۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

دانش به جای رمز و راز


دانش به جای رمز و راز

شهاب نجومی

معرفی کتاب جهان‌های موازی

میچیو کاکوو

ترجمۀ سارا ایزدیار و علی هادیان

انتشارات مازیار (تهران ـ چاپ اول 1388/ چاپ پنجم 1391)



میچیو کاکوو، استاد فیزیک نظری در دانشگاه نیویورک است. این دانشمند آمریکایی که تباری ژاپنی دارد به خاطر تئوری «میدان ریسمان ها» و تلاش هایش برای عامه فهم کردن مباحث پیچیدۀ علمی شهرت دارد. او از مخالفان تسلیح هسته ای، استفاده از نیروگاه‌های هسته ای، اتخاذ رویکرد‌های منجر به گرمایش کره زمین، صرف هزینه‌های گزاف در امر فضانوردی و به مخاطره ‌انداختن محیط زیست و جان انسان‌ها برای پیشبرد پروژه‌های تحقیقاتی حساب نشدۀ علمی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

«جهان‌های موازی» در ردۀ کتاب‌هایی می‌گنجند که برای توضیح علم کیهان شناسی به زبان ساده و قابل دسترسی برای عامۀ مردم منتشر می‌شوند. این کتاب در چاپ اول و دوم با دو عنوان فرعی متفاوت منتشر شده است. در چاپ اول با عنوان «دانش گیتی‌های جدید و آیندۀ ما در کیهان» روبرو می‌شویم که در چاپ دوم به «سفری به آفرینش، ابعاد بالاتر و آیندۀ جهان» تبدیل شده است. استفاده از واژه دینی آفرینش در نقطۀ مقابل درک علمی ماتریالیستی از تکوین و تکامل هستی و پدیده‌های گوناگون قرار دارد که این می‌تواند بازتاب نظرگاه فلسفی نویسنده و شاید ملاحظات ناشران آن باشد.

البته اینکه نظرگاه خود نویسنده در مورد مقولۀ خدا و یا تفاسیر مذهبی از تکامل هستی چیست را از متن آثارش می‌توان دریافت. آنچه میچیو کاکوو در این زمینه گفته، بیشتر شبیه به اظهارات مبهم استیون هاوکینگ دانشمند انگلیسی تا چند سال پیش است که برخلاف امروز، کماکان حاضر نبود اعلام خدا ناباوری کند. بنابراین در کتاب هایش جا را برای یک نیروی مقتدر و محاط بر همه چیز، یا یک آغازگر و طراح اولیۀ هستی باز می‌گذاشت. مدتی است که هاوکینگ به صراحت اعلام کرده که عرصۀ علم نیازی به خدای ناموجود ندارد. حالا این پرسش می‌تواند به ذهن خواننده کتاب «جهان‌های موازی» راه پیدا کند که آیا میچیو کاکوو هم سرانجام راه هاوکینگ و دیگر دانشمندان شجاعِ خدا ناباور را خواهد رفت و حتی به قیمت تحمل فشارهای رسانه‌ای و محافل قدرتمند مذهبی و آکادمیسین‌های خداباور، حقایق عینی عالم را تمام و کمال زیر نورافکن خواهد برد؟

«جهان‌های موازی» با وجود ابهاماتی که می‌تواند در این زمینه داشته باشد، دریچه‌های جدیدی را برای شناخت و درک علمی کائنات به روی خواننده باز می‌کند. همان گونه که میچیو کاکوو در مقدمۀ کتاب می‌گوید، زمانی که نخستین انقلاب تئوریک در علم فیزیک توسط ایزاک نیوتن انجام پذیرفت و گامی بلند در جهت شناخت بشر از قوانین حاکم بر اجرام سماوی برداشته شد، «سحر و جادو و کشف و شهود» کمرنگ شد و اهمیت سابق خود را در ذهنیت جامعۀ بشری از دست داد. هر روز تعداد بیشتری از انسان‌ها متوجه شدند که در جهان عینی با نیروهای قابل محاسبه و تکرار پذیر مادی روبرو هستند. بدین ترتیب، رمز و رازهای متافیزیکی و قصه‌های قدسی تضعیف شد. نویسنده در ادامه به زبانی ساده رابطۀ متقابل تکوین و دقیق شدن و اصلاح تئوری‌های علمی با پیشرفت‌های فن‌آورانه و پژوهش‌های عمیق‌تر میدانی را نشان می‌دهد. برای مثال به اختراع تلسکوپ هابل اشاره می‌کند که یافته هایش نقش مهمی در اثبات و مشاهدۀ اینکه گیتی ساکن و فناناپذیر نیست، بازی کرد و به تعصبات و اعتقادات جزمی ضربه زد. نشان داد که کهکشان‌ها با سرعت قابل توجهی در حال دور شدن از زمین هستند و گیتی در حال انبساط است. سپس میچیو کاکوو دوباره به تئوری باز می‌گردد و به اهمیت اینشتین اشاره می‌کند که تصویر جدیدی از ساختار فضا ـ زمان ارائه کرد و به جای فضا و زمانِ «تخت و خطی»، از ساختاری دینامیک و انحنایی صحبت کرد؛ که این خود راهگشای پژوهش‌های علمی متفاوت و پیشروی‌های فن‌آورانه شد.

اشارات فلسفی «جهان‌های موازی» به ترسیم رابطۀ دیالکتیکی، متقابل و دائمی میان تئوری و پراتیک محدود نمی‌شود. در بخش دیگری از کتاب تفاوت بنیادین میان تفکر ماتریالیستی کهن و تفکر ماتریالیستی دوران نوین بیان شده است. اگر چه هر دو این تفکرات ریشه در مشاهدات عینی و شناخت علمی جهان دارند اما در دوران کهن، مباحث ماتریالیستی بیشتر از منطق نیرو می‌گرفت ولی در دوران مدرن، آزمون، مشاهده و اثبات علمی و یافته‌های شگرفی که به کمک فن‌آوری پیشرفته به دست می‌آید پشتوانۀ محکم مباحث ماتریالیستی می‌شود. به گفتۀ نویسنده «با این ابزارها، کیهان شناسی از پژمردگی، از باتلاق تفکر و تعمق و حدس و گمان ماجراجویانه بیرون می‌آید. از حاشیۀ علم بیرون می‌آید...»

یک نکتۀ مهم دیگر، توضیح رابطۀ دیالکتیکی نیروی گرانش و میدان بزرگ ضد گرانشی در کائنات است. بر خلاف باورهای دینی که جلوۀ بارز آن را در ‌اندیشۀ اسلامی/ عرفانی می‌بینیم، کائنات بر جاذبۀ قطب یا بر طواف اقمار به گردِ یک مرکز (یا همان قادر متعال) استوار نیست. ما با یک نیروی واحد مسلط و کنترل کننده که خرد و کلان را به هم متصل نگاه داشته و کل هستی مادی و معنوی را نظم بخشیده، روبرو نیستیم. بلکه هستی، تضاد دائمی میان گرایشات و نیروهای مادی از جمله نیروی گرانش و نیروی ضد گرانش است. اگر نیروی گرانش می‌تواند چیزها را به اصطلاح در سطح «محلی» به هم متصل نگاه دارد، نیروی عظیم ضد گرانش کل گیتی را منبسط و اجزائش را از هم دور می‌کند. میچیو کاکوو از اینشتین نقل می‌کند که ما فقط با گرانش روبرو نیستیم، بلکه مهم‌تر از آن با نیروی رانش مواجهیم. گرانش چیزی نیست جز محصول جانبی فضای منحنی. اگر من به روی صندلی نشسته ام این نیروی گرانش نیست که مرا به سمت زمین کشانده است، بلکه این فضا است که مرا به آنجا هل داده است. در همین ارتباط، مباحث کتاب ما را وا می‌دارد که به رابطۀ محتوا و فرم، حرکت و بستر حرکت، بازیگر و صحنۀ نمایش، عمیق‌تر ـ و شاید متفاوت از قبل ـ نگاه کنیم. «در جهان اینشتین، فضا و زمان آن طور که نیوتن فرض کرده بود صحنه‌ای بی حرکت نبود. بلکه پویا بود و به فرم‌های عجیبی خم می‌شد و انحنا می‌یافت. صحنۀ زندگی را به صورت تور آکروبات در نظر بگیرید به نحوی که بازیگران بر اثر وزن خود در آن به پایین فرو می‌روند. در چنین عرصه‌ای خواهیم دید که خود صحنه نیز به‌اند ازۀ بازیگران اهمیت دارد.»

نمی شود از کتاب «جهان‌های موازی» صحبت کرد و از انگیزۀ نویسنده‌اش که روشن‌تر کردن تئوری «ام» (یا شکل تکامل یافتۀ تئوری میدان ریسمان ها) نگفت. نوشتن این کتاب گامی از سوی میچیو کاکوو و دانشمندان همفکر او برای نزدیک شدن به تئوری فراگیری است که بتواند دو جهان اتمی و زیرـ اتمی، ماکرو و میکرو، را در ابعاد یازده گانه‌ای که تاکنون شناخته شده، تبیین کند. بر اساس تئوری میدان ریسمان‌ها، پدیده‌های دنیای میکرو (ریز) نه از ذرات که از رشته‌های مرتعش تشکیل شده‌اند. رشته‌های مرتعشی که در هر لحظه به نظر ذره می‌آیند. اما همین رشته‌ها می‌توانند بر اساس فرکانس‌های مختلف به ارتعاش در آیند و از یک نوع ذرۀ زیر ـ اتمی به یک نوع ذرۀ دیگر تبدیل شوند. میچیو کاکوو می‌گوید که بر اساس این نظریه می‌توان از تئوری نسبیت و تئوری کوانتوم نه در تقابل با هم بلکه در همگرایی با یکدیگر استفاده کرد. به عبارت دیگر، حرف میچیو کاکوو این است که برخلاف درک رایج که قانونمندی‌های جهان اتمی و جهان زیرـ اتمی را کاملا متفاوت از هم می‌داند، از پشت عینک تئوری «ام» و میدان ریسمان‌ها می‌توان نخ تسبیح مشترکی را که از دانه‌های هر دو جهان عبور می‌کند دید.

و آخرین نکته اینست که امروز در میان دانشجویان به ویژه در رشته‌های فیزیک و ریاضی، کتاب «جهان‌های موازی» بسیار پر خواننده است. درست همان طور که کتاب‌های استیون هاوکینگ با استقبال زیاد روبرو شده است. این نشانۀ خوبی است از گرایش علم باورانه نسل جوان برای دستیابی به تبیین و توضیح و تفسیر ماتریالیستی از هستی و جهان عینی.

مارتین لوتر کینگ: واعظ منبر مسالمت


مارتین لوتر کینگ:  واعظ منبر مسالمت

(نسخۀ کامل)

هفته اول شهریور ماه امسال مصادف بود با پنجاهمین سالگرد سخنرانی مشهور مارتین لوتر کینگ یکی از رهبران جنبش مدنی آفریقایی تباران آمریکا که در آن از «رویایی که در سر دارم» گفت. به همین مناسبت، نهادها و شخصیت های سیاسی گوناگون در آمریکا از جمله مقامات هر دو حزب دمکرات و جمهوریخواه در یک گرد هم آیی بزرگ شرکت کردند. رسانه های گروهی سراسر دنیا نیز این مراسم را پوشش دادند.

در سال های اخیر نام مارتین لوتر کینگ همراه با نام هایی چون مهاتما گاندی و نسلون ماندلا زیاد به گوش می رسد. بخشی از احزاب و شخصیت های سیاسی که مدافع مبارزات مسالمت آمیز برای انجام پاره ای اصلاحات در جامعه اند، فعالیت افرادی مانند مارتین لوتر کینگ را الگویی برای رسیدن به خواسته های عادلانه مردم بدون افتادن به «دام» خشونت و انقلابات قهرآمیز معرفی می کنند. می گویند گاندی با مسالمت و پیشبرد نافرمانی مدنی موفق شد هند را به استقلال برساند؛ ماندلا با طرح آشتی ملی توانست سایه آپارتاید را از سر جامعه آفریقای جنوبی برچیند و بدون خونریزی جامعه ای متحد همراه با اقلیت سفیدپوست بسازد؛ مارتین لوتر کینگ هم  اگر چه در سال 1968 به قتل رسید و خود نتوانست تحقق رویای برابری سیاهان با سفیدها را ببیند اما سرانجام این رویا با امتیازاتی که طی 50 سال اخیر نصیب آفریقایی تباران آمریکا شده و به سر کار آمدن اوباما به عنوان رئیس جمهور صورت واقعیت به خود گرفته است. برای تحلیل از استقلال هند و برچیدن آپارتاید در آفریقای جنوبی به فرصتی دیگر نیاز است؛ در اینجا مشخصا به مساله نابرابری نژادی/ملی در آمریکا و راه مسالمت آمیز مارتین لوتر کینگ نگاهی می اندازیم.

مارتین لوتر کینگ که بود؟ او در دهه 1950 کشیش جوانی بود که فعالیت مدنی خود علیه تبعیض نژادی در آمریکا را با سازماندهی جنبش تحریم اتوبوس های شهری آغاز کرد. اول دسامبر سال 1955 زن سیاهپوستی به نام «رزا پارک» در شهر «باتن روژ» حاضر نشد صندلی اش را در اتوبوس برای یک مسافر سفیدپوست خالی کند. او را به همین جرم محاکمه و محکوم کردند. تعدادی از کشیشان سیاه که کینگ هم در میان شان بود انجمنی برای مبارزه با این گونه تبعیض ها تشکیل دادند. او خیلی زود به رهبر این انجمن تبدیل شد. همین انجمن بود که کارزار تحریم استفاده از اتوبوس های شهری را رهبری کرد. ایدۀ مارتین لوتر کینگ، عمل مستقیم مسالمت آمیز بود. به گفتۀ خودش «تاکتیک ما مختل کردن نظم است و خواست ما، تغییر همین جا و همین حالاست.» این تحریم با پیروزی سیاهان خاتمه یافت و دیوان عالی کشور آمریکا رای به لغو جداسازی صندلی های اتوبوس بر حسب رنگ پوست مسافران داد. این پیروزی باعث شد که نام مارتین لوتر کینگ بر سر زبان ها بیفتد و گروه های کوچک و پراکندۀ فعالان حقوق مدنی سیاهان و کلیساهای مختص آنان در ایالات جنوبی زیر پرچم یک تشکیلات بزرگتر متحد شوند.

اما ستم بر آفریقایی تباران آمریکا به این گونه جداسازی ها محدود نمی شد. این ستمی ریشه دار و نهادینه در نظام سرمایه داری آمریکا بود و بیش از 200 سال سابقه داشت. تا جنگ جهانی دوم در آغاز دهۀ 1940 سیاهان آمریکا درگیر کار کشاورزی نیمه برده داری در جنوب بودند و زندگی بخور و نمیری داشتند. آنان را به زور بیسواد نگه داشته بودند. اگر نافرمانی می کردند شلاق و شکنجه در انتظارشان بود. بعد از خاتمۀ جنگ جهانی در سال 1945 روابط سرمایه داری در مناطق جنوبی آمریکا هم توسعه یافت. کشاورزی مکانیزه شد و کل اقتصاد و شیوۀ زندگی در آن مناطق را دگرگون کرد. میلیون ها نفر (سیاه و سفید) که به نیروی کار مازاد کشاورزی تبدیل شده بودند از زمین کنده و راهی شهرها شدند. دستمزدی که در شهرها به کارگران سیاه می دادند نصف کارگران سفید بود. سیاهان حتی در حق رای و شرکت در بازی فریبکارانۀ انتخابات هم با سفیدها برابر نبودند. در بعضی از ایالت های جنوبی، برای رای دادن شرط سواد گذاشته بودند که با توجه به بیسوادی گسترده و تحمیلی توده های آفریقایی تبار، این معنایی جز محرومیت آنان از رای دادن نداشت. تحقیرآمیزتر از هر چیز اجرای سیاست جداسازی در محیط های عمومی بود: از بیمارستان گرفته تا زندان، از مجتمع ها و محلات مسکونی تا اتوبوس ها و قطارها، از ورزشگاه ها و استخرها تا رستوران ها و سرویس های بهداشتی و آبخوری ها. قانون جنوب این بود: «سیاه و سفید با هم برابرند به شرط اینکه از هم جدا باشند.» نهادهای شبه نظامی تحت نام کوکلاکس کلان و شوراهای شهروندان سفید در جنوب مرتبا تظاهرات نژادپرستانه راه می انداختند، مغازه ها و محیط های کار مختلط را تحریم می کردند، به شکار سیاهان می پرداختند و آنان را شکنجه می کردند و به قتل می رساندند. هر سفیدپوستی که از سیاهان پشتیبانی می کرد را کمونیست می نامیدند و به عنوان خائن و جاسوس مورد آزار و ارعاب قرار می دادند. خلاصه اینکه در دهۀ 1950 شرایط سیاهان آمریکا فرق چندانی با دوران قبل از الغای برده داری در آمریکا نداشت.

مهاجرت گستردۀ توده های سیاه از مناطق کشاورزی جنوب به شهرهای بزرگ و تجمع آنان در محلات فقیرنشین خاص سیاهان، تضادهای طبقاتی/ نژادی میان محرومان با نظم حاکم را آشکارتر و حادتر کرد. چهرۀ زشت تبعیض و بی عدالتی عریان تر از پیش به چشم آمد. همزمان، زندگی متلاطم و متنوع و پر تضاد در شهرها، افق دید ستمدیدگان را بازتر کرد و شالوده ای نو برای اعتراض و شورش آگاهانه شان فراهم ساخت. نافرمانی مدنی که نمونه اش را در مبارزۀ «باتن روژ» ذکر کردیم طلایه دار چنین اعتراض و شورشی بود.

اول فوریه 1960 چند دانشجوی سیاهپوست در شهر گرینزبورو در ایالت کارولینای شمالی، جرقۀ یک جنبش سراسری ادامه دار را زدند. آنان تصمیم به تحصن در فروشگاه ها و کافی شاپ هایی گرفتند که مشتریان سیاه را راه نمی دادند. بعد از یک روز تعداد تحصن کنندگان در اولین کافی شاپ به 30 نفر رسید. سپس صدها دانشجوی دیگر همین کار را در مراکز عمومی دیگر تکرار کردند و بیزنس را از کار انداختند.  تهدید به بمب گذاری و سرکوب از سوی نژادپرستان بی اثر بود. شهردار پیشنهاد «مصالحه» بین دانشجویان و اتحادیۀ کسبۀ سفید را جلو گذاشت. جنبش مدنی سیاهان به قدرت و توان پیشروی خود باور کرد. در فاصلۀ دو ماه از اولین تحصن، موج مبارزه ده ها شهر بزرگ و کوچک را از غرب تا شرق آمریکا در بر گرفت. نژادپرستان دست به ضدحمله زدند. بر رهبران مسن تر جامعۀ سیاهان فشار گذاشتند تا جلو جوان ترها را بگیرند. از مدیران کالج های سیاهان خواستند که دانشجویان فعال را اخراج کنند. پلیس سرکوب خشن تحصن کنندگان را آغاز کرد و هزاران دانشجو را به زندان انداخت. کوکلاکس کلان ها با چماق و زنجیر و گلوله به جان دانشجویان معترض سیاه و همرزمان سفیدپوست آنان افتادند. این هجوم وحشیانه باعث مقاومت و اعتراض بیشتر شد. حس غرور در میان سیاهان گسترش یافت و رادیکالیسم و رزمندگی در بین جوانان رشد کرد. خیلی از آنان دیگر حاضر نبودند به نصیحت های سیاهان نسبتا مرفه ای که با وضع موجود کنار می آمدند گوش کنند.

در همان سال 1960 رهبران مسالمت جوی سیاه که اکثرا کشیش بودند تشکیلاتی به نام «کمیتۀ هماهنگی غیر خشونت آمیز دانشجویی» درست کردند. هدف شان این بود که اعتراضات جوانان را تحت کنترل خود بگیرند. این هدف را روشن تر از همه مارتین لوتر کینگ بیان می کرد. او دائما به دانشجویان سیاه رهنمود می داد که «به راه مسالمت آمیز متعهد باشند و از عشق و اخلاقیات مسیحی پیروی کنند.» اما واقعیات زنده و خونین زندگی، راه دیگری را طلب می کرد. مبارزان سیاه و سفیدی که با سر و صورت زخمی از دست اوباش نژادپرست جان سالم به در برده بودند دیگر به موعظات مارتین لوتر کینگ باور نداشتند.

اوج گیری جنبش سیاهان در شرایطی اتفاق می افتاد که جان اف کندی رئیس جمهوری وقت از حزب دمکرات برای انتخابات بعدی روی رای سیاهان جنوب حساب باز کرده بود. او به دانشجویان و فعالان مدنی سیاه وعده داد که اگر از نافرمانی مدنی دست بکشند و به صندوق های رای روی بیاورند، نژادپرستان جنوب بهانۀ سرکوب را از دست خواهند داد. بعضی از رهبران قدیمی جامعۀ سیاه با کندی به توافق رسیدند. اما طرح سازش از دو جانب شکست خورد. از یک طرف سفیدهای جنوب که حاضر نبودند به راحتی از امتیازات شان بگذرند به سرکوب سیاهان ادامه دادند. از طرف دیگر جوانان رادیکال سیاه برای وعده های جان کندی تره خرد نکردند. چهرۀ شاخص این حرکت رادیکال، «مالکوم ایکس» بود. او مبارزه اش را از محیطی آغاز کرد که کاملا با سالن کلیساهای سیاهان و موعظات مسالمت آمیز مسیحی امثال مارتین لوتر کینگ تفاوت داشت: از زندان! او که توانایی زیادی در شکستن تابوها و اسطوره های جا افتادۀ مسالمت و تسلیم در ذهن توده های سیاه داشت در سخنرانی های خود از محرومان می خواست که تاریخ واقعی خود را بشناسند و آن را دوباره بنویسند. مالکوم ایکس به سرعت هواداران زیادی پیدا کرد و نزد دستگاه پلیس و امنیت داخلی آمریکا و رهبران مرتجع و محافظه کار جامعۀ سیاه که زیر پرچم «ملت اسلام» فعالیت می کردن به عنوان یک خطر و تهدید جدی مطرح شد.

سال 1963 بود که مارتین لوتر کینگ سیاهان را به برگزاری یک تظاهرات اعتراضی در شهر جنوبی «بیرمنگام» دعوت کرد. به علت مختل شدن کسب و کار سفیدها، مقامات شهر مجبور به مذاکره و توافق با سیاهان شدند. همزمان بمب گذاری ها و ترور فعالان سیاه در ایالات جنوبی بالا گرفت. 28 ماه اوت 1963 مارتین لوتر کینگ سخنرانی مشهورش را که بالاتر به آن اشاره کردیم ایراد کرد. این سخنرانی جمعبندی از مبارزۀ «بیرمنگام» بود و در واقع علیه خط مبارزه جویانه و رادیکال درون جنبش سیاهان تدوین شده بود. کینگ با ترسیم رویای آینده ای که بچه های بردگان سیاه و برده داران سابق سفید بر سر میز برادری با هم غذا بخورند در ذهن ستمدیدگان توهم می آفرید. جان اف کندی بلافاصله مارتین لوتر کینگ و همراهانش را به کاخ سفید دعوت کرد و به آنان تبریک گفت. کمی بعد، جان کندی در جریان رقابت ها و دعواهای درون هیئت حاکمۀ آمریکا در شهر دالاس مرکز ایالت تگزاس ترور شد. رهبران سازشکار جامعۀ سیاه کوشیدند رئیس جمهوری را که عملیات شکست خوردۀ نظامی به کوبا و اعزام اولین نیروهای کوماندویی کلاه سبز و مشاوران نظامی به ویتنام در پرونده اش بود «قهرمان آزادی» جلوه دهند. واکنش مالکوم ایکس اما صریح و تکان دهنده بود: «خود کرده را تدبیر نیست!»

اما واقعه ای که شکل گیری حرکت رادیکال در بطن جامعۀ سیاهان را با قدرت به نمایش گذاشت شورش هزاران هزار نفر از مردم در شهر صنعتی دیترویت (قطب خودروسازی آمریکا) بود. در ماه جولای 1967 مردم فقیری که بیشترشان را سیاهان تشکیل می دادند فروشگاه ها را خالی کردند و مقابله با نیروهای پلیس برخاستند. ساختمان های زیادی به آتش کشیده شد. در عرض دو روز ثروت زیادی توزیع شد و این پاسخ تهیدستان بود. مناسبات توزیع ناعادلانه و زندگی ناعادلانه در جامعۀ سرمایه داری. پاسخی بود به مالیات پنهانی که به محله های سیاهپوست نشین بسته می شد. برای سرکوب شورش، ارتش وارد عمل شد. اما جوانان شورشی چند روز به مبارزه مسلحانه پرداختند. این نشان می داد که درگیر بودن آمریکا در جنگ تجاوزکارانه در ویتنام فکر و عمل جامعه را دستخوش تغییرات زیادی کرده است. مبارزه قهرآمیز به عنوان طبیعی ترین شیوه اعتراض به خیابان ها راه یافته بود. از 43 نفری که در جریان شورش کشته شدند 33 نفرشان سیاه بودند. هزار نفر از 1200 شورشی که دستگیر شدند کارگر شرکت های بزرگ صنعتی بودند و اکثرشان سیاه. خط مسالمت آمیز و اصلاح طلب مارتین لوتر کینگ در جامعۀ سیاهان با چالش و رقیبی جدی روبرو شده بود. این خط رادیکال با تشکیل حزب پلنگان سیاه در سال 1967 بیان تشکیلاتی یافت و به سرعت در سراسر کشور منتشر شد. اگر کینگ و همفکرانش مردم را به وعده ها و آموزه های انجیل و اصول دمکراسی بورژوایی بنیانگذاران جمهوری آمریکا فرا می خواندند، پلنگان سیاه از کمونیسم و انقلاب و مائوتسه دون حرف می زدند. آن ها شکلی از تئوری چریکی برخاسته از جنبش های آمریکای لاتین را وسط می کشیدند و رگه هایی از ناسیونالیسم ستمدیدگان آفریقایی تبار را عرضه می کردند. اگر مارتین لوتر کینگ در سخنرانی هایش این توهم را می پراکند که «ستمدیدگان سلاحی قدرتمندتر از ترویج مسالمت و آشتی در جامعه در دست ندارند» پلنگان سیاه این جمله مائو تسه دون را به میان توده ها می بردند که «قدرت سیاسی از لولۀ تفنگ بیرون می آید.» جنبش سیاهان می رفت که به یک خطر بزرگ برای نظم حاکم تبدیل شود. مقامات امنیتی و پلیسی به چاره جویی پرداختند و یک طرح همه جانبه برای مهار کل جنبش سیاهان، نابودی بخش رادیکال جنبش و تضعیف و جذب بخش مسالمت جوی آن ترسیم کردند. پرتاب بمب به دفاتر علنی پلنگان سیاه، ترور فعالان این حزب و دستگیری پیاپی رهبرانش آغاز شد. در آوریل 1968 مارتین لوتر کینگ در شهر ممفیس به قتل رسید. چند روز بعد مائوتسه دون بیانیه ای در دفاع از مبارزات سیاهان آمریکا منتشر کرد و به مردم سراسر دنیا یادآور شد که کینگ با وجود اینکه طرفدار آموزۀ عدم توسل به خشونت بود اما امپریالیست های آمریکایی به او هم رحم نکردند. و این واقعه درس عمیقی برای توده های سیاه در بر دارد. او تاکید کرد که تضاد میان توده های سیاه و هیئت حاکمۀ آمریکا تضادی طبقاتی است و آزادی کامل جز با سرنگونی طبقه سرمایه دار به دست نمی آید.

طبقۀ حاکمۀ آمریکا موفق شد حزب پلنگان سیاه را متلاشی کند. هم زمان از دو عامل برای مهار توده های تهیدست و بخش میانی جامعۀ سیاهان و روشنفکرانش استفاده کرد. یکم، پخش گسترده مواد مخدر ارزان در محله های سیاهان به هدف کشتن روحیۀ شورشی جوانان. دوم، دادن امتیاز به برخی شخصیت ها و نهادهای سازشکار به ویژه در جوامع کلیسایی سیاهان و جذب آنان در رده های مختلف دستگاه دولت و احزاب رسمی.

جنبش های رادیکال و انقلابی دو دهۀ 1960 و 1970 در آمریکا فروکش کردند و استثمار و ستمگری ادامه پیدا کرد. ستم ملی/ طبقاتی بر توده های سیاه نیز علیرغم بزرگداشت سالانۀ خاطره مارتین لوتر کینگ توسط همفکرانش زیر پرچم هیئت حاکمه آمریکا همچنان در حیات جامعه ریشه دارد و در اقتصاد و سیاست و فرهنگش بازنمایی می شود. امروز جوانان سیاه همچنان قربانی اصلی خشونت پلیسی و ضرب و شتم و تحقیر در بازداشتگاه های آمریکا هستند. امروز تعداد سیاهان زندانی 10 برابر بیشتر از 50 سال پیش است! امروز نرخ بیکاری و کم سوادی در بین سیاهان و دیگر رنگین پوستان بسیار بالاتر از سفیدپوستان آمریکاست.

 
واقعیت اینست که حتی همین حد از مشارکت دادن بورژوازی سیاه در امور و سهم دهی سیاسی ـ اجتماعی به جامعۀ سیاهان آمریکا که امروز می بینیم نتیجۀ فشار حرکت رادیکال دهه های 1960 و 1970 و راهکاری است که طبقۀ حاکمه مجبور شد در برابر گسترش ایدۀ انقلاب اجتماعی اتخاذ کند. نافرمانی مدنی مسالمت آمیز و تاکید بر مظلومیت ستمدیدگان سیاه که مارتین لوتر کینگ پرچمدارش بود هرگز نمی توانست نژادپرستان سفید را وادار به عقب نشینی کند. اینکه جامعۀ آمریکا به تحقق رویایی که مارتین لوتر کینگ در سر می پروراند نزدیک شده است یا نه را باید از داغ لعنت خوردگان پرسید و نه از امثال باراک اوباما.

واقعیت کمونیسم چیست؟


واقعیت کمونیسم چیست؟

قهر و سرکوب در سوسیالیسم (نگاهی به شورش کرونشتات)

«آتش»

اگر نیروهایی علیه انقلاب کمونیستی سلاح به دست بگیرند و بخواهند یک دولت واقعا سوسیالیستی را سرنگون کنند چه عکس العملی باید نشان داد؟ آیا دولت و نهادهای گوناگونی که قدرت مردم را نمایندگی می‌کنند دست روی دست می‌گذارند و برای جلوگیری از خشونت، در مقابل آن‌ها کوتاه می‌آیند؟ آیا پیروی از «اصل عدم خشونت» تحت هر شرایطی شدنی است؟ آیا اگر در صف حمله کنندگان مسلح به دولت سوسیالیستی گروهی از کارگران و زحمتکشان هم حضور داشتند به ارادۀ خود می‌توان از درگیری اجتناب کرد و در مقابل گلوله به بحث اقناعی پرداخت؟ نه! 

اگر چنین کنیم دفاع از موجودیت انقلاب و دستاوردهای آن که در مرکزش قدرت سیاسی انقلابی قرار دارد را زیر پا گذاشته ایم .

به همین علت ساده است که در قانون اساسی کشورهای سوسیالیستی شوروی و چین که در قرن گذشته وجود داشتند مرز مشخصی میان آزادی‌های سیاسی ـ اجتماعی، حقوق مدنی و شهروندی با فعالیت مسلحانه علیه دولت انقلابی ترسیم شده بود. یا امروز در نسخۀ پیش نویس «قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی در آمریکای شمالی» که به وسیلۀ حزب کمونیست انقلابی آمریکا تدوین شده چنین می‌خوانیم:

«ابراز مخالفت با این جمهوری و قانون اساسی و حکومتش، که این شامل حمایت از الغای همین جمهوری و جایگزین کردن آن با نوع دیگری از جامعه و شکل دیگری از حکومت هم هست، نباید ممنوع شود. بر عکس، این ابراز مخالفت باید مجاز شمرده شود و از آن حفاظت شود؛ مگر اینکه چنین ابراز مخالفتی ماموریت یا توطئه‌ای فعال و در حال ارتکاب باشد؛

یا حمایت مستقیم از اقداماتی قهرآمیز علیه حکومت یا اعضای حکومت و سایر بخش‌های آن باشد که دفاع ازخود محسوب نمی‌شود؛

یا اعمال دیگری باشد که قانون را زیر پا می‌گذارد. (اما تکرار می‌کنیم که ابراز مخالفت با این جمهوری و حکومتش، یا حمایت صرف از جایگزینی آن توسط شکل دیگری از جامعه و حکومت را نباید زیر پا گذاشتن قانون اعلام کرد و به آن چنین برخوردی داشت.)»

یکی از وقایع قرن بیستم که روایت و تحلیل از آن باعث بحث و مشاجره در صفوف کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها و چپ‌ها است و تاریخ نگاران بورژوا نیز برای ترسیم چهره‌ای خونریز از کمونیست‌ها به آن رجوع می‌کنند شورش کرونشتات است. شورشی که در سال 1921 در شوروی سوسیالیستی دوران لنین بر پا شد و حکومت انقلابی سرکوبش کرد. آنارشیست‌ها، آنارکو سندیکالیست‌ها، سوسیال دمکرات‌ها می‌گویند که توده‌های کارگر و دهقان در شهر کرونشتات به خاطر خواسته‌هایی عادلانه و مشخصا آزادی‌های سیاسی و حق حاکمیت شورای شهر (مستقل از حکومت بلشویک ها) به پا خاستند. شورشیان بر این باور بودند که بلشویک‌ها قدرت انحصاری و استبدادی خود را برقرار کرده و به انقلاب اکتبر خیانت کرده‌اند بنابراین باید از قدرت به زیر کشیده شوند. در برابر این حرکت، بلشویک‌ها ارتش خود را به محل اعزام کردند و کشتاری خونین به راه‌ انداختند و شورش را به شکست کشاندند. می‌گویند این نخستین نشانۀ عقبگرد انقلاب اکتبر بود و ماهیت و اهداف ضدمردمی کمونیست‌های بلشویک را آشکار می‌کرد. آیا این تصویری واقعی و دقیق از شورش کرونشتات است؟

کرونشتات جزیره‌ای در خلیج فنلاند در نزدیکی پتروگراد بود که نیروی دریایی روسیه در آنجا پایگاه داشت. ملوانان مبارز کرونشتات که بلشویک‌ها و آنارشیست‌ها و سوسیال رولوسیونرها در میان‌شان نفوذ زیادی داشتند در جریان انقلاب اکتبر 1917 بسیار رادیکال ظاهر شدند. در ماه جولای، گروه‌هایی از آنان مسلح به خیابان آمدند و شعار سرنگونی فوری حکومت موقت بورژوایی سر دادند.

بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اکتبر، جنگ داخلی و کمبود محصولات غذایی و گرسنگی و بحران فرا رسید. نیاز به رهبری و پیگیری در جنگ با نیروهای مسلح مرتجع و حامیان امپریالیست آن‌ها که در چندین جبهه جریان داشت باعث شد که متعهدترین و رادیکال ترین افراد از حزب بلشویک و شوراهای انقلابی و مراکز مبارزاتی سراسر کشور زیر پرچم ارتش سرخ به جبهه‌ها روان شوند. نهادهای قدرت سیاسی در مراکز شهری از این افراد خالی شد. بسیاری از آنان خیلی زود در آن جنگ خونین جان باختند. به همین علت، هسته‌های مرکزی انقلابی که رادیکال ترین کارگران و سربازان را در خود جای داده بود لطمه خورد و فرصتی برای پرورش و جایگزینی این نیرو هم نبود.

جنگ به معنی گسترش وخامت شرایط اقتصادی کشور هم بود و این با خود نارضایتی بخشی از توده‌ها را به همراه داشت. آنان که ناآگاه بودند و نیز فرصت طلبانی که دل خوشی از حزب کمونیست نداشتند، حکومت را آماج حمله قرار می‌دادند. در غیاب مبارزان آگاه و شناخته شده‌ای که از اعتماد مردم محلی برخوردار بودند، این نارضایتی حادتر می‌شد و گاه به رویارویی مستقیم بخشی از مردم با مقامات و ماموران دولت انقلابی می‌انجامید. یکی از ملزومات ادامۀ جنگ مرگ و زندگی با ارتش‌های موتلف مرتجع و امپریالیستی، تامین خوراک ارتش سرخ بود. در آن روزهای «کمونیسم جنگی»، گرفتن محصول غله دهقانان توسط دولت و واحدهای ارتش انقلابی الزام آور شد. اگر کسانی محصول خود را در انبارهای مخفی نگهداری می‌کردند توسط واحدهای ویژه دولت و ارتش شناسایی می‌شدند و محصول‌شان به زور گرفته می‌شد. همۀ این‌ها به نارضایتی در صفوف پُر شمار دهقانان میانه حال دامن زد. فقط در ماه فوریه 1921 بیش از صد شورش دهقانی انجام شد. حمل و نقل در نتیجۀ جنگ مختل شده بود بنابراین آن دهقانانی که مازاد تولید داشتند به راحتی نمی‌توانستند محصول خود را به بازارها بفرستند. صنایع از کار افتاده بود بنابراین شهرها نیز نمی‌توانستند ما به ازای محصولات کشاورزی را به روستاها برگردانند. از مجموع تولید صنایع و معادن روسیه نسبت به دوران قبل از جنگ جهانی اول 08 درصد کاسته شده بود. سربازان شوروی را عمدتا روستاییان تشکیل می‌دادند و فرزندان همین دهقانان بحران زده بودند. یکی از ملوانان کرونشتات که به ضدیت با حکومت سوسیالیستی گرویده بود بعدها در خاطرات خود اشاره کرد که «همان اوایل جنگ وقتی که به روستای خود برگشتم، والدین و بستگانم به من گفتند ببین این حکومتی‌ها همه چیزمان را گرفته‌اند و دشمن ما هستند. پس تو چرا سرباز دشمنان ما شده ای؟ این طور شد که راه خود را عوض کردم.» و این نه فقط یک مورد، بلکه یک پدیدۀ فراگیر بود.

تحت چنان شرایطی، ترکیب شوراهای کارگران ـ سربازان در کرونشتات و نیز شوراهای کارگری پتروگراد تغییر پیدا کرد. جای نیروهای جان باخته در جنگ و یا حاضر در جبهه‌ها را نیروهای تازه نفس و تازه کاری که از مناطق روستایی آمده بودند گرفتند. به یک معنی کرونشتات در سال 1921 از نظر سیاسی و ایدئولوژیک کرونشتات سال 1917 نبود. جو عمومی شهر علیه بلشویک‌ها چرخش کرده بود. درست در آستانۀ غلبه ارتش سرخ بر نیروهای مرتجع، موج جدیدی از مقاومت و اعتصابات علیه حکومت سوسیالیستی در پتروگراد به پاخاست؛ چرا که جیرۀ نان طی یک هفته به یک سوم تقلیل پیدا کرده بود. نارضایتی‌ها و درک‌های نادرست در مورد چرایی و چگونگی حل این مشکلات در میان جناح‌های حزب بازتاب یافت و مخالفت‌ها در صفوف آن بالا گرفت. نیروهای آنارشیست و سوسیال رولوسیونرها نام این شرایط را «انقلاب سوم روسیه» گذاشتند که این بار قرار بود برای رفع گرسنگی و بحران و مصائب جنگ داخلی، حکومت بلشویک‌ها را به زیر کشد.

حزب کمونیست و مشخصا رهبر آن لنین، سه راهکار هم زمان را برای عبور از این بحران جلو گذاشت: یکم، نفس تازه کردن ارتش سرخ در جبهه‌ها از طریق دست کشیدن از بعضی مناطق در غرب که این شامل فنلاند، کشورهای بالتیک و لهستان می‌شد. یعنی مناطقی که نیروهای ضدکمونیست در آنجا قدرت داشتند و ایستادگی می‌کردند. دوم، عقب نشستن از «کمونیسم جنگی» و مشخصا برداشتن فشار از روی دهقانان و کنار گذاشتن سیاست مصادرۀ محصول. سوم، دفاع با تمام قوا و به هر وسیلۀ ممکن از انقلاب و موجودیت دولت سوسیالیستی. دفاع از انقلاب و موجودیت دولت سوسیالیستی به فرونشاندن شورش کرونشتات و باز پس گیری شهر توسط ارتش سرخ گره خورد. جنگی دشوار آغاز شد. دشوار نه فقط از نظر نظامی بلکه به لحاظ سیاسی و روحی. سربازان انقلابی باید به روی شهری که از نمادهای انقلاب اکتبر بود شلیک می‌کردند. نیرویی که دولت برای این جنگ اعزام کرد در مجموع به 30 هزار نفر رسید. نیروهای مسلح مستقر در کرونشتات 18 هزار نفر بودند. ارتش سرخ برای رسیدن به شهر باید کشته می‌دادند تا از روی خلیج یخ زده عبور کنند. مرگبارترین صحنه‌های جنگ در همین مسیر رخ داد. در بعضی منابع صحبت از هزاران کشته از جانب نیروهای دولتی در این مسیر شده است. این نبردهای خونین اولیه، آنتاگونیسم میان طرفین جنگ را تشدید کرد. طبق آمار رسمی، تعداد کشته شدگان ارتش سرخ در جریان جنگ درون شهر بیش از 500 نفر بود و از شورشیان 1000 نفر کشته شدند.

بعد از تسخیر کرونشتات، دولت انقلابی اسناد و شواهدی دال بر مداخلۀ نیروهای مرتجع متخاصم و مشخصا امپریالیسم فرانسه در شورش کرونشتات ارائه داد. جانبداری محافل بورژوایی روس و قدرت‌های اروپایی از شورشیان شکست خوردۀ کرونشتات و تبلیغاتی که بعدا در مورد این جنگ خونین به راه‌ انداختند نیز نشانه‌ای از همسویی و همکاری آن‌ها با شورشیان معرفی شد. اما تضادهایی که در شکل‌گیری شورش کرونشتات و سرکوب آن نقش بازی کرد متنوع‌تر و پیچیده‌تر از این بود که گروهی از رهبران کرونشتات طبق طرح نظامی امپریالیست‌ها و مرتجعین دست به اقدام زده باشند و گروهی فریب خورده هم از آنان دنباله روی کرده باشند. در پشت صحنه‌های تراژیک کرونشتات که با توطئه گری‌های نیروهای سفید در حاشیه و هیاهوی بورژوازی بین‌المللی همراه بود باید به دنبال عواملی گشت که امر بقاء یک انقلاب اجتماعی را رقم می‌زند و اتخاذ تصمیمات عاجل و سیاست‌های قاطع را به نیروی پیشاهنگ کمونیست تحمیل می‌کند. جنگ داخلی با بورژوازی و زمینداران مرتجع داخلی و کشورهای امپریالیستی حامی آن‌ها واقعۀ عظیم و دردناکی بود که سیاست و اقتصاد و فرهنگ کشور نوبنیاد سوسیالیستی را دستخوش بحران کرد و تا آستانۀ فروپاشی پیش برد. در این میان دیدگاه‌ها و روش‌ها و منافع طبقاتی خرده بورژوایی نیز که در جریانات آنارشیستی و آنارکوسندیکالیستی تبلور یافته بود و درکی عجولانه، غیر دیالکتیکی و غیر واقعی از فرایند انقلاب اجتماعی داشت نیز تاثیرات مخرب و مرگبار خود را در این مسیر ظاهر کرد. گرایش گریز از مرکز آنارشیستی، ضرورت انضباط و همراهی و اتحاد با دیکتاتوری پرولتاریا برای پیروزی در جنگ مرگ و زندگی را درک نمی‌کرد و آن را بر نمی‌تابید. آنان که با درکی کودکانه خواهان حل همه تضادها و تمایزات طبقاتی و اجتماعی یک شبه و به یک ضربت بودند، صدور فرامین دولتی و تاکید بر سانترالیسم و حتی انجام عقب نشینی‌های تاکتیکی دولت سوسیالیستی در جبهه‌های غرب را «خیانت به آرمان‌های انقلاب 1917» قلمداد می‌کردند. آنتاگونیسم و شیوه‌های قهرآمیزی که در جریان جنگ بیرحمانۀ داخلی به اوج خود رسیده بود به سراسر جامعه و به روابط بین نیروهای مختلف طبقاتی (که این شامل بخش‌های مختلف مردم هم می‌شد) سرایت می‌کرد. میدان لازم برای خویشتنداری و اقناع و تعامل، نه فقط برای حزب بلشویک و دولت سوسیالیستی که برای کلیه نیروهای سیاسی تنگ‌تر می‌شد. در منگنۀ چنین شرایطی بود که ادامۀ شورش کرونشتات و تضعیف دولت سوسیالیستی در جبهۀ غرب از نظر عینی در خدمت پیروزی ارتش‌های مرتجع ضدانقلابی قرار می‌گرفت. حتی اگر شورشیان کرونشتات که بدون شک بخشی از توده‌های مردم را هم شامل می‌شدند به پیروزی می‌رسیدند، نیرویی که می‌توانست از آن پیروزی استفاده کند و قدرت سیاسی بلشویک‌ها را سرنگون و قدرت سیاسی خود را بر پا کند، طبقات سرنگون شدۀ سرمایه‌دار و زمیندار در انقلاب اکتبر  1917 بودند. چرخ تاریخ را نمی‌توان به عقب برگرداند. به این معنی کرونشتات باید اتفاق می‌افتاد تا به قول لنین «واقعیت را مثل آذرخشی در برابر چشم ما روشن کند» و تداخل گرایش‌های طبقاتی مختلف و پیچیدگی تضادها و مبارزات طبقاتی در دوران سوسیالیسم را به طبقۀ جهانی ما گوشزد کند.