۱۳۹۶ دی ۳, یکشنبه

معرفي کتاب «نقد جهان اوجالان» - مؤخره


معرفي کتاب «نقد جهان اوجالان»

مؤخره: انديشه و خطِ اوجالان به رهايي منجر نميشود، جهان ديگري بايد ساخت
نام کتاب: نقد جهان اوجالان
نويسنده: صلاح قاضيزاده با همکاري اميد بهرنگ
ناشر: انتشارات حزب کمونيست ايران
(مارکسيست لنينيست مائوئيست)
سال نشر: چاپ اول آذر 1395  


از نشریه آتش شماره 74

نقد جهان اوجالان عنوان کتابي است که ازسوي حزب کمونيست ايران (م ل م) منتشر شد. موضوع کتاب، نقدي همهجانبه از موضعِ کمونيستي نسبت به نظرات و خط سياسي و ايدئولوژيک عبدالله اوجالان رهبر در حبسِ پ.ک.ک (حزب کارگران کردستان) است.
کتاب، شامل يک مقدمه و يک نتيجهگيري و 8 فصل مجزا با عناوين متفاوت است. معرفيِ مقدمه و فصلِ اول تا هشتم کتاب را در شمارههاي پيشين آتش خوانديد. در اينجا به معرفي بخشِ نتيجهگيري ميپردازيم.

عنوان اين بخش:
 انديشه و خطِ اوجالان به رهايي منجر نميشود، جهان ديگري بايد ساخت
بخش نتيجهگيري کتاب به اين مسئله پرداخته که دستگاه فکري اوجالان دو ويژگي اساسي دارد: اول ايدهآليستي و ذهني است و قادر به بازتاب درست واقعيت نيست و بدون شناخت واقعي از جامعه و جهان نميتوان آن را تغيير داد و دوم اينکه رفرميستي و سازشکارانه است و اساسا تئوريسازي اوجالان براي خدمت به اين سازش است. در اين بخش به  بررسي افق طبقاتي انديشههاي اوجالان و پ.ک.ک پرداخته شده و اينکه کدام عواملِ داخلي و منطقهاي و بينالمللي به رو آمدن و تکوين و گسترش جريان پ.ک.ک پا داد. آنچهکه در افقِ برنامه و در متن تئوري و خط و مشي و استراتژي عملي اوجالان و پ.ک.ک و ساير سازمانهاي متحد با آن در جنبش کردستان قرار گرفته است، چشمانداز بورژوازي کُرد است که هدف دست يافتن به خودمختاري و خودگرداني و استقلال عمل بيشتر در ساية ادغام شدن با روابط توليدي و مناسبات طبقاتي حاکم بر جمهوري ترکيه و ساختار بورژوا- کمپرادوري آن را دنبال ميکند.
پ ک ک، چنانکه در فصلهاي پيشين کتاب گفته ميشود، مانند بسياري از جريانات و احزاب ناسيوناليستي ديگر در قرن بيستم و در شرايط جنگ سرد و جهان دو قطبي با رگههايي از انقلابيگري خردهبورژوايي پرچم مبارزة عادلانه و برحق با ستم ملي در جمهوري ترکيه را بر افراشت. پ.ک.ک از همان آغازِ مبارزه مسلحانهاش اميدوار بود با کسب کمکها و حمايتهاي سوسيال- امپرياليسم شوروي، اهداف مليگرايانة کُرد را متحقق کند. اما پس از سقوط شوروي و همچنين در پرتو تحولات عميق سياسي و اقتصادي کردستان و ترکيه و خاورميانه، متعاقبِ دستگيري عبدالله اوجالان و بهطور مشخص با آغاز تدوين اسناد دفاعيههايش يک پروسة بورژوا- ناسيوناليستي خالص را در دستور کار خود قرار داد که بهصورت تئوريسازيهاي رهبري آن در نظام مفهومي و ارزشيِ «مدرنيته دمکراتيک» و «پارادايم جديد آپوئيستي» فرموله شده است. در مرکز اين پروژه، دست شستن از سرنگون کردن دولت ترکيه و انکارِ ضرورت کسب قدرت سياسي قرار دارد که بهصورت نظريهپردازي پيرامون ملغمهاي از تئوريهاي آنارشيستي و با هدف رسيدن به توافق و همزيستي با بورژوازي تُرک و متحدين بينالمللي آن و نظرية «کنفدراليسم دمکراتيک» فشرده شده است.
تغيير و تحولات گوناگوني طي سه دهه اخير در سطح جهان اتفاق افتاده است که عموماً بر خاورميانه و کردستان و حتي بر جنبشهاي ملي بهصورت عام نيز تأثر گذاشتهاند. بهطور کلي اين تحولات را ميتوان در دو دسته 1) تغييرات زيربنايي و ساختاري اقتصادي و 2) دگرگونيهاي سياسي و روبنايي و فکري، تقسيمبندي کرد که با يکديگر ارتباط داشته و بر هم اثر گذاشتهاند. رشد مناسبات سرمايهداري طي چند دهه گذشته و بهخصوص در جريان جهش و گسترش روابط سرمايهداري در فرايند جهانيسازي (گلوباليزاسيون)، ساختار اقتصادي و روابط اجتماعي و ترکيب جمعيتي و طبقاتي بسياري از کشورهاي پيراموني و ملل تحت ستم را دچار تغييرات مهم و ريشهاي کرده است. مجموعة اين دگرگونيهاي زيربنايي بهلحاظ سياسي و فرهنگي نيز فاکتورهاي جديدي به معادلات سياسي کشورها و جوامع افزوده است. در مورد مسئلة کُرد بهطور مشخص گسترش روابط سرمايهداري در هر چهار پارچة کردستان بهويژه در ايران و ترکيه بر ساخت اجتماعي و طبقاتي کردستان تأثيرات عميقي گذاشته است. رشد روابط کالايي، تضعيف نهادها و روابط فئودالي و نيمه فئودالي، افزايش تعداد کارگران و مزدبگيران، مهاجرت روستاييان به شهرها، ورود هر چه بيشتر زنان به روابط اجتماعي خارج از خانه و جذب شدن در بازار کار، افزايش تعداد تحصيلکردهها و دانشجويان و نهادهاي آموزشي و گسترش دانش و اطلاعات عمومي از طريق شبکه جهاني اينترنت همگي از نتايج رشد روابط سرمايهداري در کردستان بوده است که البته پديدههاي دهشتناک ماهوي اين نظام مانند فقر و فلاکت و بيکاري و حاشيهنشيني و غيره را نيز بايد بر آن افزود. اين رشد سرمايهداري در کردستان با تحولات مهم منطقه و سقوط صدام حسين و پيش از آن تشکيل حکومت خودمختار و سپس دولت نيمهرسمي و دوفاکتوي کُردي در جنوب کردستان از سال 2003 به بعد، همراه بود. مجموعه اين عوامل اقتصادي و سياسي باعث شکلگيري و تقويت قشري از بورژوازي جديد و نوخاستة کُرد در منطقه بهويژه در شمال و جنوب کردستان يعني کردستان عراق و ترکيه شد. اين بورژوازي به منابع نفتي بالفعل کرکوک و بالقوه دهوک و اربيل اميد بسته و تلاش دارد روابط خود را با بورژوازي منطقه، خصوصا در ترکيه و با شرکتهاي بزرگ تجاري و نفتي- گازي و دولتهاي امپرياليستي و حتي دولت اسرائيل گسترش داده و تقويت کند. بخش مهمي از اين قشرِ در حال گسترش بورژوازي کُرد در شمال کردستان از اواخر دهة 90 ميلادي و پس از دستگيري اوجالان و شروع پروسة گفتگوي دولت ترکيه با وي، به اين جمعبندي رسيد که با حمايت از پ.ک.ک و مشخصا شخص اوجالان و روند مذاکرات ميتواند موضع قدرتمندتري در کل ساختار بورژوازي ترکيه به دست آورد. از اين رو احزاب رسمي و قانوني کُردي مانند حزب صلح و دمکراسي (BDP)  و پس از آن حزب دمکراسي خلقها (HDP)  در نتيجة وحدت بورژوازي کُرد با پ.ک.ک و اوجالان، براي فعاليت علني و رقابت سياسي با جناحهاي مختلف بورژوازي تُرک تشکيل شدند. رفرميسم پارلماني و قانوني احزاب کُردي اهرمي در دست بورژوازي کُرد است که بهعنوان مکمل بازوي ديگر اين استراتژي يعني رفرميسم مسلح پ.ک.ک عمل ميکند. اگر کوهستان قنديل، مأمن و نقطه اميد زنان و مردان جوان و عصيانگر کُرد است، احزاب قانوني دستآويز و تجلي آرمانهاي ناب بورژوازي کُرد و طبقات ميانه و متوسط جامعه کردستان هستند.
زاوية ديگري از تحولات مهم منطقه که بر روند حرکت پ.ک.ک  و جنبش کردستان تأثير گذاشت، تغييرات سياسي و ژئوپوليتيکي خاورميانه طي دو دهه اخير است. پس از سقوط بلوک شرق، توازن قوا در ميان امپرياليستها و قدرتهاي بزرگ به نفع امپرياليسم آمريکا تغيير کرد. اما اين مساله سرآغاز دور جديدي از رقابت ميان قدرتهاي امپرياليستي و شکلگيري تضادهاي جديد و بلوکبنديهاي تازه در ميان آنها بود. آمريکاييها براي پيشي گرفتن از رقبايي مانند روسيه، چين و اتحاديه اروپا تلاش دارند تا با طرح «خاورميانه جديد»، سلطه و هژموني سياسي و نظامي خود در اين منطقه را تثبيت و بازسازي کنند. در اين طرح، نقش ترکيه به عنوان قديميترين متحد استراتژيک آمريکا و ناتو در منطقه بسيار حائز اهميت است و آمريکاييها کوشيدهاند از طريق ايجاد تغييرات و اصلاحات مهم در ساختار اقتصادي و سياسي جمهوري ترکيه، اين کشور را به يکي از نقاط اتکاي خود و کل نظام سرمايهداري امپرياليستي در منطقه تبديل کنند. اصلاحات و تغييرات در هئيت حاکمه و ترکيب بورژوازي ترکيه عمدتا شامل فعال و شريک کردن جناح جديدي در بورژوازي بود که به برآمدن و قدرتيابي حزب عدالت و توسعه (AKP) منجر شد. اين حزب و دولت رجب طيب اردوغان قرار بود الگويي از وحدت اسلام سياسي و بورژوازي و نئوليبراليسم براي دولتهاي اسلامي_بورژوايي در طرح خاورميانه جديد باشد. براي تبديل شدن ترکيه به ژاندارم منطقه و يک قدرت تأثيرگذار منطقهاي، اين کشور به ثبات اقتصادي و سياسي بيشتر نياز داشت و به همين دليل مساله کردها و تضاد دولت ترکيه با پ.ک.ک براي ايالات متحده اهميت پيدا کرد. بنابراين شريک کردن بورژوازي کُرد در بخشي از ساخت قدرت در ترکيه يکي ديگر از خطوط اصلاحات و برنامههاي امپرياليسم آمريکا در اين کشور بود. اين طرح مستلزم برخي رفرمهاي اجتماعي و فرهنگي در رابطه با موقعيت و وضعيت کردها در ترکيه بود که آزادي زبان و آموزش زبان کُردي يا راهاندازي برخي رسانههاي فرهنگي و خبري کُردي را در بر ميگرفت. اما بايد توجه کرد اين اصلاحات بورژوايي هرگز بهمعناي از بين رفتن ستم ملي در کردستان نيست و کماکان ستم ملي عليه کردها و ديگر ملل تحت ستم يکي از ارکان مهم دولت بورژوايي در جمهوري ترکيه و ساير مناطق کردستان در ايران، عراق و سوريه است.
نقش بورژوازي کُرد در منطقه بهويژه در دولت اقليم کردستان البته از سطح گسترش روابط با بورژوازي ملل غالب فراتر رفته و به سطح همکاريهاي اقتصادي، سياسي و نظامي- امنيتي با دولتهاي امپرياليستي نيز رسيد. فئودال- کمپرادورهايي چون عشيره و خاندان و حزب بارزاني و طالباني مدتها است به متحد سياستهاي امپرياليسم آمريکا در عراق تبديل شدهاند و جنبش کردستان عراق و توان نظامي و مردمي آن را به پياده نظام امپرياليستها و مجري بالقوه سياستهاي آنها در عراق تبديل کردهاند. عبدالله اوجالان اين تغيير فاز امپرياليستي در مساله کُرد بعد از جنگ کويت و سپس سقوط صدام و تشکيل دولت خودمختار کُردي در جنوب کردستان را دريافت و از آن به «چارهيابي مساله کُرد بر اساس مدرنيتهي کاپيتاليستي» نام برد. (اوجالان 1391: 102-103) اما او همزمان دريافت که به اين مساله ميتواند بهعنوان يک فرصت براي پ.ک.ک و کل بورژوازي کُرد در شمال کردستان (کردستان ترکيه) نيز نگاه کند. او در کتاب نقشه راه مينويسد:
همزمان با جايگزيني هژموني ايالات متحده آمريکا در عراق، اقدامات سنتي گلاديوي ناتو در مورد کردستان و کُردها يعني زمينه تداوم متدهاي کُنترا-گريلايي به شکل سابق به ميزان زيادي تضعيف شد. تنش مابين جمهوري ترکيه و ايالات متحده آمريکا که ناشي از موضعگيري در برابر پ.ک.ک و دولت فدرال کُرد در عراق بود در سال 2007 و همزمان با توافق واشنگتن وارد مرحلهاي نوين شد. ميتوان درک کرد که در برابر دست کشيدن پ.ک.ک از مبارزه مسلحانه، توافقي کلي در ساختار دولت-ملت بر مبناي راهحلهاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي که در آنها راهحل نظامي نقش اساسي را بر عهده ندارد، حاصل شد.... (همان 102-103)
به همين دليل بهرغم قرار گرفتن نام پ.ک.ک در ليست کذايي «سازمانهاي تروريستي» ايالات متحده و اتحاديه اروپا، رهبران شاخهي غربي ک.ج.ک يعني حزب اتحاد دمکراتيک (پ.ي.د) از سال 2006 به بعد به صورت رسمي و غير رسمي با مقامات وزارت خارجه آمريکا مشغول مذاکره و گفتگو شدند. اين مساله بهويژه پس از گسترش جنگ داخلي در سوريه و شکلگيري مناطق آزاد شده در روژئاوا توسط پ.ک.ک و متحدينش و سپس قدرت گرفتن داعش در اين کشور ابعاد وسيعي به خود گرفت. رهبران پ.ي.د و پ.ک.ک هرگز تمايلشان براي نزديکي هر چه بيشتر به آمريکاييها و ديگر قدرتهاي امپرياليستي را پنهان نکردند و به جنگ ائتلاف آمريکا و متحدينش عليه داعش به صورت يک فرصت براي نزديکي هر چه بيشتر به امپرياليستها نگاه ميکنند. در واقع رهبري پ.ک.ک سعي دارد از توان نظامي، قدرت بسيجکنندگي، پايه اجتماعياش و اخيراً منطقة آزادشدة روژئاوا را بهعنوان برگهاي برنده براي مشارکت در رقابتهاي منطقهاي و سهم گرفتن از روابط قدرت موجود استفاده کند.
اما خط و مشي و استراتژي اوجالان و پ.ک.ک فقط از تغيير و تحولات سياسي و اقتصادي بينالمللي متأثر نشد بلکه دگرگونيهاي عرصة تفکر و نظريههاي سياسي، فلسفي و اجتماعي در سطح جهان طي سه دهه اخير نيز به انديشههاي اوجالان راه يافت و بر پ.ک.ک و جنبش کردستان تأثير گذاشت. با شکست سوسياليسم در چين و سپس فروپاشي شوروي و بلوک شرق، يک کارزار تبليغاتي و سياسي عظيم و گسترده از سوي راست جهاني و ايدئولوگها و رسانههاي آن عليه کمونيسم و انقلاب به راه افتاد با اين مضمون که «کمونيسم شکست خورده است و سرمايهداري و ليبراليسم حقانيت خود را به اثبات رسانده و راهي جز پذيرش نظام سرمايهداري وجود ندارد». اين هجمة وسيع تبليغاتي- سياسي عليه کمونيسم توانست بخش اعظم جريانات رويزيونيست و طرفدار بلوک امپرياليستي شرق و همچنين تعدادي از روشنفکران انقلابي و سابقاً چپ را نيز با خود متحد کند يا به شکل غير مستقيم بر آنان تأثير بگذارد. اين بخش عمدتا به شکل ضديت با مارکسيسم و گسترش ايدههاي پستمدرنيستي، پساساختارگرايانه، آنارشيستي، نسبيتگرايي فرهنگي، جريانات سياست هويتي و معجوني از ايدههاي بورژوا-دمکراتيک تبارز يافت. وجه اشتراک تمامي اين گرايشات به ظاهر چپ و راديکال، انحلال دستآوردهاي نظري و عملي علم کمونيسم و جنبش پرولتري، رّد تئوري مارکسيستي دولت و انکار ضرورت کسب قدرت سياسي و ارائه درکهاي ايدهآليستي و شبه آنارشيستي در رابطه با مسالة قدرت سياسي و پيش گذاشتن يک درک ذهني و فرا طبقاتي از دمکراسي بود. اوجالان براي تئوريزه کردن پارادايم جديدش و نظرية کنفدراليسم دمکراتيک تقريبا از تمامي اين گرايشات استفاده کرد و معجون چند رنگي از اين ايدهها را از فيلتر ناسيوناليسم کُردي عبور داد و آن را با تعابير ديني و عرفاني و اسطورهاي نيز مخلوط کرد. هستة اصلي تفکر التقاطي اوجالان، ضديت با علم مارکسيسم و ايدئولوژي انقلابي آن بود. نظرية کنفدراليسم دمکراتيک و مدرنيتة دمکراتيک محصول چنين التقاط و ترکيب غير انقلابي، غير علمي و واپسگرايانهاي است.
در پاراگراف پاياني کتاب نوشته شده:
«کردستان، کردستانِ خسته از ارتجاع و امپرياليسم و سرمايه، متنفر از فئوداليسم و پدرسالاري و دين، زخم خورده از خيانت و دروغ و سازش، کردستان رنگين به خون شهيدان و مبارزات مردمش، استوار و سربلند از شورشها و سرهلدانها به رغم تمامي تغيير و تحولات گوناگون و با وجود قدرت يافتن گرايشات و نيروهاي ناسيوناليستي و کمپرادوري و ارتجاعي هنوز هم پتانسيل انقلابي و مبارزاتي عظيمي را در اعماق جامعهاش حمل ميکند. هنوز هم کارگران و زحمتکشان، دهقانان و بيچيزان، زنان و مردان جوان و دانشجويان و دانشآموزان انقلابي کُرد روياي يک جامعة عاري از ستم و تبعيض و بهرهکشي، يک جامعه ساخته شده از آزادي و برابري و حق تعيين سرنوشت و همزيستي آزادانه خلقها را در سر ميپرورانند. براي تحقق اين آرمان، براي به فعليت در آوردن پتانسيل دگرگونيخواهي جوانان کردستان، براي جامه عمل پوشاندن به آرزوها و شور و شوقهاي مردم بايد انقلاب و کمونيسم و نه کمتر از آن را به شعار و خواست و ايدئولوژي و آگاهي و آرمان و هدف شمار هر چه بيشتري از تودههاي مردم کردستان و ديگر مناطق ايران و کل منطقه و جهان تبديل کرد. بايد به راه انداختن جنبش مردمي براي انقلاب سوسياليستي و تدارک براي جنگ انقلابي خلق را به دغدغه روز و شب پيشروان تودهها در همه جا تبديل کرد. بايد انترناسيوناليسم پرولتري و نغمه رهاييبخش و جهانشمول آن را به راهنماي عمل و افق ديد و آهنگ زبان و طنين فرياد و آتش مسلسل تودههاي مردم در کردستان  و سراسر جهان تبديل شود. کردستان را چنين جنبش و جنگ و انقلابي ميبايد...»


«آتش»

افشاي بزرگتــرين دروغ‌هايي که عليه کمونيســم ساخته شده است


واقعیت کمونیسم


افشاي بزرگترين دروغهايي که عليه کمونيسم ساخته شده است

از نشریه آتش شماره 74


در اوضاع کنوني، يکي از راديکالترين مبارزات انقلابي عليه سرمايهداري، روشن کردن «ترازنامه واقعي کمونيسم و انقلاب سوسياليستي» است. به مناسبت صدمين سالگرد پيروزي انقلاب اکتبر در روسيه تحت رهبري لنين، حزب انقلابي آمريکا در نشرية «انقلاب» دست به افشاي بزرگترين دروغ هاي ساخته شده عليه کمونيسم، زد. در زير افشاي «دروغ شماره 4» را ترجمه کرده و در اختيار خوانندگان نشريه آتش قرار مي دهيم.

دروغ شماره 4: کمونيسم شکلي از توتاليتاريسم (تماميتگرايي) است. آدولف هيتلر و ژوزف استالين در پي تحميل سلطة «تام و تمام» بر جامعه بودند و اين کار را از طريق سرکوب هر جنبه از زندگي جامعه و فرد و ايدئولوژي کنترل فکري انجام مي دادند.

تئوري «توتاليتاريسم» (تماميتگرايي) کمونيسم را با فاشيسم مترادف ميکند ... ديکتاتوري پرولتاريا را با حاکميت فاشيستي يکسان ميپندارد ... و استالين و هيتلر را از يک جنس ميداند. اين تئوري، هيچ نيست مگر تحريف بيمارگونة واقعيت. اتحاد جماهير شوروي، آن زمان که سوسياليستي بود (از سال 1917 تا اواسط سالهاي 1950) و آلمان نازي (1932-1945) در کلية جوانب کليدي مانند، نظام اقتصادي، ساختارهاي سياسي و اجتماعي، اهداف و جهانبيني رهبري، قطب راهنماي ايدئولوژيک هر يک، طرق و راههاي جامعه و تجربة زندگي مردمِ اين جوامع، تفاوت صد و هشتاد درجه با يکديگر داشتند.
تئوري توتاليتاريسم مبتني بر دروغهاي شاخدار، تحريف روشها، اهداف، تاريخ و تجربة واقعي انقلاب کمونيستي است. اين تئوري، آلمان نازي را از پايههاي سرمايهداريش، جدا ميکند و عاجزانه روي پاي امپرياليسم ليبرالدموکرات ميافتد و آن را به عنوان عاليترين نقطهاي که جامعة بشري ميتواند به آن دست يابد پرستش مي کند و ميگويد، همه بايد بهسوي اين "قله" حرکت کنند. اين تئوري، جنايتهاي هولناک و ضد انساني امپرياليسم و استثمار وحشيانة صدها ميليون نفر در اعماق نظام سرمايهداري را پنهان ميکند.
با نفوذترين اثر به اصطلاح «آکادميک» که تئوري «توتاليتاريسم» را ارائه داده است، اثري است به نام «سرچشمههاي توتاليتاريسم» به قلم هانا آرنت1. باب آواکيان در کتاب «دموکراسي: آيا به جامعهاي بهتر از آن نميتوان دست يافت؟» بهطرزي نافذ هانا آرنت را نقد کرده و غير علمي بودن تئوري توتاليتاريسم را تشريح ميکند و نشان ميدهد که اين تئوري در خدمت به چه برنامهاي است.
درواقع آماج اصلي تئوري توتاليتاريسم، کمونيسم است. عمده عملکرد  ايدئولوژيک اين تئوري، تحريف انقلاب کمونيستي، القاي تصويري شيطاني از کمونيسم و تلاش براي آشتي دادن مردم با همين جهان مملو از وحشتها است.
بياييد نگاهي به واقعيتها بکنيم.


واقعيت شمارة يک: شوروي و آلمان نازي داراي خاستگاهها و سيستمهاي حاکميت طبقاتي متفاوت بودند.
- شوروي سوسياليستي، محصول يک انقلاب تودهاي، محصول شورش ميليونها نفر عليه جنگ جهاني اول که ويراني و کشتار ترسناکي به بار آورد و عليه جامعهاي سرکوبگر و ستمگر بود. انقلاب اکتبر 1917 تحت رهبري حزب بلشويک (کمونيست)، طبقة حاکمه و نخبگان سرمايهداري-امپرياليستي را سرنگون کرد و در جنگ داخلي (1918-1920) که پس از آن آغاز شد، بازماندة قدرت سياسي - نظامي آن طبقات را درهم شکست. انقلاب، ساختارهاي حکومتي نوين و ديکتاتوري پرولتاريا را آفريد. انقلاب، استثمارشوندگان و ستمديدگان پيشين را در اتحاد با اکثريت عظيم جامعه، قدرتمند کرد تا عهدهدار مسئوليت عظيمترِ ادارة جامعه شوند. جامعه سوسياليستي نوين، تغييرات و غليان اجتماعي- فرهنگي را تشويق و به جلو راند.
- هيتلر و جهانبيني نازي، عروج دوبارة امپراتوري آلمان بود که ميخواست شکست آلمان در جنگ جهاني اول در سال 1918 را با انتقامجويي جبران کند و مدعي «خلوص نژادي» آلمانيها بود.
طي سالهاي دهة 1920 هيتلر يک پاية اجتماعيِ تودهايِ ارتجاعي و نژادپرست را تحت فرماندهي خود بسيج و سازماندهي کرد. در نهايت، برنامهاش مورد حمايت بخشهايي از طبقة حاکمة سنتي سرمايهدار- امپرياليست آلمان قرار گرفت. حاکميت نازي بر پايههاي سرمايهداري صنعتي- ماليِ توسعهيافتة آلماني ساخته شد و هيتلر نخبگان اقتصادي- نظاميِ حاکم را پشت برنامة تبديل آلمان به قدرت امپراتوري معظم و مسلط جهان متحد کرد. حاکميت فاشيستي، تودههاي مردم را از کوچکترين حقوق محروم کرد، برخي قشرها را بهعنوان زبالههاي اجتماعي دستهبندي کرد و سرکوب و کنترل وحشيانهاي به راه انداخت که با سرکوب کمونيستها آغاز شد!


واقعيت شمارة 2: دو نظام اقتصادي بنيادا متفاوت
- انقلاب در شوروي راه را بر اولين اقتصاد سوسياليستي برنامهريزيشده باز کرد. برخلاف سرمايهداري، اين اقتصاد طبق اصول توليد براي نياز اجتماعي عمل ميکرد و نه طبق سود در فرماندهي نيازهاي مادي و فرهنگي مردم را تامين ميکرد و کارگران و دهقانان را در موقعيتهاي مسئوليت قرار ميداد. منابع، بهطور آگاهانه و نقشهمند براي توسعه يک اقتصاد همهجانبه تخصيص داده ميشدند. توسعة جهاني و استثمار جهاني يا مستعمره کردن مردم و مناطق مختلف جهان، نه قوة محرکة نظام اقتصادي شوروي بود و نه هرگز به دنبال آن بود. اتحاد شورويِ نوين، حق تعيين سرنوشت ملل را به رسميت شناخت، از مبارزات خلقهاي تحت استعمار و تحت سلطة امپرياليسم حمايت کرد  و به آنها ياري رساند.  
- اقتصاد آلمان تحت حاکميت هيتلر، نظام مالکيت سرمايهداري و کنترل و استثمار کار مزدي را حفظ و تقويت کرد و آن را تبديل به يک اقتصاد ميليتاريزة آدمخوار نمود. دولت امپرياليستي آلمان به دنبال آن بود که از طريق تصرف کشورها، جنگ و غارت، کنترل منابع و نيروي کار، بخش اعظم اروپا و ماوراي اروپا به زير سلطة خود درآورد.


واقعيت شمارة 3: يکي بشريت را از زنجيرهاي ستم رها و ديگري زنجيرهاي ستم را محکم کرد 
الف. زنان در جامعة شوروي و در آلمان
- برنامه حکومت نازي، منکوب کردن تام و تمام زنان بود. نازيها زنان را از نيروي کار بيرون راندند و برنامهشان تبديل زنان به مادران باردار و فرمانبردار سرزمين پدري بود. شعار حکومت نازي براي زنان «آشپزخانه، بچه، کليسا»2 بود. «رُل مدل» يا الگويي که در مدياي دولتي، نظام آموزشي و در فرهنگ تبليغ ميشد، مردِ «آريايي» بود: يعني، يک مرد پدرسالار و جنگسالارِ نژادپرست.
- موضع شوروي، رهايي زنان بود. در دهة 1920 و دهة 1930، جامعة شوروي  سنتها و الگوهاي جنسيتي سنتي که زنان را برده ميکرد، از جمله قانون شريعت را به چالش گرفت. حق طلاق و حق سقط جنين قانوني به سهولت در دسترس بود. در هيچ جامعة ديگر و در هيچ برهة تاريخ، مساله ريشهکن کردن ستم بر زن تا اين حد، برجسته نشده بود. زنان در شمار بزرگ و بينظير به نيروي کار پيوستند که از مراقبتهاي پس از زايمان و تسهيلات مهد کودک برخوردار بودند. تلاشهاي عظيمي شد تا در ميان ملل اقليت، مراقبتهاي پس از زايمان بهتر شود.
اما در اواسط دهة 1930 حکومت با مشاهدة خطر فزايندة جنگ، نياز به تثبيت جامعه را ديد و در اين راستا، برخي اقدامات اجتماعيِ راديکال را واژگون کرد و منع سقط جنين يکي از آنها بود. اين يک عقبگرد تاسفبار بود. اما زنان کماکان، نقش مهمي در حيات سياسي، اقتصادي و فرهنگي جامعه بازي ميکردند.
ب. خلوص نژادي در مقابل برابري چند مليتي/چند نژادي
- هدف حکومت نازي برقرار کردن يک آلمان به اصطلاح «ابَر نژاد» و استيلاي آن بر اروپا و شرق بود.  اين حکومت، فقط آلمانيهايي را که بهاصطلاح «نژاد خوب» داشتند براي توليد مثل مناسب ميدانست. سياست اجتماعي نازيها اين بود که آلمانيهاي بهاصطلاح «نژادپست» (مثلا، معلولين، همجنسگرايان و غيره) را از طريق عقيمسازي و محروميت از درمان و بهداشت از بين ببرد. در نهايت، دولت نژادپرست نازي برنامة نسلکشيِ مردم يهود در آلمان و اروپا و ديگر گروههاي قومي و ملي را پيش گذاشت. هيتلر داستاني جعلي در مورد توطئة بلشويکي/کمونيستي و مردم يهود ساخته و تبليغ ميکرد و در پي انهدام هر دو بود.
- شوروي سوسياليستي اولين دولت چند مليتي براساس برابري ملل بود. اين دولت، تنوع قومي را ارزشمند دانسته و آن را تبليغ ميکرد. عليه «عظمتطلبي روس» کارزار راه ميانداخت. مناطق خودمختار براي ملل اقليت به وجود آورد. درحاليکه قبلا، اين ملل حتا حق استفاده از زبان خود را در مدارس و زندگي سياسي نداشتند. اما در دولت شوروي از اين حقوق بهرهمند شدند. در شوروي سوسياليستي، رهبري محلي و بومي تقويت ميشد و براي شکوفايي فرهنگ ملل اقليت تلاش ميشد. دانشمندان و معلمين شوروي، افسانة نژادهاي «برتر» و «پستتر» را پاره پاره کردند. در هيچ کجاي جهان چنين کاري نشده بود. در همان زمان، در ايالات متحده آمريکا جداسازي نژادي و عظمتطلبي نژاد سفيدپوست، قانون حاکم در مملکت بود؛ لينچ سياهان امري معمول بود و يهوديان  همواره در معرض تبعيض قرار داشتند. شوروي سوسياليستي، پيگرد و آزار مردم يهود را متوقف کرد. بايد گفت: آقايان و خانمهاي «توتاليتاري» شما خوب ميدانيد که اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي در جنگ جهاني دوم، تنها کشوري بود که فعالانه جان شمار عظيمي از مردم يهود را نجات داد. در جنگ جهاني دوم، ارتش سرخ شوروي به هر نقطه از اروپاي شرقي وارد شد، يهوديان را نجات داده و تحت حمايت خود گرفت. اما ارتش آلمان نازي، با ورود به هر نقطه، دست به قتل عام يهوديان زد. اين يک واقعيت انکارناپذير است: دويست هزار يهودي لهستاني بهعلت ورود ارتش سرخ شوروي به لهستان در سال 1949 و در دست گرفتن کنترل آن کشور، از هولوکاست آلماني نجات يافتند. 


واقعيت شمارة 4: در اتحاد شوروي «اردوي مرگ» وجود نداشت
در سالهاي 1936-1938 خطر تهاجم بزرگ آلمان به شوروي در حال افزايش بود. دولت سوسياليستي، عمليات پليسي براي ممانعت از نفوذ ضد انقلاب به راه انداخت. آماج اين کارزارها بيش از اندازه بزرگ شد و در جريان آن، حقوق مردم لگدمال شد و بيگناهان زيادي دستگير و اعدام شدند. (ما در مورد دلايل و درسهاي اين واقعه در نوشتة ديگري در مورد استالين، به اين واقعه خواهيم پرداخت). اما در شوروي، هرگز «اردوي مرگ» موجود نبود. اين ادعا که استالين «ميليونها» نفر را اعدام کرد، افسانة خالص است. هيچ گروه قومي هرگز آماج انهدام نبود و هيچ ملتي آماج حبس تودهاي قرار نگرفت (يعني، آنطورکه امروز در ايالات متحده در رابطه با آمريکاييهاي آفريقاييتبار انجام ميشود).


واقعيت شمارة 5: چه کشوري نقش تعيينکننده را در شکست هيتلر بازي کرد؟
اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي و آلمان نازي سرمايهداري- امپرياليستي در تخاصم مرگ و زندگي با يکديگر قرار داشتند. يکي از مشکلات جديِ تئوري توتاليتاريسم، در مترادف کردن هيتلر و استالين، ناديده گرفتن همين واقعيت است. در سال 1941، آلمان به اتحاد شوروي حمله کرد. جنگ عظيمِ فتح و ويرانيِ آلمان عليه شوروي، در تاريخ بشر ديده نشده بود. هيتلر براي سربازانش روشن کرده بود که براي پيشبرد يک جنگ نابودکنندة تام و تمام عليه شوروي بايد کلية اصول انساني را دور بريزند. بار اصلي ماشين جنگي آلمان نازي را اتحاد شوروي بر دوش کشيد. تحت رهبري استالين، ارتش سرخ شوروي و مردم شوروي نه تنها با شجاعت اين تهاجم را شکست داده و عقب راندند بلکه نقش کليدي در مغلوب کردن هيتلر بازي کردند. هزينة اين جنگ براي شوروي، جان باختن 26 ميليون نفر از مردم آن از جمله 11 ميليون سرباز، بود.


واقعيت شمارة 6: دو شيوة تفکر متفاوت
کمونيسم يک علم است. کمونيسم، انترناسيوناليستي است. در کمونيسم، پژوهش علمي- تعقلي و کسب درک علمي- تعقلي در مورد واقعيت، الزامي است. هدف کمونيسم، تغيير واقعيت موجود و آفريدن جهاني است که از استثمار و ستم آزاد است و اين امر را بر پاية وجود پتانسيل واقعي در جهان براي ايجاد چنين دنيايي و با تکيه بر مبارزة آگاهانة بشريت تحت ستم و همة کساني که آرزوي ايجاد چنان جهاني را دارند، پيش ميبرد. درحاليکه...
جهانبيني نازي پايه در مفاهيم «خاک و خون» آلماني، خلوص نژادي، برتري مردان، نفرت از تفکر نقادانه و تحقير آن و ضديت کامل با خِرَد داشت.

نتيجهگيري کنيم:
تئوري توتاليتاريسم، بهلحاظ محتواي فکري توخالي است و مبتني بر شواهد تجربي نيست. يک ياوهگوييِ پر نفوذ است که لطمات عظيمي زده است. اتهام «توتاليتاريسم» عليه کمونيسم اين است که کمونيسم يک «ايدهآل تخيلي است که تبديل به جنون شد». اين تئوري، مهرهاي مهم در زرادخانة ايدئولوژيک بورژوازي عليه کمونيسم است و اعلام ميکند: از انقلاب کمونيستي دوري کنيد، به دنبال جهاني که بنيادا متفاوت و بهتر از جهان کنوني است نرويد، تلاش نکنيد ارزشها و تفکرات مردم را بهسمت بهتر، تغيير دهيد و اگر چنين کنيد، اوضاع بدتر خواهد شد و روياها تبديل به کابوس خواهند شد. پس، زنده باد وضع موجود.
«آتش»
پيشنهاد براي مطالعه:
- باب آواکيان، دموکراسي: آيا به جامعهاي بهتر از آن نميتوان دست يافت؟ 1986. بهويژه فصل 6 تحت عنوان: تئوري توتاليتاريسم و نقش سياسي آن.
- باب آواکيان فيلم سخنراني. 2003، انقلاب: چرا لازم است، چرا ممکن است و براي چيست؟ بهويژه بخش سوم تحت عنوان: آيا کمونيسم توليتاريسم است؟
- ريموند لوتا، مصاحبه 2014. «انقلاب کمونيستي و راه واقعي بهسوي رهايي: شما نميدانيد آنچه در مورد کمونيسم "ميدانيد" ...  به فارسي تحت عنوان «تاريخ واقعي کمونيسم» بهشکل کتاب، در سايت حزب کمونيست ايران (م.ل.م) موجود است.
- باب آواکيان، 3 دسامبر 2006،  سه جهان آلترناتيو. ترجمه فارسي با همين عنوان در سايت حزب کمونيست ايران (م.ل.م) موجود است.


پانوشت:
1. Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism.

2. “Kitchen, children, church”