بلکه از پشتوانۀ یک قدرت جهانی برخوردارند.
ترامپ گفته است اگر زنان به خانه‌هایشان بازگردند، مزدِ بچه‌داری و خانه‌داری را به آن‌ها پرداخت خواهد کرد. یعنی، برای او اصل این است که زنان «به خانه بازگردند». معاون ترامپ شخصی به نام «مایکل پِنس» است. او در حزب «جمهوری‌خواه» عضوِ جناح بنیادگرایان مسیحی است. این‌ها مانند جمهوری اسلامی، خواهان تبدیلِ دولت آمریکا به یک دولت دینی هستند و معتقدند قوانین آمریکا باید با «ده فرمان» تورات عجین شود. بی‌جهت نیست که پنس معروف به «طالبانِ آمریکا» است. او نه‌تنها ضد سقط جنین است بلکه ضد هرگونه جلوگیری از بارداری است. او حتا با سقط جنین در شرایطی که زندگی زن تهدید می‌شود مخالف است. او به‌شدت ضد همجنس‌گرایان است و هنگامی‌که عضو کنگرۀ آمریکا بود سخت تلاش کرد مانعِ تصویب قانون تنبیه شرکت‌هایی شود که همجنس‌گرایان را استخدام نمی‌کنند. او پشتیبانِ برنامه‌های ضد‌علمی و بی‌رحمانه‌ای بود که ازطریق شکنجه دادن همجنس‌گرایان آنان را به‌اصطلاح «درمان» کنند. هدفِ این گروه فاشیست که در راس دولت آمریکا نشسته است تبدیل کردنِ عقاید فاشیستی خود در این زمینه‌ها به «قانون» است و هدف‌شان غیر قانونی کردن سقط جنین در آمریکا است.
امروز، در جمهوری اسلامی شاهد تقویت شکل‌های سنتی و دینیِ ستم بر زن در کنار شکل‌های «مدرن» آن هستیم. حجاب اجباری، بارداری اجباری، اخلاق اسلامی، «صنعت» پورنوگرافی... همه شکل‌های مختلف برده کردن زنان هستند.
بازار برده فروشی داعش که زنان اسیر را در آن خرید و فروش می‌کنند شکل عریان همان بردگی است که اینان قصد دارند در سطح جامعه و جهان همگانی کنند و ازطریق قانون آن را تحمیل کنند. البته، این تلاش‌شان با توفانی از مقاومت و مبارزه روبه‌رو خواهد شد و بهتر است که چنین باشد؛ و پیروزی در این مبارزه مطمئنا پیروزی بزرگی برای زنان جهان خواهد بود. اما در این مبارزه باید سوال‌های بزرگ‌تری را طرح کرد و جواب گرفت.
چرا این فاشیست‌های مسیحی آمریکایی و امثال جمهوری اسلامی چنین وجه اشتراکی دارند و سیاست‌هایشان دراساس و ماهیت یکی است هرچند با شکل‌های متفاوت؟ چرا با این‌که آن‌ها با یکدیگر در جنگ و تضاد و تقابل‌اند اما در این زمینه مشترک‌اند؟ گویی در زن‌ستیز بودن با یکدیگر مسابقه دارند.
در نظام سرمایه‌داری، ستم جنسیتی یک موضوع  گذرا و در حاشیه نیست و در این دورۀ خاص شکل ویژه به خود گرفته است. موجودیت و استحکام همۀ رژیم‌ها، از ترامپ فاشیست و اسراییل نژادپرست تا رژیم‌های ارتجاعیِ اسلامی مانند جمهوری اسلامی و عربستان با ستم بر زن عجین است.
ریشۀ این ستمگری درنهایت به تضاد اساسی عصر سرمایه‌داری، یعنی تضاد میان هرچه اجتماعی‌تر شدن تولید با مالکیت خصوصی، برمی‌گردد. به‌خاطر همین، فقط در یک صورت کاملا درهم شکسته می‌شود: درصورتی‌که سرمایه‌داری در همۀ شکل‌هایش و با هر روبنایی که به‌خود می‌گیرد، توسط انقلاب کمونیستی نابود شود.
هر فردی و به هر اندازه که به این ستم ننگین علیه نیمی از بشریت تن می‌دهد و علیه آن به مبارزه بر نمی‌خیزد باید بداند که همدستِ حاکمانی است که چنین جامعه و جهان نکبت‌باری را به‌وجود آورده‌اند. هر زنی که می‌خواهد زنجیرهای بردگی را پاره کند نیز باید بداند که این مبارزه برای سرنوشتِ کل بشریت تعیین‌کننده است. کل بشریت در پاره شدنِ این زنجیرها ذینفع است. بنابراین، باید این مبارزه را با افق رهایی بشریت از هر شکل از ستم و استثمار پیش ببرد. کمونیسم و برنامۀ انقلاب کمونیستی تنها راه نجات هیچ‌بود‌گان جامعه است و زنان هیچ‌بوده‌ترینِ هیچ‌بودگان هستند. راه‌های رفرمیستی و سیاست‌های «هویتی» در رابطه با ستم بر زنان در همین چارچوب و مناسبات موجود باقی می ماند. فقط به‌دنبال «مطالبات» بودن تمام روابطِ زن‌ستیزانۀ حاکم را دست ‌خورده باقی خواهد گذاشت

زنجیرها را بگسلیم، خشم زنان را در خدمت انقلاب رها کنیم!

درود بر زنان و مردانی که برای سرنگونی رژیم فاشیستی ترامپ می‌رزمند! با مبارزه در راه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی در کنار آنان بایستیم. n


«آتش»

۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

سرسخن

مرگ يک جنايتکار
صف سوگواران!


سرسخن از نشریه آتش  شماره ۶۳

21  دی ماه 1395 روزی بود که به جز طرفداران همیشگی جمهوری اسلامی از دو جناح اصولگرا و اصلاح‌طلب، صدها هزار نفر از مردم تهران که الزاماً از پایۀ اجتماعی حاکمیت نیستند هم، زیر تابوت اکبر هاشمی رفسنجانی صف کشیدند و سوگواری کردند. این که جمعیت شرکت­ کننده در این مراسم به ادعای رسانه‌های حاکم 5/2 میلیون نفر بود یا بنا به یک تخمین هندسی از فضا و محیط، حداکثر 330 هزار نفر (1)، اصلا در این رویداد عمده نیست. مسئله این است که بخشی از خُرده ­بورژوازی و قشرهای شهری بنا به خصلت طبقاتی متزلزل و بی‌ثبات‌شان، چند سالی است تصمیم گرفته‌اند باعنوان «رهبر جنبش اصلاحات» و «حامی منافع مردم» زیر عبای آلوده به جنایت و فساد اکبر هاشمی رفسنجانی بروند و نمایش جمعیت 21 دی و سایر واکنش‌های سمپاتیک به مرگ هاشمی، اوج نمادین این حقارت بود. این وضعیت، بیان یک قطب‌بندی نامساعد و پیچیدگی‌های صحنۀ سیاسی جامعه است و ضرورت دخالت‌گری آگاهانه و انقلابی و تغییر صحنه به‌سمت راه دیگری را بیش از پیش، تاکید می کند.


سیمای یک جنایت‌کار
در کارنامۀ سیاسی هاشمی رفسنجانی موارد متعددی از جنایت علیه مردم را می‌توان به وضوح نشان داد اما اصلی‌ترین‌شان، مشارکت مستقیم و تعیین‌کننده در بنای جمهوری اسلامی است. دولتی که بر ویرانه‌های انقلاب ناکام ماندۀ مردم ایران و از تلفیق قوانین پوسیدۀ اسلامی با وحشیانه‌ترین اَشکال بهره‌کشی طبقاتی، بنا شد و پیش از عروجِ پدیده‌هایی مانند القاعده، طالبان و داعش، نخستین دولت اسلامی را بنا کرد. دولت اسلامی هاشمی و امامش که در رأس آن حزب چماق به‌ دستان جمهوری اسلامی با حضور شخصیت‌هایی چون میرحسین موسوی، محمد بهشتی، علی خامنه‌ای، محمد خاتمی و قضات جنایتکار شرع مانند موسوی اردبیلی، خلخالی، یوسف صانعی، گیلانی و غیره قرار داشتند، تثبیت حاکمیت‌اش را مدیون سرکوب خونین جنبش‌های مردمی و سازمان‌های کمونیستی و مترقی بود؛ سرکوب جنبش زنان و تحمیل حجاب اجباری و قوانین شریعت، سرکوب جنبش‌های دهقانی و ملی در ترکمن صحرا، کردستان و خوزستان، سرکوب جنبش دانشجویی در ضدِ انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها، سرکوب جنبش کارگری و در نهایت سرکوب تمام عیارِ کل جامعه پس از خرداد 1360 که خطِ خونین آن تا قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 67 بی‌وقفه ادامه پیدا کرد. تحمیل جنگ ارتجاعی هشت ساله همراه با صدام حسین به توده‌های مردم دو کشور ایران و عراق که جز انبوهی از استخوان‌های سوخته و ویرانی بی‌انتها باقی نگذاشت و ترویج ارتجاع اسلامی و اسلام‌گرایی در سراسر منطقه و جهان از دیگر فعالیت‌های اصلی جمهوری اسلامی در دهۀ تثبیت‌اش بود. هاشمی رفسنجانی در تمامِ این دهه در بالاترین سطوح اجرایی، امنیتی، نظامی و قضایی حضور تعیین‌کننده و موثر و فعال داشت.
پس از مرگ خمینی و پایان جنگ، رفسنجانی نقش اصلی را در به رهبری نشاندن علی خامنه‌ای بازی کرد و به عنوان رئیس دولت، یک برنامۀ جنایتکارانۀ اقتصادی با عنوان «سازندگی» را درپیش‌گرفت. هدف این برنامه رشد هرچه بیشتر مناسبات سرمایه‌داری و ادغام مضاعف ساختار اقتصاد ایران در مدار و متن سرمایه‌داری جهانی امپریالیستی بود. طرح‌های ریاضت اقتصادی و «تعدیل ساختاری» دولت هاشمی، کمر اکثریت طبقۀ کارگر ایران و دیگر مزدبگیران خُرد و اصطلاحا «دهک‌های پایین» جامعه را شکست و بی‌ثباتی شغلی، بی‌کاری، گرسنگی و فلاکت بیشتر برای آنان به ارمغان آورد. وجوه دیگر این برنامه مانند پیوند کشاورزی ایران به سرمایۀ جهانی، در بلند مدت به ویرانی بیشتر ساخت اقتصادی جامعه و مهاجرت روستاییان به حاشیۀ شهر‌های بزرگ، گسترش زاغه‌نشینی و در نتیجه افزایش اعتیاد و تن‌فروشی منجر شد. تغییرات اکولوژیک ناشی از سد سازی‌های «سردار سازندگی»، نابودی محیط‌زیست و خشک‌شدن دریاچه‌ها و تالاب‌های متعدد را به دنبال داشت و پروژه‌های دیگری مانند کارخانه‌جات سیمان، واردات خودرو، اتومبیل‌سازی و مجتمع‌های پتروشیمی بر آلایندگی هوا افزود.
رفسنجانی در دهۀ 70، حامی سرسختِ دخالت سرداران جنایتکار سپاه و بسیج در پروژه‌های اقتصادی بود و حلقه‌های متعددی از نهادهای رانتی و پول‌شویی را با محوریت خانواده و نزدیکان و دستیارانش به وجود آورد. این پدیده در روند گسترشش به شکل‌گیری غدۀ سرطانی رانت‌خواری و فسادِ بیشتر مالی در اقتصاد ایران تبدیل شد. در دهۀ 70 وزارت اطلاعات دولت هاشمی رفسنجانی برنامۀ ترور و کشتار رهبران و اعضای اپوزیسیون، روشنفکران، منتقدین، دگر اندیشان و هنرمندان را در داخل و خارج از کشور به صورت رسمی و سیستماتیزه پیش می‌برد و او بدون شک از بلند‌پایه‌ترین جنایت‌کاران تاریخ معاصر ایران است. هاشمی با بهره‌جستن همزمان از سُنت مصلحت اندیشی شیعی و پراگماتیسم لیبرالی، بارها پروژه‌های حذف، ترور و سرکوب مخالفین و منتقدین نظام مقدسش را پیش گذاشت و یا سر به نشانۀ تایید آن تکان داد.
سیمای جنایت‌ پوشان
فرق است میان قضاوت کردن دربارۀ یک مسئول درجۀ چندم جمهوری اسلامی با فردی مانند اکبر هاشمی رفسنجانی. بار جنایت و کشتار چنان در کارنامه و اندیشۀ هاشمی سنگین است که در قبال آن نمی‌توان حد وسط را گرفت و موضعِ میانه اتخاذ کرد. در مواجهه با پدیدۀ رفسجانی شما یا تمام قد علیه بهره کشی و ستم، جنایت و ترور هستید یا تا گردن در پوشاندن و توجیه آن غرق می‌شوید. و دومی اتفاقی است که مدت‌ها است در ادوار مختلف انتخابات مجلس و ریاست جمهوری و مجلس خبرگان تا کارناوال «علی اکبر خوانی» روز 21 دی افتاده است. مهم نیست مدافعین و یا توجیه گران هاشمی از «چپ» و راست با چه انگیزه، نیت و تحلیلی مُهر تأیید و قلم بخشش بر عملکرد او می‌گذارند، مهم این است که نام و عمل او چنان به ستم علیه مردم آلوده و عبایش چنان به خون آغشته است که هر ذره‌ای تلاش برای سمت‌گیری با او یا توجیه و توصیه‌اش، بی درنگ به یک انتخاب حیاتی برای هر فردی منجر خواهد شد: انتخاب میان شرافت یا بی شرفی! هر مقدار توجیه امثال رفسنجانی‌ها، هر ذره تردید در نقش داشتن او در کشتار و جنایت و ستم بر مردم، هر اندازه امید و سمت‌گیری با امثال او و دولت و نظام و سیستمی که بنا نهادند، به همان میزان بیانگر غرق شدن افراد در سازش با رژیم، همدستی با جنایت و تن دادن به ذلت سکوت در برابر ظلم و همگامی با مرتجعین و ستمگران است.
سمت‌گیری بورژوایی و خُرده بورژوایی با هاشمی رفسنجانی و عملکرد او، وقتی به توجیه و سفسطه‌هایی از این دست می‌انجامد که «او هیچ نقشی در جنایت‌ها نداشت و فقط سکوت کرد» یا «او مردم را تنها نگذاشت و مردم هم تنهایش نگذاشتند»، آن‌گاه دیگر خصلت تبهکارانه پیدا می‌کند. به قول برشت «آن کسی که حقیقت را نمی‌داند و نمی‌گوید، جاهل است اما آن کسی که حقیقت را می‌داند و نمی‌گوید، تبهکار است» و نسبت به تبهکاری اجتماعی هرگز نباید روادار و شکیبا بود. موضع تعرضی داشتن در مقابل چنین یاوه‌های ارتجاعی و ضد انقلابی، یک مسئولیت اخلاقی و سیاسی در مبارزه با حاکمیت است. جامعه‌ای که حتی صد هزار نفر از مردمش مردم به معنای کسانی که پایۀ اجتماعی و تاریخی هواداری از جمهوری اسلامی نبوده اند در مراسم تدفین یکی از پدرخواندگان فساد و جنایت شرکت می‌کند، پتانسیل و بذرهای هولناکی از تن دادن به فاشیسم و ارتجاع را در خود حمل می‌کند. به این تن سپردن به ارتجاع، به این سمت‌گیری، به این چشم بستن بر واقعیت ستم و قتل و کشتار نباید مجال آسوده نفس کشیدن و رجزخوانی داد. بهای هر سطحی از دفاع از رفسنجانی، فروختن شرافت و لگد کردن اخلاق است.
این گزارۀ سراپا دروغ که «هاشمی در دورۀ پایان حیات سیاسی‌اش، جانب مردم را گرفت» باید تحقیر و رسوا شود. کدام مردم؟ کدام جانبداری؟ رفسنجانی، همواره رفسنجانیِ جمهوری اسلامی بوده است و مواضعِ سیاسی‌اش با مصلحت دولت جمهوری اسلامی تعریف و تعیین می‌شد. مهم‌ترین دغدغۀ او در تمام دوران زندگی‌اش، حفظ سلطۀ طبقات حاکم بر اکثریت مردم از طریق تداوم حاکمیت دولت جمهوری اسلامی بود. او چه هنگامی که در رکاب امامش حکم قتل عام و جنگ ارتجاعی را پیش می‌برد و چه وقتی با «اجتهادهای متفاوت» در برابر جناح دیگر حاکمیت می‌ایستاد، به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد منافع توده‌های مردم به ویژه کارگران و زحمتکشان بود. تشدید اختلاف منافع و اختلاف نظر درون هیئت حاکمۀ جمهوری اسلامی که ناشی از تضاد جناح‌های مختلف رقیب بود، نه بر مبنای منافع مردم، بلکه بر سر سمت‌گیری با این یا آن قدرت امپریالیستی (آمریکا و غرب یا روسیه و چین) یا چگونگی سرکوب اعتراضات مردمی و نحوۀ ادارۀ دولت و روابط بورژوایی ِ حاکم بر جامعه صورت گرفت، به نحوی که تمام آن‌ها در نهایت به بقای حاکمیت جمهوری اسلامی خدمت کند. هاشمی رفسنجانی در حفظ هژمونیِ دولت سرمایه داریِ اسلامی در ایران و تداوم چرخیدن چرخِ بهره کشی و استثمار طبقاتی، هیچ تردید و شبهه‌ای نداشت. اما بخشی از بورژوازی و خُرده بورژوازی ایران بنا به علل مختلف ناشی از منفعت‌ جویی‌های حقیر طبقاتی و ترس و بی ثباتی و احساس نا امنی، در مقاطعی به ویژه در وقایع سال 88 و سپس بهار 92 و روی کار آمدن دولت روحانی، به دفاع و توجیه و تقدیس هاشمی و ائتلافش پرداختند. سخنگویان سیاسی و فرهنگی بورژوازی و خُرده بورژوازی در کسوت نویسنده، شاعر، مترجم، بازیگر، کارگردان، استاد دانشگاه، نوازنده، روزنامه نگار، منتقد، تحلیل‌گر، ورزشکار و غیره به شکل علنی و رسمی، نقش مهمی در این مجلس خیانت جمعی بازی کردند. وظیفۀ اصلی شان، پایان دادن به تزلزل‌های وجدانِ معذب آن بخش‌هایی از جامعه بود که تردید داشت آیا می‌توان به قاتلین آن همه روشنفکر و نویسنده و جان‌های عاشق رأی داد و با دشمنان مردم بیعت کرد؟ و ارزان مایه‌ها و ناروشنفکران کوته فکر و حقیر بانگ برداشتند که: بله می‌توان، پس زنده باد خیانت و خودفروشی!
بخشی از خُرده بورژوازی در تبعات ناشی از شکست انقلاب 57 و روند نزولی انقلاب جهانی و فقدانِ یک بدیل انقلابی و راهگشا در صحنه سیاسی، چنان بی رگ و تحقیر شده است که از چشم بستن بر هر لجن و از تن دادن به هر سازش و تسلیمی ابا ندارد. سقف خواست و افق دیدش، در برابر تحقیر و سرکوب حاکمیت فاشیستی، مدام پسرفت می‌کند و به سطح پایین‌تری از انتظار و سطح بالاتری از همزیستی و تمایل به ستم و ستمگر نزول می‌کند. این قشر همیشه منافع طبقاتی‌اش را به عنوان «منافع جمعی» همۀ طبقات معرفی کرده و با عناوین مختلفِ «منافع ملی»، «جنبش دمکراسی خواهی مردم ایران»، «مصالح عمومی جامعه»  و غیره تبلیغ می‌کند. از آن‌جا که امروزه بخش مهمی از مبارزۀ تئوریک، سیاسی و ایدئولوژیک پرولتاریا با بورژوازی از معبر مبارزه با توهمات خُرده بورژوازی می‌گذرد، رسوا کردن سندروم سمت‌گیری با نظام جمهوری اسلامی و قاتلین و شکنجه گرانش، یک ضرورت مداوم است.
باب آواکیان رهبر جنبش کمونیستی جهانی و صدر حزب کمونیست انقلابی آمریکا می‌گوید: «معرفت شناسی و اخلاق در یک نقطه با یکدیگر تلاقی می‌کنند و جایی هست که باید ایستاد و گفت پرهیز از دیدن این مسئله غیر قابل قبول است» (2) و موضع‌گیری در قبال هاشمی رفسنجانی دقیقاً یکی از همین نقاط است. نمی‌توان واقعیتِ خونین و نفرت انگیز عملکرد و اعتقادات او را ندید و بر آن شورش نکرد. این مسئله به همراه افشاگری مداوم از خط، ایدئولوژی و جهان بینی هاشمی و دولت و جامعه‌ای که او و امامش و دیگر مؤتلفینشان بنا کردند، حلقۀ کلیدی در برخورد با حقارت و توهم خُرده  بورژوازی طرفدار امثال هاشمی است. این پروسۀ نفی و نقد و مبارزه با توهمات، باید با طرح آلترناتیو مادی، مطلوب و واقعی یعنی انقلاب کمونیستی بر اساس سنتز نوین کمونیسم همراه باشد. تشریح صحت علمی کمونیسم، تبیین حقانیت ایدئولوژیک آن، اثبات مطلوبیت جامعۀ مورد نظر و اهدافش و تصویرسازی از مُدل جامعۀ آینده از طریق یک برنامۀ دولت بدیل سوسیالیستی، آن وجه ایجابیِ استراتژیکی است که در تمام پروسۀ مبارزات و تبلیغ و ترویج و سازماندهی‌مان در میان توده‌ها باید آن را در دست بگیریم.
هاشمی رفسنجانی مُرد، اما مبارزه برای سرنگونی انقلابیِ نظامی که او بنا نهاد ادامه دارد. n
«آتش»

یادداشت‌ها:
1. http://payeshonline.com/news/128230/

2. آواکیان، باب (1395) راهی دیگر. ترجمه منیر امیری. نشر آتش.ص26

زمان کندن گور این نظام است

زمان کندن گور این نظام است
ستاره مهری
از نشریه آتش  شماره ۶۳

اوایل دی ماه بود که ماجرای گورخواب‌های نصیرآباد مانند سیلی بر صورت از وفور درد، کرخت‌شده‌ی جامعه خورد. گرانی و تورم، نرخ بیکاری، کشاورزی نابودشده، اقتصاد در حال احتضار، سرکوب، خفقان، اختلاس‌های کلان، حقوق‌های نجومی، فقر، حاشیه‌نشینی، اعتیاد، کارتن‌خوابی و... ارتباط تنگاتنگ با هم دارند و حاصل کارکرد سیستم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی هستند. در ایران و مخصوصا شهرهای بزرگ مثل تهران، برای مشاهده‌ی بی‌خانمان‌ها و کارتن‌خواب‌ها لازم نیست زحمت گشتن به خود بدهی. کافی است در خیابان‌های اصلی  شهر مانند خیابان ولیعصر راه بروی. هر جا که چشم بگردانی، بساط گسترده‌ی گدایی، کودکان و نوجوانان و حتی بزرگسالان فال فروش و گل فروش و آدامس فروش و نوازنده، احاطه‌ات کرده‌اند. شب‌ها کمتر کوچه و خیابانی از شهر است که‌ کارتنی در آن، مامن  بی‌خانمانی نباشد؛ همین وضع را چند برابر کن تا برسی به حاشیه‌ها و حلبی‌آباد‌های اطراف شهر. افرادی که در اثر فقر و بیکاری از شهرها و روستاهایشان در جنگ برای بقا به تهران سرازیر شده‌اند، مدت زیادی است که دست فروش‌ها و آدامس فروش‌ها و... شامل طیف گسترده‌ای از افراد می‌شوند از کودک و پیر و جوان از بلوچ و افغانستانی و تر ک و کرد و... جغرافیای سنی و مکانی گسترده‌تری و زندگی افراد بیشتری درگیر فقر و خیابان شده است.  همه‌ی این‌ها نتیجه‌ی کشاورزی مرده در روستاها و ورشکستگی صنعت و کمبود کار در شهرها است. طبق اعلام مرکز آمار ایران، نرخ بیکاری در تابستان 95 با معیار یک ساعت کار در هفته با دستمزد 3.760 تومان معادل 12.7 درصد است. نرخ بیکاری جوانان (15 تا 24 سال) در بهار 95 معادل 27.8 درصد بوده است. بر اساس تازه‌ترین گزارش مرکز آمار نرخ تورم، 7.2 در آذر 95 اعلام شده است. حقوق ۷۱۲ هزار تومانی کارگران در سال 94 به ۸۱۲ هزار تومان در سال 95 افزایش یافت این درحالی است که طبق اعلام مرکز پژوهش‌های مجلس، خط فقر در همین بازه زمانی معادل دو میلیون و ۳۰۰ هزار تومان اعلام شده بود؛ یعنی حقوق زیر این رقم مساوی حضور در محدوده «زیر خط فقر» است، این رقم را مقایسه کنید با 3.760 تومانی که معیار بیکار نبودن فرد است! فاصله‌ی زیاد این دو رقم نشانگر اوضاع نا‌به‌سامان معیشت در جامعه است. در نظر بگیریم که هنوز این نا‌به‌سامانی مربوط به افراد شاغل با شغل ثابت است. این اوضاع نا‌به‌سامان  را برای افرادی که چنین امکانی ندارند، به‌طور تصاعدی بالا ببرید. نتیجه‌ی عینی این آمار و ارقام سروته زده شده می‌شود سقوط هزاران و میلیون‌ها زن و مرد و کودک از دهک‌های پایینی جامعه به ورطه‌ی حاشیه-نشینی و کارتن‌خوابی. افرادی که جمعیتشان بین یازده تا هجده میلیون نفر تخمین زده می‌شود، یعنی حدود یک ششم جمعیت کشور حاشیه‌نشین هستند و شیب تند سکوی این سقوط، زیر پای میلیون‌ها نفر دیگر هم قرار دارد.
مسئولان زیادی از رییس جمهور گرفته تا استاندار تهران و وزیر رفاه و رییس سازمان بهزیستی و فرماندار شهریار و... به این خبر  واکنش نشان دادند. بخش مشترک تمام این واکنش‌ها، تلاش بود برای عادی جلوه دادن وجود فقر در جامعه و وارد کردن یک سازمان یا وزارت‌خانه‌ی دیگر به‌عنوان متولی رسیدگی به این‌گونه موارد در جامعه تا نقش و مسئولیت خود را در آن کتمان کنند. فرماندار شهریار، روح‌الله حسین‌زاده دادستان عمومی و انقلاب شهریار، حسین ‌هاشمی استاندار تهران هم‌صدا اعلام کردند که «افراد حاضر در محل آرامستان نصیرآباد معتادان متجاهر هستند، نه بی‌خانمان.»  و بیان کردند که این افراد علاقه‌ای به رفتن به کمپ ندارند و از تلاش برای ساخت گرم‌خانه و انتقال آن‌ها حرف زدند. منطق مسئولان در جدا کردن مقوله‌ی اعتیاد از بی‌خانمانی و فقر، نشان‌دهنده‌ی این است که نه خواست و نه توان حل چنین پدیده‌های گسترده‌ی اجتماعی در بدنه‌ی ساختار قدرت وجود ندارد. روزنامه‌ی همشهری در تاریخ 31 فروردین 94 از قول قائم مقام دبیر کل ستاد مبارزه با مواد مخدر نوشت: «گردش مالی خرده‌فروشی مواد مخدر در کشور، روزانه 200 میلیارد تومان است.» وجود چنینی رقم کلانی در سطح خرده‌فروشی، بیانگر وجود یک صنعت گسترده و پول‌ساز در سطح کشور است و سرنخِ مافیای قدرتمند آن در راس قدرت سیاسی حاکم و نیروهای نظامی و امنیتی‌اش قرار دارد. دامنه‌ی شیوع اعتیاد به مواد مختلف سنتی و صنعتی چنان گسترده است و سن ابتلا به آن به حدود 12 سال کاهش یافته است که چندی پیش برخی را مجبور کرد طرح تشکیل کمپ‌های ترک اعتیاد  نوجوانان را مطرح کنند. نداشتن امید به زندگی و آینده و افسردگی، بیکاری و تبعات آن، وفور مواد مختلف و دسترسی آسان به آن، جوانان و نوجوانان را به ورطه‌ی اعتیاد می‌کشاند و نیرو و پتانسیل آن‌ها برای سازندگی و حتی حرکات اعتراضی، پای بساط اعتیاد، دود می‌شود و به هوا می‌رود. استراتژی مسئولان در جدا کردن وضعیت و سرنوشت معتادان از عوامل انگیزشی محیطی و اجتماعی، پنهان کردن نقش تبهکارانه نظامشان در ایجاد چنین وضعیتی است و مانند این است که خرده‌ریزه‌ها را با پا زیر فرش پنهان کنی در حالی که سوت میزنی و مواظبی کسی مچت را نگیرد.   
فقر، اعتیاد، بی‌خانمانی و... زاده و لازمه‌ی حذف‌ناشدنی  جوامع طبقاتی هستند. وجود گرم‌خانه و انتقال افراد بی‌خانمان برای ساماندهی آنان در بهترین حالت به پاک کردن صورت مساله می‌پردازند و نه حل آن. برای حرکت به‌سوی حل چنین مسائلی باید عوامل ایجادکننده‌ی آن را نشانه گرفت و برچیدن جوامع طبقاتی تنها راه واقعی تلاش برای حل آن است. نگاهی به تجربه‌ی جوامعی مانند شوروی و چین در دوران حاکمیت سوسیالیسم و کارهایی که در این دو کشور رخ داد نشان می‌دهد که چنین معضلاتی قابل حل هستند. در شوروی بعد از انقلاب سوسیالیستی در سال 1917 یکی از اتفاقات مهم این بود که دهقانان را قادر ساخت تا زمین‌های اشراف را صاحب شوند. نخستین برنامه‌ی اقتصادی شوروی با شعار «ما یک دنیای نوین می‌سازیم» شروع شد و میلیون‌ها نفر زن و مرد دهقان و کارگر درگیر بحث و اجرای آن شدند تا فقر و محرومیت و شکاف‌های اجتماعی را ریشه‌کن کنند. اوضاع چین قبل از انقلاب فلاکت‌بار بود. جمعیت عظیم دهقان چین مجبور بودند زمین از ملاکین اجاره کنند، اجارهی آن‌ها را بدهند و چون درآمدشان کفاف نمی‌کرد مجبور بودند همواره وام‌هایی با بهره‌ی 30 تا 100 درصد از مالکین بگیرند. باید به دولت و مقامات محلی هم مالیات می‌دادند. درگیر عواقب خشکسالی‌های مداوم بودند. از شدت فقر مجبور بودند برگ درختان را بخورند یا حتی گاهی یکی از فرزندانشان را بفروشند. زنان شب‌ها در کارخانه‌های نساجی زندانی می‌شدند، وضعیت بهداشت و سواد، در پایین‌ترین سطح بود. میانگین امید به زندگی 32 سال بود و جمعیت عظیمی(حدود 60 میلیون نفر) معتاد بودند. اما بعد از انقلاب به رهبری مائو تسه دون، ورق چرخید. انقلاب ارضی، ریشه‌ی ستم ملاکین را برکند و دولت سوسیالیستی اعتیاد را از بین برد.1   کاشت و استفاده از محصول براساس منفعت جامعه صورت گرفت نه سود. دهقانان امکان یافتند سواد بیاموزند. سیلی از «پزشکان پابرهنه» برای نجات جان مردم در نواحی دوردست، به‌راه افتاد.2 تمام این اتفاقات در بستر یک انقلاب عظیم سوسیالیستی رخ داد و زندگی میلیون‌ها نفر را متحول کرد. مردم آن جوامع با کمک یک حزب پیشاهنگ کمونیستی، ضرورت انقلاب را دریافتند، در مسیر آن حرکت کردند و نتایج آن را هم دیدند.
اضطرار انقلاب  در جامعه‌ی ما هم آماسیده است. روی  هر کجا که دست بگذاری با انبوهی از ویرانی هولناک نتیجه‌ی نظام سرمایه‌داری جمهوری اسلامی روبرو‌ می‌شوی. از وضعیت صنعت و کشاورزی گرفته تا زنان و جوانان و کارگران و دانش‌آموزان و دانشجویان و محیط زیست و... هیچ چیز سر جایش نیست. همه چیز درگیر آنارشی سرسام‌آور تولید و مصرف کالایی است. ضرورت انقلاب وجود دارد و از طرف دیگر، امکان آن و مطلوب بودن آن. از روند حادشونده‌ی تضادهای درونی جناح‌های مختلف قدرت که آخرین آن‌ها در دعوای قوه‌ی مجریه و قوه‌ی قضاییه نمود یافت تا ایستادن بر لبه‌ی تیغ در اوضاع حاد خاورمیانه، وخامت روزافزون شرایط معیشت زندگی مردم، شکاف عظیم تضاد طبقاتی و اختلاف سطح زندگی توده‌های عادی با میلیاردرها و نارضایتی عمومی از این اوضاع، همگی واقعیت‌هایی عینی هستند که بر مبنای آن و با رهبری یک حزب انقلابی می‌توان برای پایان بخشیدن به نابرابری و استثمار به‌سمت یک انقلاب سوسیالیستی پیش رفت.       
باب آواکیان رهبر جنبش کمونیستی جهان و صدر حزب کمونیست انقلابی در آمریکا در یکی از آثار خود می‌پرسد چرا در جامعه‌ی سرمایه‌داری حقی به نام «خوردن» وجود ندارد؟ و می‌گوید: «در چهارچوب دینامیک‌های سرمایه‌داری چنین حقی ممکن نیست...شمار عظیمی از مردم جهان به‌اندازه‌ای که برای سلامت انسان لازم است دسترسی به غذا ندارند و عموما قادر به تامین شرایط سلامتی خود نیستند. بنابراین در سرمایه‌داری مردم از حق ابتداییِ خوردن هم محروم هستند. اگر آن را به‌عنوان "حق" اعلام کنیم و مردم برای گرفتن "حق" خود به اماکنی که غذا به‌عنوان کالا فروخته می‌شود رفته و اعلام کنند "ما حق خوردن داریم و این حق اساسی‌تر از حق شما در توزیع فرآورده‌ها به‌عنوان کالا و انباشت سرمایه است" و بعد شروع به برداشتن و خوردن آن‌ها کنند، می‌دانیم که چه اتفاقی می‌افتد هر زمان که مردم چنین کاری کردهاند چه شده است: "غارتگران خیابانی را به گلوله ببندید!"»3 
در جامعه‌ی سرمایه‌داری تا زمانی میتوانی بخوری که کاری داشته باشی و تا زمانی می‌توانی کار کنی که این کار در خدمت انباشت سرمایه باشد. این روند در مورد داشتن سرپناه و... هم همین‌گونه است. به راه افتادن خروش خشم گرسنگان و بی‌سرپناهان به‌سمت ریشه‌کن کردن این شرایط مستلزم آن است که آگاه شوند راه حلی وجود دارد و جامعه‌ای  از نوعِ دیگر را می‌توان بنا کرد و از همین امروز برای ساختن آن جامعه متشکل شوند. n


یادداشت‌ها:
1    1.  برای مطالعه‌ی بیشتر در این باره به مطلب «چگونه چین انقلابی بر مواد مخدر غلبه کرد؟» در سایت حزب کمونیست ایران (م‌ل‌م) مراجعه کنید.
 www.cpimlm.com
2. برای مطالعه‌ی بیشتر در این باره به کتاب «تاریخ واقعی کمونیسم» اثر ریموند لوتا، ترجمه منیر احمدی، انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م)، به همین سایت مراجعه کنید.
3. «پرنده‌ها نمی‌توانند کروکودیل بزایند اما بشر می‌تواند افق‌ها را درنوردد» اثر باب آواکیان، انتشارات حزب کمونیست ایران (م‌ل‌م) . نسخه‌ی کامل این اثر را در همین سایت ببینید.


معرفي کتاب «نقد جهان اوجالان» - فصل دوم

معرفي کتاب «نقد جهان اوجالان»

مقدمه و فصل اول
نام کتاب: نقد جهان اوجالان
نويسنده: صلاح قاضيزاده با همکاري اميد بهرنگ
ناشر: انتشارات حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست)
سال نشر: چاپ اول آذر 1395

از نشریه آتش  شماره ۶۳

نقد جهان اوجالان عنوان کتابي است که از سوي حزب کمونيست ايران (م ل م) منتشر شد. موضوع کتاب، بررسي نقادانهي جهانبيني و خط سياسي عبدالله اوجالان رهبرِ در حبس پ.ک.ک (حزب کارگران کردستان) است. اين نقد تلاش کرده است تا با بهکار گرفتن روششناسي ماترياليست ديالکتيکي و معرفتشناسي علمي و مشخصا با تکيه بر سنتزنوين کمونيسم باب آواکيان، واقعيت و محتواي طبقاتي انديشهي اوجالان را وراي ادعاهايش آشکار کند. اين بررسي با مطالعه و تحليل بيش از 15 کتابِ اصلي اوجالان نوشته شده که در فاصلهي سالهاي 1978 تاکنون منتشر شدهاند. آخرين آثار اوجالان که مجموعهي 5 جلدي با عنوان مانيفست تمدن دمکراتيک است و از سال 2009 به بعد انتشار يافته، مهمترين منبع براي نقد آخرين نظرات او در اين کتاب است. همچنين تاريخچهي رسمي پ.ک.ک و جزوات و مجلات حزب حيات آزاد کردستان (پژاک) نيز مورد استفادهي نويسندگان قرار گرفته است.
اين کتاب، ضمن بررسي همهجانبهي جهانبيني و مواضع سياسي اوجالان و پ.ک.ک نشان ميدهد که مواضع سياسي رفرميستي و سازشکارانهي اوجالان و پ.ک.ک از چه شيوهي تفکري برميآيند. از اين نظر ميتوان گفت پژوهشي مشابه اين کتاب بهلحاظ وسعت مباحث و با استفاده از روش علمي و علم کمونيسم و نگاه به تجارب انقلابهاي سوسياليستي که در قرن بيستم بر اساس اين علم عملي شدند، تاکنون منتشر نشده است.
کتاب، شامل يک مقدمه و يک نتيجهگيري و 8 بخش مجزا است که هر بخش به يک موضوع مشخص اختصاص يافته است.
مقدمه با اين بحث آغاز شده که بررسي خط و انديشههاي اوجالان و سازمانها و احزاب طرفدار او (و از جمله حزب حيات آزاد کردستان در ايران) امروزه داراي اهميت است و نفوذ سياسي اين خط بورژوا- ناسيوناليستي و اثرات آن بر جنبش کردستان غير قابل چشمپوشي است. در ادامه، ضمن بررسي فشردهاي از تاريخچه و عملکرد پژاک و پ.ک.ک به طرح موضوع «پارادايم فکري» مورد ادعاي اوجالان يعني «کنفدراليسم دمکراتيک» و ريشهها و آبشخورهاي فکري آن اشاره شده است. اوجالان ادعاي گذار از نظام سرمايهداري يا آنچنان که خودش ميگويد «مدرنيته کاپيتاليستي» را دارد و معتقد است تنها راه برون رفت از اين وضعيت بغرنج و بحراني، کنفدراليسم دمکراتيک است. کنفدراليسم دمکراتيک در آثار اوجالان و اسناد پ.ک.ک به نظام اجتماعي - سياسياي گفته ميشود که بر صلح و همزيستي مسالمتآميز هويتهاي گوناگونِ ملي و فرهنگي، دمکراسي مستقيم و خودگرداني محلي، برابري جنسيتي و صيانت از محيط زيست بنا شده باشد.
فصل اول با عنوان «جامعهشناسي آزادي: ايدهآليسمِ کيهاني عليه علم و ماترياليسم ديالکتيک» به بررسي روششناسي (متدولوژي) نظرات اوجالان و درک او از علم و شناخت و معرفت بشري پرداخته است.اوجالان مدعي يک بديل پيشنهادي در عرصهي علم و معرفتشناسي به نام «جامعهشناسي آزادي» است، اما اين بديل پيشنهادي چيزي جز يک مخلوط آشفتهي ايدهآليستي و ضد علمي نيست. او در جامعهشناسي آزادياش تحت پوششِ ضديت با پوزيتيويسم، جايگاه علم و روش علمي در کسب دانش در مورد حقيقت پديدهها و فرآيندها را زير سوال ميبرد و به دين و عرفان و اسطوره، جايگاهي مشابه و همسنگ علم در شناخت ميدهد و حتي براي شهود و درونبيني عرفاني جايگاه والاتري در معرفت شناسي (چگونگي کسب شناخت از ماهيت پديدهها و فرآيندها) قائل است.
در انديشهي اوجالان با مفهومي به نام «هوش کيهاني» مواجه ميشويم. او معتقد است نوعي از هوشمندي و آگاهي بر تمامي کائنات و تمامي موجودات حاکم است که عملکرد همهي آنها را بر مبنايي منظم و قاعدهمند پيش ميبرد. اوجالان اين مسئله را به خداي اديان ربط ميدهد. در اين فصل، ضمن ردِ ايدهآليسم اوجالان و دفاع از ماترياليسم ديالکتيک و معرفت شناسي علميِ مارکسيسم گفته ميشود که: خاستگاه اين تئوريهاي دينيِ جديد با ژست رازآميز علمي، درواقع بخشي  از تلاش دينداران و متافيزيسينهاي معاصر است که ميکوشند در جهان امروز در مقابل علم، موقعيتِ دين و متافيزيک مذهبي را تقويت کنند.
در مقابلِ درک علمي از واقعيت و استفاده از روش علمي براي کسب دانش در مورد جنبههاي گوناگون هستي و جامعه، اوجالان معرفت شناسي خود را که ترکيبي از ايدهآليسم و پراگماتيسم است جلو ميگذارد. حقيقت از نظر اوجالان چيست؟ به اختصار او معتقد است: طبيعت در بطن روابط انساني (سياست) و وجدان انساني (اخلاق) نوعي حقانيت را قرار داده که قابل کشف و قابل فهم است و شناخت يعني پي بردن و کشف همين حقانيت. ملاک درستي يک چيز، ميزان انطباقش با اين «حقانيت اخلاقي و اجتماعي» است که بايد از سوي جامعه بهرسميت شناخته شود. از نظر اوجالان، ملاک و معيار حقيقي و درست بودن يک گزاره، مفيد بودن و مورد تأييد قرار گرفته شدنش از طرف چيزي است که او آن را «جامعهي اخلاقي و سياسي» مينامد. اما اين درکي پراگماتيستي و فايدهمحور از حقيقت است. يعني آن چيزي از طرف اوجالان به عنوان حقيقت به رسميت شناخته ميشود که با اهداف و تمايلات و ارزشهاي او سازگار باشد و آن را تأييد کند. حال آنکه چنين نيست و حقيقي بودن يک چيز ربطي به مفيد بودن و نبودنش براي اهداف و خواسته هاي يک حزب يا جريان يا فرد ندارد. همچنان  که ربطي به تأييد شدن از سوي جامعه و اخلاق ندارد. حقيقت يعني فهم قانونمنديها و پيچيدگيهاي واقعيتِ بيرون از ذهن ما به همان شکلي که هست. بهعلاوه در جامعهاي که به طبقات تقسيم شده و با تخاصمات طبقاتي رقم ميخورد هرگز نميتوان صحبت از «جامعهي اخلاقي و سياسي»اي کرد که خصلت تاريخا معين نداشته و محتواي طبقاتي آن نامشخص و «خنثي» باشد.
يکي ديگر از مفاهيم مورد بحث در فصل اول، نگرش اوجالان نسبت به روش ديالکتيک است. او ديالکتيک و تضاد را به صورت تفاوتمندي و تنوع، تبيين و تعريف ميکند و نه به صورت وحدت اضداد. درک او از تضاد در مقابلِ ديالکتيک مارکسيستي قرار ميگيرد. اوجالان، تضاد و مبارزهي اضداد را «مخرب» ميداند و در عوض به ادغام مبارزه در هارموني اعتقاد دارد. براي وي وحدت و هارموني، اصل است مانند هارموني کيهاني (درحاليکه هيچ نوع هارموني در کيهان موجود نيست) و نه تضاد و مبارزهي اضداد. حال آنکه کل واقعيت (جهان هستي و جامعه و فکر) مادهي متحرک و متغير است و بنيان اين حرکت و تغيير وجود اضداد و مبارزهي اضداد در آنها است. اين، واقعيت است و نه «نظريه». واقعيتي که مارکسيسم صرفا آن را شناسايي و تبيين کرده است. نوع نگاه اوجالان به واقعيت، در عالم سياست به صورت گرايش به سازش با دشمن و منحل کردن مبارزهي طبقاتي آشتيناپذير با دشمن، انعکاس پيدا ميکند؛ و به جاي انقلاب و جهش پديدهها به ماهيتي نوين، خواستار وحدت نهايي ضدين و سازش ميان آنها ميشود به شرط آنکه طرفين تفاوتهاي يکديگر را به رسميت بشناسند.
نتيجهگيري فصل اول اين است که انديشهي به ظاهر ترکيبي و موزاييکي اوجالان درواقع، معجون التقاطياي است با ظاهر علمي که مرکز و هستهايي ايدهآليستي و غير علمي دارد.
در شمارهي آينده، فصل دوم کتاب، با عنوان «معماي تاريخ» معرفي خواهد شد. فصل دوم به نقد اوجالان از مفاهيم مارکسيستي ماترياليسم تاريخي جواب مي دهد. n

«آتش»