۱۴۰۰ شهریور ۸, دوشنبه

تصویر حمید نوری؛ یادآوری توأمان مرگها و مقاومتها

 تصویر حمید نوری؛ یادآوری توأمان مرگها و مقاومتها

آناهیتا رحمانی

آنچه میخوانید خلاصه ای از روایت رفیق آناهیتا رحمانی از زندانیان سیاسی دهۀ ۶۰  است که در اواسط مرداد ماه اخیر در جلسۀ کلاب هاوس اتاق «به یادآر!» بخشی از مشاهداتش دربارۀ حمید نوری و زندانهای جمهوری اسلامی را روایت کردوی از فعالین اتحادیه کمونیستهای ایران (سربدارانبود که خاطرات خود را به صورت مشروح در کتاب «و ما انکار خدای شان بودیم[۱]» روایت کرده است.

 

زمانی که عکس حمید نوری را در روزنامه ها دیدم که اعلام میکردند یکی از عاملین کشتار تابستان ۶۷ در فرودگاه سوئد دستگیر شده بود، ناگهان چهرۀ بازجویم در زیرزمین بند ۲۰۹ زندان اوین را به خاطر آورد. فردی با قد متوسط که همیشه کفشهای کتانی به پا داشت و خیلی سریع از پله های ۲۰۹ بالا و پایین میرفت. البته من در تمام مدت زندان چشم بند داشتم اما موقعیتهایی به وجود می آمد که میتوانستم از زیر چشم بند او را ببینم. اویی که از هیچ فرصتی برای دستمالی و ارضای جنسی ذهن بیمار خود دریغ نمیکرد. دستگیری حمید نوری مرا به سالهای دهه شصت برد و صحنه های اعدام و شکنجه و البته مقاومتها و ایستادگی زندانیان . این صحنه ها همچون پلانها یک فیلم هولناک و در عین حال سرشار از فداکاری و مبارزۀ زندانیان از جلوی چشمانم میگذشتند. اما تابستان ۶۷ داستان دیگری بود. زندان در آغاز سال ۶۷ بسیار آرام بود. ما تا حدود بسیاری تلاطمات سالهای ۶۰-۶۱ را پشت سر نهاده بودیم و تلاش داشتیم که با یک برنامه پر بار روزهای زندان را سپری کنیم .

کلاسهای زبان، فیزیک (نسبیت انیشتین)، روانشناسی پاولف و مقالات اقتصادی- اجتماعی روزنامه ها که  برگ برگش دست به دست میچرخید و با دقت تمام میخواندیم شان تا شاید نشانی از مبارزه  در گوشه ای از جهان بیابیم. نیمی از روز را به هواخوری می‌رفتیم و با توپ پارچه ای که  خودمان  درست کرده بودیم، بازی می‌کردیم و می‌دویدیم. اما آن روزها بر سهیلا به دشوارى مى‌گذشت. او که دختر کم سن و سال و زیبایی بود، توجه بازجویش زمانی ، را  به خود جلب کرده بود. هر روز به بهانه‌اى سهیلا را بازجویی مى‌برد و نظرات سیاسی و عقایدش راجویا مى‌شد. او که عضو وزارت اطلاعات  بود سعی داشت با اعمال فشارهای روحی و جسمی، سهیلا را به اعلام  انزاجار وادارد. اما سهیلا مقاومت می‌کرد و درآغاز از نظراتش دفاع می‌کرد؛ ولی بعد سیاست سکوت اختیار کرد. با تنی کبود و روحى خسته به سوالات ما که دورش حلقه زده و از اخبار شعبه و حرف‌های رد و بدل شده می‌پرسیدیم، پاسخ مى‌‌داد. در یکی از بازجوی‌ها ، زمانی به او گفته بود: «اوضاع خطرناکی در انتظار زندانیان است. قرار است خیلی از زندانیان کشته شوند . به نفع تو است که همین حالا اعلام انزجار بدهی و جانت را نجات بدهى». ما به این حرف‌ها مى خندیم و مطمئن بودیم که زمانی برای ترساندن و به انزجار واداشتن سهیلا سعى دارد از هر ترفندی استفاده کند. ما غرق در دنیای خود و بی خبر از فاجعه ای که در حال شکل گیری بود. با این که مدتى بود نشانه‌های یک تغییر و تحول را مى‌دیدیم، ولی اصلا نمیتوانستیم  وقایع هولناکی که در انتظار مان بود را حدس بزنیم.

مثلا زندانیان کم سن و سال را که به «ملی کشها»  معروف بودند، ازما جدا کردند. سهیلا نیز در بین آنها بود. در ملاقات شنیدیم که در بند مردان جداسازی های بیشتری انجام داده اند. در بهار ۶۷ حسین زاده مسئول زندان، تمام زندانیان را از زن و مرد صدا زد و نظر تک تک مان را راجع به مذهب و مارکسیسم پرسید: اسم، فامیل، وابستگی گروهی، آیا سازمانت را قبول داری؟، نظرت راجع به مارکسیسم چیست؟، آیا خدا را قبول داری؟ و در مقابل جواب منفی و محکم زندانیان، گفته بود «نشانتان خواهیم داد».

چه چیز را مى‌خواست یا مى توانست نشان دهد؟ ما کشت و کشتار سال‌هاى ۶٠ و ۶١ را دیده بودیم. روزهایى که بین ۵٠ تا صد نفر را بدون محاکمه و با یک سوال و جواب ساده محکوم به مرگ مى‌کردند و به جوخۀ اعدام مى‌سپردند. روزهایى که کارخانۀ تواب سازى‌شان با حد اکثر ظرفیت کار مى‌کرد. روزهایى که زندانیان تواب شده، فضاى بند را به یک جهنم واقعى تبدیل کرده بودند و هر حرکت ما را به زندانبان گزارش مى‌کردند. ما این جهنم روى زمین را تاب آورده بودیم.

در آن  سال کشور شرایط  حساسی را از سر می‌گذراند. جمهوری اسلامی پس از هشت سال جنگ ویرانگر بالاخره به قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل و آتش بس با دولت عراق تن داد. در ۲۹ تیر خمینی بر صفحه تلویزیون ظاهر شد و «جام زهر»ش را نوشید. روز سوم مرداد مجاهدین عملیا ت «فروغ جاویدان» را آغاز کردند، روز ۵ مرداد سران جمهوری اسلامی خبر شکست مجاهدین و پیروزی خود را اعلام کردند. روز ١۴ مرداد موسوی اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور در خطبه های نماز جمعه دانشگاه تهران به بهانه حملۀ مجاهدین به مرزهای غربی کشور خواهان اعدام مجاهدین شد. و بدینسان از هماند هفتۀ دوم ماه مرداد به فرمان مستقیم خمینی و تایید سران جمهوری اسلامی، نمایندگان اطلاعات، دادستانی و دادگاههای شهرهای سراسر کشور با همدستی بازجویان و مسئولان و دیگر گردانندگان زندانهای جمهوری اسلامی، قتل عام هزاران زندانی سیاسی آغاز شد. ما اما از  تصمیم قتل عام و تشکیل هییت مرگ بى‌خبر بودیم. ارتباط ما با دنیای بیرون به طور کامل قطع گردید.

یک شب سه نفر از زندانیان هوادار مجاهدین را صدا زدند و آن‌ها دیگر برنگشتند؛ مریم گلزاده غفوری یکی از آنها بود. آنها اولین گروهی بودند که به قتلگاه برده شدند. چند روز بعد گروه دیگری از مجاهدین بند از جمله فرزانه ضیاء میرزایی را بردند. فرزانه مضطرب و پریشان به بند برگشت. آیا اشتباه کرده بودند یا از روی عمد او را به بند برگردانده بودند؟ برای گفتن شنیده‌ها و دیده‌هایش مستقیما به سراغ دوستانش رفت. هنوز داشت ماجرا را برای آنها تعریف میکرد که پاسدار بند او را دوباره صدا کرد. گویا او را دادگاه برده بودند. در جلوی اتاق دادگاه، تعداد زیادی زن و مرد نشسته بودند. پیش از رفتن به اتاق دادگاه برگه‌اى به آنها می‌دادند تا نظرشان را نسبت به ولایت فقیه، سازمان مجاهدین و جمهوری اسلامی در آن  بنویسند. مدام به آنها اطمینان می‌دادندکه محاکمه ای در کارنیست و این سوالات به منظور عفو عمومی است. اما در دادگاه حاکم شرع چند سوال دیگر از آن‌ها می پرسید و همانجا رأی صادر می‌شد. اگر کسی خود را مجاهد معرفی میکرد و یا به جاى نام «منافقین» از سازمان مجاهدین خلق ایران نام مى‌برد، سوال دیگرى از او نمى‌کردند و در صف اعدامى‌ها قرار می گرفت. اما به زندانیان محکوم به اعدام طورى وانمود می کردند که به زندان گوهردشت منتقل می‌شوند.

آخرین گروه مجاهدین بندمان را هم صدا زدند. ولی آن‌ها چند ساعت بعد برگشتند. در صف دادگاه تعداد زندانیان به صف شده در برابر اتاق دادگاه آنقدر زیاد بود که نوبت آنها نرسیده بود. تعداد زیادی از آنها بسیار خوش بین بودند و چشم انداز آزادی نزدیک را می‌دیدند. آنها بهترین لباسشان را برتن می‌کردند و سرخوشانه در هواخوری توپ بازی میکردند. ما نمی توانستیم یا نمی خواستیم واقعیت هولناکی که درزندانها جریان داشت را باور کنیم. پس از چند روز بالاخره آنها را بردند. برای وداع با آن‌ها همه در راهرو ایستادیم. لحظۀ دردناکی بود. بعضی‌ها ترجیح دادند اصلا جلو نیایند. اما شورانگیزکریمی با همه روبوسی کرد. لبخند خاصی روی لبانش بود. او می‌دانست که کجا می‌رود. وقتى همدیگر را در آغوش گرفتیم،  نزدیک گوشم گفت: «یادت نره که مردن، آسانتر از خوب زنده ماندن و به مبارزه ادامه دادن است». لرزش خفیفی در تمام وجودم احساس کردم. اما مهرانگیز، خواهر شورانگیز با صورتی بشاش از پیش ما رفت. انگار که به مهمانی مى‌رفت. صورت او که به خاطر ناراحتی قلبی‌اش همیشه پریده رنگ بود، آن روز گل انداخته بود. با آرامش با همه روبوسی کرد و رفت. او از هواداران سازمان «آرمان مستضعفین خلق» بود.  ولی چون نمی‌خواست بدون دوستانش زنده بماند، در دادگاه خود را مجاهد معرفى کرد و همان شب همراه با خواهر و دوستانش حلقه‌آویز شد. ما زندانیان چپ اما هنوز امیدوار بودیم که آنها به زود باز میگردند.

شبی از پشت دیوار اتاق‌ بندمان صدای بلند گریه  یکی از نگهبانان زن را شنیدیم که اتاقشان کنارسلول ما قرار داشت. نگهبان دیگری تلاش داشت که او را آرام کند و به او دلداری بدهد، می‌گفت: «این منافقین باید بمیرند. آنها هر جا که میرن مفسد هستن و مرگشون هم مثل زندگی شون باعث درد سره. دیدی چه جورى وقتی داشتند از طناب آویزون می شدن، دستهای همو گرفته بودن؟ آنقدر محکم که وقتى برادرا آمدند ببرنشون مجبور شدن برای جدا کردنشون دستاشونو بشکنند». ما ناباورانه به این حرفها گوش میدادیم. این خبرهولناک در بند پیچید. سکوت سنگینی حاکم شد. ورزش و بازی دیگر تعطیل شد. در خود فرو رفته بودیم. در خواب هم آرامش نداشتیم. هر از گاهی صدای ناله و ضجۀ کسی در سکوت شب مى‌پیچید. از این فکر رها نمى‌شدیم که با ما چه خواهند کرد؟ آیا کشتارى که به راه افتاده تنها مجاهدین را در برمى‌گیرد یا که همگانى است؟ هنوز از قتل عام مردان زندانی چپ خبر نداشتیم. وضعیت غریبى بود.

 برایم روشن بود که اگر برای بردن چپ‌ها به بند ما بیایند، من جز اولین ها خواهم بود. چون حکمِ حبس ابد داشتم. آن روزها مانند کسی بودم که بر ابرها سوار است و تلاش دارد هرچه بیشتر از زمین فاصله بگیرد. غرق در رویاهای زیبا و افکاروالایم بودم بررسی گذشته مان و اینکه ما در مبارزات‌مان چه اشتباهاتی داشتیم که در آینده باید از آنها اجتناب کنیم. این افکار برایم لذت بخش بود؛ انگار در خلوت خود با معشوقم گفتگو میکردم چنان حالتی پیدا کرده بودم که ازهیاهوهای اطراف چیزى به درستی  نمی دیدم. آیا این یک انتخاب آگاهانه بود یا مکانیسم دفاعی بدنم چنین واکنشی از خود نشان می‌داد؟ روی نوشته‌ها و اشعار مائو که ریزنویس شده بودند، متمرکز بودم. آثار مائو به من روحیۀ مبارزه ومقاومت می‌داد: «من قطره ای از دریای بیکران خلقم، اگر باشم یا نباشم باز شما خواهید بود، پس نه به پاهای خسته بلکه به گامهای استوار بیاندیشید». در دنیای رویایى خودم برای ایجاد یک دنیای زیباى واقعى نقشه می‌ریختم و رئوس حاکم بر آنرا در لوح خیال ترسیم می‌کردم. روزی یکی از دوستان بسیار نزدیک به من گفت: «در این شرایط که هر لحظه ممکنه ترا برای اعدام ببرن، چطور میتونی این چنین آرام باشی؟» فقط نگاهش کردم. در آن مقطع خودم هم نمی دانستم که شاید با تمرکز روی اهداف و آرزوهایم در واقع با هراس از مرگ دارم مقابله می‌کنم.

روزی اکبری پاسدار و مسئول بند آمد و اسامی سه نفر از ما را خواند و دستور داد که با کلیۀ وسائل بیرون برویم. وجه مشترک ما سه نفر این بود که در دادگاه اول محکوم به اعدام شده بودیم ولی در دادگاه دوم حکم‌‌مان به حبس ابد تقلیل یافته بود. برای وداع با ما، تمام زندانیان به صف ایستادند. آیا این آخرین دیدار است؟ فضاى سنگینى بود. بعضی ها گریه می‌کردند. من سعی داشتم با دقت به چهره ها نگاه کنم. دلم نمی‌خواست نگاهم را از آنها برگیرم. نگهبان مدام نعره می‌کشید که سریعتر بیرون برویم. وسائلم را برداشتم و با عجله از بند خارج شدم. من را به یک سلول انفرادی بردند بعدها فهمیدم که در این زمان مشغول اعدام زندانیان چپ در بند مردها بودند. صدای رژه پاسداران را می شنیدم که محکم پا بر زمین می‌کوبیدند و شعار می‌دادند: «مرگ بر منافق/ مرگ بر کافر». من هم در انتظار نوبت خویش بودم .ساعت‌ها در سلول قدم می‌زدم و به بهروز همسرم فکر می‌کردم که  در سال ۶۱  زیر شکنجه کشته شده بود[۲]. با یادآوری مقاومتها و حماسه های اودر بیرون از زندان و زیر شکنجه، من نیز از خود احساس رضایت می‌کردم که من هم به سهم خود زیر فشارهای زندان تسلیم  نشده‌ و برای حفظ جانم  سر منافع مردم با این جنایتکاران معامله نکرده ام.

هر روز اکبری که کمی چاق و کوتاه بود و لهجه جنوبی داشت به سلول من می آمد و با  صدایی آهسته و مرموز سعی داشت که مرا از مرگ بترساند. «تورا به زودی توی گور میذاریم. اونجا خیلی تاریکه. فقط کرم‌ها و جانورها اونجا زندگی میکنن. اونا از سر و صورتت بالا میرن، پوستتو سوراخ میکنن وارد بدنت میشن و شروع به خوردنت میکنن. تواونجا تنهای تنها هستی. در تاریکی مطلق نه نور، نه هوایی». با خود فکر مى‌کردم که چه موجود حقیر و پستی در برابرم ایستاده است. در آن روزها در حالی که هییت مرگ به دیدار منتظری رفته و برای کشتن ما با او چانه میزدند، ما در سلول منتظر سرنوشت خود بودیم. به یاد نمی آورم چند روز در سلول بودم. مرا دوباره به بند برگرداندند.

اوایل شهریور بود که سراغ ما چپ‌ها آمدند. خبر آمد که تعدادی از زندانیان مِلی کش را که قبلا به سلول‌های انفرادی برده بودند، صدا میزدند و پس از طرح تعدادى سوال ایدئولوژیک، آن‌ها را محکوم به پنج ضربه شلاق در هر وعدۀ نماز میکنند که مجموعاً مى‌شد ۲۵ ضربه در روز. اولین ضربات شلاق در ساعت چهار صبح نواخته می‌شد. یعنى با صدای اذان، درِ سلول باز می‌شد، زندانی را به  راهرومى‌بردند، او را روی تختی می‌خواباندند، پنج ضربه شلاق به او می‌زدند و دوباره به سلول برمیگرداند. و این روند در تمام طول روز در وعده های نماز و تا نمیه شب ادامه داشت. پس از مدتی چند نفراز کسانى را که نتوانسته بودند شلاق روزانه را تاب آورند و زیر این شکنجۀ وحشیانه قبول کرده بودند که نماز بخوانند، را به بند ۲ بردند. در این بند تمام زندانیان نماز میخواندند مدتی بعد، چند نفر از زندانیان بند ما را صدا زدند. آنها را  به دادگاه مى‌برند و از آن‌ها مى‌پرسندک «نماز میخوانی؟ مسلمان هستی؟»  و چند سوال دیگر از این دست. همه جواب داده بودند مسلمان نیستیم و نماز نمى‌خوانیم. حاکم شرع هم درجا حکم مى‌دهد که آن قدر شلاق‌شان بزنید که یا توبه کنند و یا بمیرند. در اعتراص به این حکم زندانیان  تصمیم مى‌گیرند به اعتصاب غذا دست بزنند. به این ترتیب همگى افراد گروه بعدی را که براى شلاق خوردن مى‌برند، اعلام اعتصاب غذای خشک می‌کنند.

 در این میان اما کسانی نیز بودند که در تنهایی فریاد درد خود را در گلو فرو مى‌شکستند و ذره ذره در خود فرومی‌رفتند. مهین بدویی یکی از این افراد بود که ده ماه در تابوتهای زندان قزل حصار نشسته بود و تسلیم نشده بود. او در بند درتنهایی زندگی میکرد، در تنهایی غذا میخورد و در تنهایی قدم میزد. پس از مدتی دیگر حر ف نمی‌زد. نگاهش و چهره زیبایش همیشه مضطرب و نگران مى‌نماید. او در روزهای تابستان ۶۷ بسیار آشقته و پریشان حال بود. چند بار در دستشویی و در حالیکه می‌خواست رگش را بزند، جلوی او را گرفته بودند. بار آخر سخت مقاومت می‌کند و رگ بریده اش را با فشارزیاد بیرون می‌کشد. زندانیان هراسان به پاسدار بند خبر را مى‌رسانند.او را به بهداری زندان می‌برند، به قتلگاهش. در بهداری اوین برای آخرین بار رگ خود را برید و به زندگی پر از رنج و دردش ، پایان داد. زندانبانان هیچ تلاشی برای نجاتش نکردند.

و خودکشی‌ها ادامه داشت. اما خودکشی ثریا که زندانی زمان شاه بود و تجارب بسیاری داشت برای همه بسیارغیر منتظره بود. او با خوردن مقدار زیادی قرص مسکن و خواب آور که در طول زمان از دیگران گرفته بود و جمع آوری کرده بود، دست به خود کشی زد که زنده ماند و احیا شد. اما خودکشی رفعت مجاهد با داروی نظافت در بند ٢ کسی را متعجب نکرد. او ناراحتی روحی داشت. او را مدتی پیش از بند ما به  بند دو برده بودند. برادرش یک سال پیش از آن خودکشی کرده بود.

اواسط مهر بود که خبردار شدیم  رئیس زندان عوض شده است . او به سلول‌هایی که زندانیانش همچنان در هر وعدۀ نماز شلاق مى‌خوردند نیز  سرزده بود و به آنها گفته بود که دیگر شلاق نخواهند خورد و از آنها خواسته بود که اعتصاب غذای خود را بشکنند. بلاخره آنها را نیز به بند برگرداندند. از میان آنها مهین و مینو وضعیت بدتری داشتند. فوق العاده لاغر شده بودند. آن دو بیست و دو روز هر روز پنج بار شلاق خورده بودند؛ یعنى در مجموع ۵۵۰ ضربه شلاق. ۲۲ روز در اعتصاب غذای خشک به سربرده بودند. در هفته آخر اعتصابشان بیهوش بودند. مقاومت کم نظیر این زندانیان و خودکشی سهیلا درویش کهن که گفته شد خود را حلق آویز کرده است، شاید در تغییر سیاست زندانبانان و منصرف شدن آن‌ها از ادامه این سرکوبگرى بى رحمانه موثر بوده باشد.

در اواخر مهر بود که ملاقات‌ها دوباره برقرار شد. ولی روز ملاقات روز شادی نبود. خانواده ها اسامی برخى‌ از اعدامی‌ها را به ما گفتند. هر دسته از زندانیان که به ملاقات میرفتند، اسامی بیشترى با خود مى‌آوردند. خانواده ها گریه و التماس می‌کردند که کوتاه بیاییم و جان خود را نجات دهیم. اما ما در بهتى همراه با خشمی عظیم  فرو رفته بودیم. همانند کسانی شده بودیم که از یک کوره گداخته مرگ و شکنجه گذشته؛ با دردی عمیق در سینه برای هم بندمان که از دست داده بودیم. در تابستان ۶٧ ترس از مرگ  جای خود را  به خندیدن به مرگ داده بود، توامان با کینه ای عمیق از آن همه رذالت و پستی. به این ترتیب تابستان ۶۷  به پایان رسید.   

من سه سال دیگر را از بندی به بند دیگر و از سلولی به سلول دیگر در اوین گذراندم. گاهی ما را با زندانیان عادی می انداختند گاهی بیمار روانی را با من همسلول میکردند. دیگر من در زندان صدای خنده ای را نشنیدم و دیگر کسی در هوا خوری توپ بازی نکرد. ولی در انفرادی های طولانی در سلولهای آسایشگاه آواز زندانی هم جوار سلولم که  سرود های انقلابی را با خود زمزمه میکرد نبض قوی استمرار زندگی را به من یادآوری میکرد. من در سال ۱۳۷۰ تحت عنوان «مرخصی متصل به آزادی» از زندان بیرون آمدم و به این تربیت ۸ سال زندان من سپری شد.

[۱]  و ما انکار خدای شان بودیم. زنان در زندانهای جمهوری اسلامی در دهه ۶۰. انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م)

[۲] رفیق بهروز فتحی از اعضای اتحادیه کمونیستهای ایران بود که در قیام مسلحانۀ سربداران شرکت داشت. رفیق بهروز بعد از قیام در بهار سال ۱۳۶۱ در شورای چهارم اتحادیه به عضویت رهبری اتحادیه در آمد. او در سال ۱۳۶۲ دستگیر شد و مدتها زیر وحشیانه ترین شکنجه ها قرار گرفت و سرانجام زیرشکنجه جان باخت.

واقعیت کمونیسم

اقتصاد سیاسی مارکسیستی

بخش ۱۵: گسست مستمر از روابط کالایی در جامعۀ سوسیالیستی

 

در بخش های پیشین با استفاده از «کتاب شانگهای» که سنتزی از تجربۀ ساختمان سوسیالیسم در چین سوسیالیستی (۱۹۴۹-۱۹۷۶) است تناقضات جامعۀ سوسیالیستی و چالش های حفظ جامعۀ سوسیالیستی و ممانعت از رجعت آن به سرمایه داری را بحث کردیم. این بحث را ادامه می دهیم.

حتا پس از پیروزی انقلاب کمونیستی و استقرار نظام سوسیالیستی، ما کماکان با وظیفۀ بسیار مهم کنکاش عمیق در سیستم سرمایه داری و روابط و نیروهای محرکۀ واقعی آن مواجه خواهیم بود. زیرا سوسیالیسم فقط در گسست دائم از ساختارها و روابط و نیروهای محرکۀ بنیادین سرمایه داری می تواند ساخته شود. همانطور که امروز بدون علم اقتصاد سیاسی مارکسیستی، نمی توانیم سرچشمه معضلات کنونی را فهمیده و توده‌های مردم را به آن آگاه کنیم، همان طور که بدون علم اقتصاد سیاسی مارکسیستی هرگز نمی توانیم علت ستم و استثمار، نابودی محیط زیست، جنگ های ویرانگر و غیره را بفهمیم و راه پایان دادن به آنها و رسیدن به جامعه کمونیستی را حتا نمی توانیم تصور کنیم؛ پس از استقرار سوسیالیسم نیز تنها با کمک علم اقتصاد سیاسی مارکسیستی خواهیم توانست معضلات تکامل و توسعۀ جامعه سوسیالیستی را درک کرده و راه حلشان را بیابیم.

 «کتاب شانگهای» یکی از نادر بازمانده های تلاش هایی است که کمونیست های انقلابی در چین سوسیالیستی  در این زمینه می‏کردند. در هر فصل کتاب با شیوۀ نگرش و رویکردی اکیدا علمی به اقتصاد سوسیالیستی بر می خوریم. از یک طرف، گسست های اقتصاد سوسیالیستی از روابط مالکیت خصوصی سرمایه داری و استثمار تعریف و ترسیم می شود و از طرف دیگر، هشدار داده می شود که هنوز بذرهای سرمایه داری در بطن اقتصاد سوسیالیستی موجود است و این بذرها کاملا پتانسیل آن را دارند که به یک نظام سرمایه داری کامل برویند. مهمترین و بنیادی ترین بذری که از سرمایه داری بر جای می ماند و اقتصاد سوسیالیستی نیازمند محدود کردن دائمی آن است، وجود عملکرد «قانون ارزش» و به این معنا، وجود تولید و مبادلۀ کالایی است.

 برای از بین بردن هر سیستمی باید هستۀ مرکزی آن را که همواره یک مولفۀ ساده است شناخت. با شناخت از آن هستۀ مرکزی، می توان به درک درستی از پیچیدگی های سیستم نیز دست یافت. بی جهت نیست که مارکس کتاب پایه ای اقتصاد سیاسی مارکسیستی یعنی «سرمایه» (کاپیتال) را با تشریح «کالا» شروع کرد. هستۀ مرکزی سرمایه داری، تولید و مبادلۀ کالایی است، شیوۀ تولید سرمایه داری بر این شالوده سوار است. مهمترین کاری که سرمایه داری نسبت به نظام های اقتصادی پیشین کرد اجتماعی شدن تولید بود. اما آن چه واسطِ اجتماعی شدن تولید است، تولید و مبادلۀ کالایی گسترده است و مالکیت خصوصی بر ابزار تولیدمالکیت خصوصی در سیستم سرمایه داری، مبتنی بر کالا کردن هر چیز قبل از ورود آنها به عنوان نهاده در فرآیند تولید است. مهمتر از همه کالا کردن توان کار کردن انسان ها یا نیروی کار. سوسیالیسم باید این هسته مرکزی را آماج قرار دهد.

«کتاب شانگهای» مرتبا به «هسته مرکزی» باز می گردد و نشان می‏دهد که چگونه حتا در نظام سوسیالیستی (تا قبل از رسیدن به کمونیسم) روابط کالایی هم در اقتصاد کلان جامعه حضور دارد (به طور مثال در مبادلات میان بخشهای صنعت و کشاورزی و صنایع سنگین و سبک و میان مناطق مختلف) و هم در روابط تولیدی میان مردم (مانند روابط میان کار بدنی و فکری و توزیع چند درجه ایِ درآمد در جامعه که سلسله مراتب مزدی ایجاد میکند). همان طور که در شماره های قبل نیز توضیح دادیم، جامعۀ سوسیالیستی به یک ضرب نمی تواند این تفاوت ها را از بین ببرد و وجود این تفاوت ها بیان حضور روابط کالایی در شیوۀ تولید سوسیالیستی است. دولت سوسیالیستی می تواند و باید به موازات رشد تولید و وفور، این تفاوت ها را محدود کند. اما این امر توسط جهانی که هنوز در سیطرۀ سرمایه داری است حد می خورد و ضرورت پیشروی انقلاب جهانی کمونیستی را به وجود می آورد.

«کالا» چیست که وجود آن حتا به شکل کنترل شده و محدود در سوسیالیسم، خطر رجعت سرمایه داری را در خود حمل می کند؟ می دانیم که اجتماعی شدن تولید و تصاحب و کنترل خصوصی آن، اساس و بنیان و چگونگی کارکرد سرمایه داری است. اما پدیدۀ عمده ای که مختصات سرمایه داری را تعیین می کند و با تولید اجتماعی شده پیش می رود این است که چیزها اساسا به عنوان کالا تولید و مبادله می شوند. این شیوۀ تعمیم یافتۀ انجام امور در سرمایه داری است. کالا فرآوردۀ مفیدی است که برای مبادله تولید می شود و نه برای مصرف شخصی یا گروهی. کالا اگر مبادله نشود، هزینه ای که برای تولیدش صرف شده باز نمی گردد و فرآیند تولید متوقف میشود. به عبارت دیگر، کالا بیفایده میشود. سرمایه داران بخش بزرگی از محصولات تولید شده را دور میریزند زیرا تکنولوژی های جدید آنها را غیرقابل مصرف کرده و در نتیجه «رزش مصرف» کالا از بین میرود و داشتن «ارزش مصرف» پیشرط آن است که سرمایه دار بتواند محصولش را برای دریافت «ارزش مبادله» آن بفروشد. به این ترتیب، سیستم تولید و مبادله کالایی سرمایه داری همواره ضایعات عظیم به بار می آورد. سالانه میلیون ها تُن مواد غذایی دور ریخته می شود و مهمتر از آن سالانه میلیون ها نفر از نیروی کارِ سابق برای سرمایه داری «غیر قابل مصرف» می شوند.

 به یک کلام، کالا که شیوۀ متداول تولید نیازهای بشر در سیستم سرمایه داری است، حاوی یک تضاد است. به این معنی که بالقوه ارزش مبادله دارد یا به عبارت دیگر برای این تولید شده که مبادله بشود و با پول یا چیز دیگری معاوضه شود ولی برای این که ارزش مبادله اش تحقق پیدا کند، باید مفیدتر از انواع و اقسام محصولات کم و بیش مشابهی باشد که دیگر تولید کنندگان کالایی تولید می کنند و به بازار می دهند. همین تضاد نهفته در کالا، منشاء آنارشی در تولید سرمایه داری است. آنارشی یعنی این که تولید در سطح واحدهای مختلف برنامه ریزی و حساب شده پیش می رود اما در سطح جامعه هرگز. چرا که سرمایه داران (تولید کنندگان کالایی) در رقابت با یکدیگر برای فروش کالاهای خود و کسب حداکثر سود هستند. تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی بخش جدایی ناپذیری از تضاد میان تولید اجتماعی شده و مالکیت خصوصی است، اما نیروی محرکه یا پیش برندۀ این فرایند، آنارشی تولید سرمایه داری است. باب آواکیان می نویسد:«هر چند استثمار نیروی کار، شکلی است که ارزش اضافه از طریق آن تولید شده و تخصیص می یابد اما چیزی که تولیدکنندگان سرمایه دار را به استثمار شدید و گسترده و تاریخا بیسابقۀ طبقۀ کارگر وادار می کند، نه صرف وجود پرولتاریای بدون مالکیت و یا تضاد طبقاتی، بلکه رابطۀ آنارشیک بین تولیدکنندگان سرمایه دار است. … نیروی محرکه آنارشی بیان این واقعیت است که شیوۀ تولید سرمایه داری توسعۀ کامل تولید کالایی و قانون ارزش را نمایندگی می کند» (کمونیسم نوین)

آنارشی به این معنی است که همه چیز از یک مرکز تنظیم نمی شود. تضاد این است که سرمایه داران و یا گروه های سرمایه دار به عنوان واحدهای مجزای سرمایه داری موجود هستند و عمل می کنند و در عین حال توسط قانون ارزش به هم بسته شده اند و نهایتا مجبورند بر اساس آن حرکت کنند. این همان چیزی است که به آنارشی سرمایه داری ختم می شود.

این آنارشی، به تضاد پایه ایِ بین ارزش مصرف و ارزش مبادله برمی گردد. سرمایه داران به منظور تولید محصولاتی که به قصد فروش تولید می شوند، باید سرمایه گذاری کنند و نیروی کار بخرند (کارگر استخدام کنند)، مواد خام، ماشین و سایر وسایل تولید را بخرند. اما هرگز تضمینی برای بازگشت سودآور سرمایه یا حتا «سر به سر» شدن آن نیست. این نیروی محرکۀ آنارشی موجب می شود، سرمایه داران دائما در جستجوی شرایطی باشند که بتوانند کارگران را هر چه شدیدتر استثمار کنند. به طور مثال، با دستمزدهای پایین تر از خط فقر، به کار گرفتن کودکان و غیره. از آن جا که رقابت میان سرمایه داران و آنارشی تولید در مقیاس جهانی رخ می‏دهد، تخریب ناشی از آن نیز مقیاسی عظیم دارد. در عصر سرمایه داری امپریالیستی سرمایه برای بسط یابی باید به ورای مرزها  برود و در سطح جهانی رقابت کند. این امر محدود به سرمایه داری امپریالیستی نیست. سرمایه ها در محدوده های بازارهای داخلی و منطقه ای با یکدیگر رقابت می کنند. یک مکانیسم عمومی است. اما وقتی بزرگ شد به ورای مرزهای «ملی» هم می رود. و اگر امکانات داشت سرمایه داری امپریالیستی هم می شود و با امپریالیست های دیگر به رقابت بر سر منافع نفوذ و منابع و نیروی کار ارزان جهان سوم هم می پردازد. مانند آن چه شوروی امپریالیستی (۱۹۵۶-۱۹۹۱) بود و آن چه چین امپریالیستی امروز شده است.

 قدرت های امپریالیستی مکررا جنگ های ویرانگر به راه می اندازند. برخی از جنگ های آنان برای سلطه بر کشورهای جهان سوم به منظور دستیابی به منابع مواد خام و استثمار اهالی آن کشورها است. اما به طور کل این جنگ ها، رقابتی است میان قدرت های سرمایه داری امپریالیستی برای تسلط بر مناطق استراتژیک جهان و کسب موقعیت مسلط در جهان به طور کلی. دو جنگ جهانی میان قدرت های امپریالیستی برای تجدید تقسیم جهان به وقوع پیوسته است. باب آواکیان تاکید می کند: «با وجود تمام پیچیدگی های درگیر در این موضوع، همه اینها نهایتا بر زمینه تضاد پایه ای درونی کالا – بین ارزش مصرف و ارزش مبادله – و راه هایی که این تضاد با شیوه تولید سرمایه داری تبارز می یابد، استوار می شود؛ شیوه تولیدی که موجب پیامدهای وحشتناکی برای بشریت و آینده اش می شود. این تضاد پایه ای که همه چیز به آن بسته شده و از آن سرچشمه می گیرد است که انقلاب سوسیالیستی با هدف نهایی جهان کمونیستی، میتواند پایانی به آن دهد. انقلاب سوسیالیستی می تواند با حرکت به سوی محو مالکیت خصوصی وسایل تولید؛ محو تصاحب خصوصی محصولات تولید و در نتیجه محو نهایی محصولات به عنوان کالا – و در عوض، آرایش نیرو های تولیدی جامعه به شیوۀ اجتماعی شده و برنامه ریزی شده، جهت تولید چیزها بر اساس آنچه در تأمین نیازهای توده های مردم و در نهایت کل بشریت مفید است و توزیع آن بر اساس نیاز، نه بر اساس ارزش مبادله ای می تواند آن تضاد پایه ای را محو کند. این امر امکان – یعنی مبناهای مادی ای – برای دوره ی تماما جدیدی در تاریخ بشر ، با روابط تماما جدید بین مردم با ایده ها و ارزش های منطبق بر آن ، که اساسا بر مبنای همکاری است و نه رقابت، را فراهم می کند.» (آواکیان. سرمایه داری و کالاها و پیامدهای وحشتناک آن)

اینها قوای محرکۀ بنیادین و قوانین سیستمی هستند که تحت حاکمیت آن زندگی می کنیم. درک کالا و تضادهای نهفته در کالا و روابط کالایی، قلب فهم سرمایه داری است. با وجود این دینامیک ها هرگز نمی توان سیستم سرمایه داری را اصلاح کرد و سیستم سرمایه داری بدون این دینامیک ها نمی تواند وجود داشته باشد. پس از پیروزی انقلاب کمونیستی و استقرار نظام مالکیت همگانی بر ابزار تولید به جای نظام مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، هنوز راهی طولانی در پیش است. اگر مرتبا تولید و مبادله کالایی محدود نشود، همیشه مستعد آن است که نیروی کار هم تبدیل به کالا شود. در این حالت، در واقع نظام مالکیت همگانی بر ابزار تولید، تبدیل به سرمایه داری دولتی می شود. وقتی تولید و مبادله کالایی به جای تحدید و محدود شدن، گسترش یابنده باشد، به کالایی شدن نیروی کار هم می رسد. پس از آن تولید کنندگان کالایی خصوصی که نیروی کار استثمار می کنند، به سرعت به وجود می آیند و این تولید کنندگان خصوصی کالایی به رقابت با یکدیگر می پردازند. تمام امراض جامعه سرمایه داری باز می گردد: تبعیض جنسیتی، ستم ملی، جنگهای منطقه ای و الی آخر.

تولید و مبادلۀ کالایی، دینامیک گسترش یابنده و بسط یابنده دارد و فقط با اعمال زور و حرکت نقشه مند و آگاهانه می توان جلوی دینامیک بسط یابنده اش را گرفت. این یک دیکتاتوری است: دیکتاتوری پرولتاریا. بنابراین، وجود یک دولت سوسیالیستی برای ممانعت از رجعت سرمایه داری ضرورتی حتمی است. این دولت موظف است برای تحقق «چهار کلیت» سوسیالیستی اعمال دیکتاتوری کند. یکی از ابزارهای محدود کردن حرکت بسط یابنده تولید و مبادله کالایی، برنامه ریزی مرکزی اقتصادی است. اما برنامه ریزی مرکزی به خودی خود نمایانگر خصلت اقتصاد سوسیالیستی نیست. بلکه محتوای این برنامه ریزی تعیین کنندۀ خصلت آن است. در مرکز خصلت سوسیالیستی برنامه ریزی اقتصادی، محدود کردن دائمی تولید و مبادله کالایی و مقابله با حرکت بسط یابندۀ آن و مبارزه با کلیۀ اثرات اجتماعی و فرهنگی و ایدئولوژیکی که با خود به همراه می آورد، قرار دارد.

سرسخن

 سرسخن: شعله های خشم خوزستان و گسترش شعار مرگ بر جمهوری اسلامی

مافیای آب، رودخانۀ کارون و سرزمین شان را کشته و آب های کرخه و جراحی را از آنها دزدیده است، مافیای سد سازی راه  تنفس شان را بریده و مافیای نفت و پتروشیمی آنان را محکوم به فقر و گرسنگی و بیکاری و مهاجرت کرده است. مافیای امنیت نیز با دعای خیر «ولایت فقیه» و حمایت «الله»، پیکرشان را به گلوله بسته است. جواب این ستمگری وقیحانه و قساوت ناب هیچ چیز نمی توانست باشد مگر شورش. شورشی که حقانیت و ضرورتِ مطلقش را خیلی زود ثبت و به تایید مردم سراسر کشور رساند. شعله های خشم خوزستان از اهواز و حمیدیه و معشور (ماهشهر) و خفاجیه (سوسنگرد) و فلاحیه (شادگان) و شوش دانیال زبانه کشید و همبستگی با آن گسترش یافت و به الیگودرز و کرج و بجنورد و تبریز و سقز رسید. شعار «مرگ بر خامنه ای، مرگ بر جمهوری اسلامی» و «الشعب یرید اسقاط النظام» سراسری شد. به این ترتیب، نقطه عطفی در مبارزه برای سرنگونی رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی رقم خورد.

گفتیم «مافیا» اما اگر اینها صرفا «مافیا» بودند قدرت و توان چنین تخریب و کشتاری را نداشتند. اینها اضلاع طبقۀ حاکمۀ سرمایه دارانِ حاکم در ایران هستند که شیوه و اصول حکومت داری شان از نوع فاشیسم دینی است. جرقۀ شورش را قطع یکبارۀ ورودی آب به بخشی از تالاب هورالعظیم زد. میلیون ها ماهی هلاک شدند و مردم صدها روستا در شرایط گرمای شدید در بی آبی فرو رفتند. سرگذشت این تالاب آئینۀ تمام نمای مرتجعین حاکم بر خاورمیانه و دشمنی شان با مردم منطقه است.[۱] مرگ این تالاب فاجعۀ انسانی بزرگی است[۲] و گفته می شود هم ‌سنگ مرگ جنگل‌های آمازون است. چرا که تقویت‌کنندۀ توده ‌های باران ‌زایی است که از سمت مدیترانه می‌آیند و رطوبتش موجب تعدیل هوا نه ‌تنها در خوزستان بلکه در تمام شهرستان‌های همجوار است. اکنون از تالاب هورالعظیم که زمانی غرق در آب بود، باریکه ای از لجن مانده. گاومیش ها دیگر نمی زایند چون جنین‌ها از گرما در شکم مادران‌شان می‌میرند. هورالعظیم از زیست بوم  ماهی‌ و لاک پشت و اردک و مرغابی تبدیل به گورستان آنها شده است. از نخلهای خرما تنه های درخت بر جای مانده است. میان خفاجیه (سوسنگرد) و بوستان از رودخانه سالبه دیگر چیزی موجود نیست. جوان ها که همیشه محروم از استخدام در صنعت نفت بوده اند (چرا که این صنعت فقط «غیر بومی» استخدام می کند) چشم امیدشان به کشاورزی و دامداری بود که آن را هم نابود کرده اند. اهواز بعد از مشهد بزرگترین جمعیت حاشیه نشین را دارد. بسیاری از جوانان عرب برای کار در صنایع یزد و کرمان که از آب کارون سیراب می شوند، مجبور به مهاجرت به این شهرها شده اند.

سران رژیم ایران بی آبی خوزستان را نتیجۀ گرمایش اقلیمیِ جهانی که سیلاب های اروپا را هم به وجود آورده و جنگ آب در خاورمیانه میدانند. همانطور که بیکاری گستردۀ جوانان در خوزستان را نتیجۀ تحریم های اقتصادی آمریکا علیه ایران و کرونا می دانند. اما واقعیت چنین نیست.

بی تردید نابودیِ شتابان محیط زیست و گرمایش زمین که محصول عملکرد ویرانگر نظام سرمایه داری جهانی است و تبدیل به خطری بالفعل برای حیات کرۀ زمین شده است، عامل مهمی در این بی آبی و خشکسالی است[۳]. اما بی آبی خوزستان قطعا محصول سیاست های عامدانۀ جمهوری اسلامی است که تحت نظر مستقیم علی خامنه ای و با عناوین پر طمطراق چون «اقتصاد مقاومتی» و «خودکفایی» اتخاذ شد. سیاستهایی که شامل اعمال انحصار بر ذخایر آبی کشور و دست انداختن بر زمین های کشاورزی خوزستان و دیگر قطب های کشاورزی بوده است. یک نمونۀ کوچک از دست اندازی به منبع کار و زندگی مردم این خطه، طرح ۵۵۰ هزار هکتاری «رهبر معظم» در خوزستان است که نتایج و پیامدهای اقلیمی و تاریخی آن رضاشاه را هم شرمنده میکند. شعار «آب و زمین مان را پس بدهید» که عربهای خوزستان در خیزش اخیر سر دادند، «جهاد نصر» (جهاد سازندگی) را نشانه گرفته است. طرح خامنه ای که از اواسط دهه ۱۳۷۰ آغاز شد، ده ها هزار نفر را از کشاورزی معیشتی بیرون راند، صدها روستا را زیر آب برد و با بلعیدن منابع آبی خوزستان، تالاب ها را خشکانده و عامل بزرگی در تخریب زیست بوم این استان بود. اما این تنها نوکِ کوه یخ است.

طرح های عظیم صنعتی کردن کرمان و یزد که از سی سال پیش کلید خورده و در سه سال گذشته در شراکت با سرمایه گذاران چینی جهش وار پیش می رودند، بزرگترین مکنده ای است که آبهای کشور را به سمت استان های مرکزی (عمدتا کرمان، یزد، اصفهان و خراسان رضوی) منتقل می کنند. این واقعیت که انتقال آب از سرشاخه های کارون در چهارمحال بختیاری به سوی کرمان باعث مرگ کارون شده است بر کسی پوشیده نیست. اما مساله این نیست که حکومت به حرف کارشناسان و متخصصین گوش نمی دهد یا «مدیریت کارآمد» در کشور وجود ندارد. مساله آن است که این رژیم و بوروکراسی اش به طور کارآمد در اختیار سرمایه داران انحصاری بزرگ هستند که در شراکت با سرمایه های انحصاری بین المللی، ساختارهایی برای تامین حداکثر سودآوریِ سرمایۀ خود تعبیه کرده اند که مکندۀ آب های کشور و تخریب کنندۀ زیست بوم و نابود کنندۀ منبع معاش حداقلی اکثریت مردم این کشور هستند.

به طرح های صنعتی در کرمان و یزد نگاهی کنیم. پیشتر سرمایه داران کره ای با سرمایه داران کرمان در ساختن صنایع برای «تمدن اسلامی» شراکت می کردند و سرمایه داران وابسته به «کارگزاران سازندگی» و رفسنجانی از شرکای آنها بودند و امروز سرمایه داران چینی جای آن ها را گرفته اند و حتا در انتصاب های حکومتی برای صنایع پتروشیمی و غیره اعمال نفود می کنند. در تیر ۱۳۹۹ با برگزاری اجلاس مشترکی میان مقامات حکومتی و سرمایه گذاران جمهوری اسلامی با مقامات حکومتی و سرمایه گذاران چینی در تهران، «کار گروهی» برای تقویت و رشد صنعت و تجارت و معدن و ترانزیت بین المللی کرمان تشکیل شد. استاندار سابق کرمان در مصاحبه ای گفت هدف از این طرح، «احیای راه ابریشم (سرمایه گذاری مشترک با کشور چین) است»[۴]. یکی از سرمایه گذاران بزرگ در این پروژه، شرکت «یاس تجارت» وابسته به «بنیاد تعاون سپاه پاسداران[۵]» است که در شراکت با سرمایه گذاران چینی، پتروشیمی شهرستان بافت را احداث کرد و در اکتشاف، استخراج و فرآوری مس و در شراکت با سرمایه های خارجی سرمایه گذاری مستقیم کرده است. به گفتۀ استاندار، سازمان صنعت، معدن و تجارت استان کرمان موظف شده است امکانات موجود را در اختیار این شرکت و شرکای چینی اش قرار دهد. علاوه بر این در اجلاس مذکور سرمایه گذاران چینی فعالیت های خود را در استان کرمان یادآوری کردند و خواستار «حمایت استانداری کرمان» برای فعالیت هایشان در حوزه برق و تولید سیمهای آلومینیوم شدند! خامنه ای از سال ۱۳۸۴ گام به گام این فرآیند را رهبری و نظارت کرده است و برای تثبیت رهبری او در این فرآیند، قاسم سلیمانی در تیرماه سال ۱۳۹۷ «همایش نظام فکری آیت الله خامنه ای» را در دانشگاه باهنر در کرمان برگزار کرد. در سال گذشته «شرکت توسعۀ سرمایه گذاری ایران-چین» بزرگترین مزرعۀ استخراج ارز دیجیتالی را در رفسنجان احداث کرده است که بخش بزرگی از برق کشور را می بلعد[۶]. مشابه همین روند در یزد در جریان بوده است [۷] و این استان با داشتن ۱.۳ درصد از جمعیت کشور، صاحب ۴.۴ درصد از تولیدات صنعتی است و چهارمین استان صنعتی و دومین منطقه معدنی ایران است.

سد سازی های نیز جمهوری اسلامی جملگی ضد اکولوژی بوده و از عوامل اصلی گسترش خشکیدگی اقلیمی در ایران هستند. به طوری که چند دهه سدسازی ایران را به صدر کشورهای دچار فرسایش خاک و بیابانزایی در جهان رسانده است[۸]. و از آن جا که کارون خشک شده و سدسازی بر رودخانه های بی رمق دیگر کفاف نیازهای این جنایت کاران صنعتی-اسلامی را نمی دهد، پروژه های انتقال آب از خلیج (بازهم با شراکت چین) به یزد و کرمان به راه افتاده و پروژۀ انتقال آب از دریای خزر به این استان ها و استان خراسان رضوی و جنوبی تحت بررسی و برنامه ریزی است[۹].

بنا بر این می توان دید که معضل هرگز قابل تقلیل به «تصمیم گیرهای غلط» و «گوش نسپردن به متخصصین محیط زیست» و یا فقدان «بروکراسی کارآمد» نیست، بلکه ما با نقشه ای هدفمند در زمینۀ جهت دهی منابع آبی و دیگر ثروت های طبیعی کشور و تخصیص بودجه برای زیرساخت ها و آموزش و پرورش و بهداشت و غیره مواجهیم. هدفِ جمهوری اسلامی همواره عبارت بوده است از پرورش قشری از سرمایه داران انحصاری اسلام گرا و وفادار به پروژۀ ارتجاعی و پوسیدۀ ایجاد «تمدن اسلامی» و همچنین پرورش قشری از حامیان و ریزه خواران نظام از میان توده های مردم.

رقابت منطقه ایِ جمهوری اسلامی با دیگر رژیم های مرتجع منطقه نیز قوۀ محرکۀ دیگری در سیاست های اعمال انحصار بر منابع آبی بوده است.  کنترل منابع آبی تبدیل به یک بازی استراتژیک در خاورمیانه شده است که جمهوری اسلامی و ترکیه نقش عمده ای در آن دارند. کنترل منابع آبی در هر کشور در شرایطی که مساله ناامنی غذایی در افق این منطقه و جهان نمایان است، اهرم موثری برای سلطه بر روندهای اقتصادی است. در شرایط تحریم، ایران از سوی «بازار نفت» کنترل منابع آبی برای اسلام گرایان حاکم در ایران و برای تامین انباشت سودآور برای سرمایه های انحصاریِ وابسته به قطب های قدرت در جمهوری اسلامی اهمیت بیشتری یافته است.

معضل بی آبی و به طور کلی معضل نابودی محیط زیست و همچنین جا به جایی های بزرگ اقتصادی که منجر به بیکاری و فقر و آوارگی می شود را نمی توان به عملکرد مافیایی و دزدی و  اختلاس دولتمردان و رانت خواران حکومتی تقلیل داد. معضل سیستم یا نظام اقتصادی- سیاسی سرمایه داری حاکم در ایران و وابستگی آن به نظام سرمایه داری- امپریالیستی جهانی است. جمهوری اسلامی در رأس سیستمی نشسته است که هم به این علت که بند نافش به نظام سرمایه داری جهانی بسته است و هم به علت خصلتهای خاص خودش، دارای کارکرد و قوای محرکه ای است که نتیجه اش ایجاد گسل ها و ازهم گسیختگی های جدی و مهلک  اقتصادی و اجتماعی است که هیچ یک را نمی توان در چارچوب نظام جمهوری اسلامی حل کرد یا حتا تخفیف داد. 

با این وصف، قشونی از تحلیل گران و نظریه پردازان مواجب بگیر رژیم خود را موظف به پنهان کردن ریشه های منسوخ نظام سیاسی- ایدئولوژیک و اقتصادی- اجتماعی جمهوری اسلامی می بینند. در مقابل، ما نه تنها باید تصویر پردازی های ریاکارانه و دروغ های بزرگ شان را افشا کنیم، بلکه عمیق تر به کارکرد نظام یا سیستمی که این رژیم در رأسش نشسته نگاه بیاندازیم. با این بررسی و بینش است که باید روابط تولیدی و اجتماعی این سیستم را بررسی کنیم، قوای محرکۀ واقعی اش را تعریف و ترسیم کنیم و نشان بدهیم که ذات و کارکرد و الزامات نظام سرمایه داری در ایران و رژیم جمهوری اسلامی لاجرم اکثریت مردم را فرسوده کرده و در تضاد با منافع آنان است. به همین علت حکومت وقتی با شورش مردمعلیه شرایط ستم و استثمار مواجه می شود، راه کاری جز به گلوله بستن آنها ندارد.

نظام سرمایه داری در ایران به طور کلی نسبت به نظام سرمایه داری در کشورهایی مانند آمریکا و اروپا و ژاپن و چین و روسیه خصلت ویژه خود را دارد. به این معنا که نظام سرمایه داری در ایران به طور تَبَعی در نظام سرمایه داری جهانی که طبق منافع کشورهای سرمایه داری امپریالیستی و در جواب به ضرورت سرمایه های آنها ساختار بندی شده، ادغام شده است و وابسته به آنها است. علاوه بر این، با سرنگونی رژیم شاه و استقرار جمهوری اسلامی، هستۀ سخت سرمایه داران وابسته به رژیم شاه از اقتصاد ایران بیرون رانده شدند و قشر جدیدی از سرمایه داران با تکیه بر رژیم دینمدار اسلام گرا شاکلۀ سرمایه داری ایران و رابطه اش با نظام سرمایه داری جهانی را در دست گرفتند. فرآیند شکل گیری این قشر جدید سرمایه داران بزرگ در شرایط به هم خوردن توازن قوای میان قدرت های امپریالیستی (به ویژه با فروپاشی بلوک امپریالیستی شوروی در دهۀ ۱۹۹۰ میلادی و سپس عروج چین به عنوان یک کشور سرمایه داری امپریالیستی) سر راست و ساده نبوده است.

اما جمهوری اسلامی و نظام سرمایه داریِ آن، با وجود تمام ویژگی هایش به نظام جهانیِ انباشت سرمایه متصل است که ضرورت ها و جبرهای گریزناپذیری را برایش ایجاد کرده و آن را مجبور می کند که برای بقای خود به جنگ های منطقه ای بیشتر کشیده شود، با ترکیه و افغانستان و عراق وارد جنگ آب بشود، منابع زیرزمینی و معدنی و آبی و ارضی و انسانی ایران را در اختیار سرمایه های امپریالیستی (به ویژه چینی و روسی بگذارد) و بهره کشی از نیروی انسانی و منابع سرزمینی را تا حد فرسوده کردن نیروی انسانی و غارت منابع سرزمینی پیش ببرد. این ها همگی ناشی از قوای محرکه اصلی سرمایه داری هستند. یک رقابت همیشگی میان سرمایه های بزرگ و کوچک، جهانی و منطقه ای وجود دارد و ماهی های بزرگ هم توسط کوسه هایی که بزرگتر و با تجربه ترند خورده می شوند. آتش بیار جنگ آب در خاورمیانه همین قوای محرکۀ بسیار نیرومند هستند. از تصویری که در این جا به اجمال ترسیم کردیم فقط یک نتیجۀ صحیح می توان گرفت و آن این که این سیستم چه در ایران و چه در جهان قابل اصلاح نیست. نه تنها نمی توان جمهوری اسلامی را اصلاح کرد بلکه حتا نمی توان آن را واداشت تا حکومتداری امنیتی و فاشیستی اش را تخفیف بدهد. نمی توان قدرت های منطقه ای را قانع کرد که دور میز بنشینند و از جنگ آب دست بردارند. نمی توان سرمایه داری را قانع کرد که نسبت به محیط زیست مسئولانه تر رفتار کنند.

ما با رژیمی سر و کار داریم که به طرز خطرناکی محیط زیست را برای بقای خود غارت کرده است. هیچ راهی برای احیای محیط زیست و قابل زیست کردن مناطق عمده ای از ایران به جز انقلاب نیست و این انقلاب نه تنها باید این رژیم را سرنگون کند بلکه کلیت سیستم سرمایه داری را که این رژیم بر آن استوار است عوض کند. برای ایجاد یک جامعه بنیادا جدید و به مراتب بهتر، برنامه و طرحی  وجود دارد که شامل «گام های فوری» نیز هست. به طور مشخص مادۀ سوم و چهارم از «پیش نویس قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین ایران» کاربست های فوری و مشخصی در زمینۀ احیای کشاورزی و محیط زیست و مقابله با ستم ملی دارد که در شرایط خوزستان به معنای تقسیم اراضی بالفعل زیرکشت و تأمین حق آبه برای کشاورزان فعال و کشاورزان مهاجرت کرده و بیکار خوزستان خواهد بود. خنثی کردن اثرات سدها با کمک شوراهای محلی مردم و مهندسین و متخصصین و فعالین محیط زیست که همواره توسط این رژیم سرکوب شده اند، از گام های دیگر است که پس از سرنگونی جمهوری اسلامی به فوریت در دستور کار قرار خواهد گرفت.

برای سرنگونی این رژیم باید ستون فقرات آن، یعنی دستگاه سرکوب نظامی اش ساقط شود. انتفاضۀ شب های تیر ماه خوزستان، تداوم فصل نوینی از پیکار و مبارزه علیه جمهوری اسلامی است و همانند دی ۹۶ و آبان ۹۸ نشان داد که چه ظرفیت عظیمی برای یک انقلاب رهایی بخش و انترناسیونالیستی در جای جای ایران نهفته است. هیچ راهی جز این نیست اما این راه برای پیروزی مستلزم رهبری کمونیستی برمبنای یک نقشۀ راهِ علمی و با هدفِ استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین ایران است. جای این استراتژی[۱۰]، نقشه و برنامه برای انقلاب و چشم انداز جامعۀ آلترناتیو در میان هزاران زن و مرد حاضر در خیزش تیرماه خالی است، و این بیش از همیشه وظیفۀ ما کمونیستهای انقلابی را دو چندان میکند.

یادداشتها:

[۱] هورالعظیم بین ایران و عراق است. یک سوم آن در ایران بین دو شهرستان دشت آزادگان و هویزه واقع شده. سرگذشت این تالاب آئینۀ تمام نمای مرتجعین حاکم در منطقه خاورمیانه است: صدام، خامنه ای، اردوغان. اولین ضربه را طرح امنیتی/سیاسی صدام حسین به تالاب هورالعظیم زد. دو سوم این تالاب در خاک عراق است و صدام می خواست منبع ارتزاق و حیات مردم شیعۀ روستاهای اطراف تالاب را بخشکاند و آنان را وادار به کوچ کند. ضربت دوم را وزارت نفت جمهوری اسلامی با حفاری هایش در فاصله ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۲ به این تالاب زد. ضربت سوم را طرح های «انتقال آب» و سدسازی های سپاه و وزارت نیرو تحت نظارت خامنه ای زدند. تاثیرات تحریم ها این گونه بود که سپاه با گذاشتن توربین های تولید برق (مستقل از وزارت نیرو و به طور مستقل) برق به عراق صادر کرده است تا بر ذخایر ارزی اش بیفزاید. و ضربت چهارم را اردوغان با ساختن سد ایلیسو بر روی دجله.

[۲]  شهروند. ۲۹ تیر ۱۴۰۰

[۳] برای آشنایی با جنبه­های مهم وضع فوق­العاده اقلیمی و بحران­های گسترده­تر زیست­محیطی به مقاله ای تحت عنوان «۵۰ سال پس از نخستین روز زمین: تاملاتی بر فجایعی که ناشی از نظام سرمایه داری امپریالیسم است» به قلم ریموند لوتا در وبسایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) رجوع کنید.

[۴] «استاندار کرمان: سرمایه گذاری مشترک با چین احیاء شد». خبرگزاری ایرنا. ۱۰ تیرماه ۱۳۹۹. اعضای کارگروه مذکور عبارتند از: معاون اقتصادی وزارت امور خارجه، سفیر چین در ایران و سفیر ایران در چین، نماینده وزیر صنعت معدن و تجارت، نماینده وزیر کشور، نماینده وزیر راه و شهرسازی و رئیس مجمع نمایندگان و شرکت های بزرگ استان کرمان

[۵]  گروه اقتصادی یاس وابسته به «بنیاد تعاون سپاه» در جریان محاکمۀ شریفی که در دوران شهرداری قالیباف معاون وی بود بر سر زبان ها افتاد. نگاه کنید به اعتماد نیوز. ۲۳ فروردین ۱۴۰۰

[۶]  تجارت نیوز. ۲۳دی ۱۳۹۹. «جزئیاتی از سرمایه گذاری چینی ها در مزرعه بیت کوین رفسنجان»

[۷]  ایرنا. ۱۲ اسفند ۱۳۹۸: خارجی ها در ده طرح سرمایه گذاری یزد مشارکت دارند

[۸]  گفتگوی رکنا با محمدرضا محبوب فر، کارشناس محیط زیست و توسعه پایدار

[۹] خبرگزاری فارس. اسفند ۱۳۹۹. افتتاح پروژه انتقال آب خلیج فارس به یزد با حضور رئیس جمهور

[۱۰]  این اسناد همگی در وبسایت cpimlm.org قابل دسترسی هستند

آمار جهانی در مورد قربانیان ردۀ اول بحران تخریب محیط زیست

 

تخریب محیط زیست، پدیده ای جهانی است اما همه کشورهای جهان به یک اندازه از آن آسیب نمی بینند. هزینه های انسانی تخریب محیط زیست در کتابچۀ هیچ کمپانی و شرکت و صنعت سرمایه داری و هیچ یک از مراکز مالی جهان به عنوان هزینه ثبت نمی شود. آنها تخریب طبیعت را نهاده ای «طبیعی» و «حق الهی» برای کم کردن از هزینه هایشان و بالا بردن نرخ سودهایشان می دانند. هیچ یک از دولتهای جهان حتا دولت های سرمایه داری پیشرفته که بر دنیا حکمرانی می کنند برآورد دقیق و واقعی از این تخریب جنایتکارانه را نمی دهند و دانشمندان را به سکوت وادار می کنند. آنها حتا زمانی که در مورد این مساله حرف می زنند، حتا یک هزارم واقعیت را در مورد تهدید بالفعل و فوری این تخریب شتابان برای حیات انسان ها بر زبان نمی آورند. اما در این میان، جمهوری اسلامی در ارتکاب جنایت زیست محیطی و انکار آن و تبدیل تخریب محیط زیست به تجارت و کاسبی سودآور برای نظامیان و امنیتی ها، تبدیل آن به ماشین غارت و حامی پروری، خبره است و نمونه ای بی سابقه است که شاید نظیر آن را بتوان در برخی کشورهای آفریقایی مشاهده کرد. همانطور که در سطح جهان، مردم «جهان سوم» بیشترین آسیب ها را از تخریب محیط زیست دیده اند، در ایران هم کسانی که بیشترین آسیب را می بینند همان مردمی هستند که پیشاپیش حکم حذف شدن، به فقر و آوارگی و له شدن را از رژیم جمهوری اسلامی دریافت کرده اند و مردم خوزستان به ویژه عربها از آن زمره اند. به آمار زیر که از مقاله ای به قلم ریموند لوتا[۱] استخراج شده است توجه کنید:

 

براساس پیش­بینی سازمان بین­المللی ملل متحد احتمالا تا سال ۲۰۵۰ میلادی گرمایش زمین یک میلیارد نفر را پناهندۀ اقلیمی و آواره خواهد کرد که بیشتر از کشورهای فقیر جهان هستند. در فاصله سال ۱۹۶۱ تا ۲۰۰۰ میلادی کشورهای گروه­های دارای درآمد پایین، متوسط و بالا به ترتیب مسئول ۱۳، ۴۵ و ۴۲ درصد از انتشار گازهای گلخانه­ای بودند. «آسیب­های اقلیمی» حاصل از آن، به ترتیب ۲۹، ۴۵ و ۲۵ درصد برآورد شده است. در ۵۰ سال گذشته، ۶۹ درصد از مرگ و میر ناشی از رویدادهای اقلیمیِ مفرط – مانند خشکسالی، حریق­های پر خسارت، سیلاب ها، رانش زمین، امواج هوای گرم و طوفان­های بزرگ – در کشورهای فقیرتر رخ داده است. از سال ۲۰۰۰، این میزان مرگ و میر در کشورهای فقیر ۷ برابر بیشتر از کشورهای ثروتمندتر بوده است. 

مطالعه­ای که در سال ۲۰۱۹ توسط دانشمندان دانشگاه استنفورد انجام شد، برآورد کرد که اگر گرمایش زمین اتفاق نیافتاده بود، امروزه شکاف بین بازده اقتصادی ثروتمندترین و فقیرترین کشورها، ۲۵ درصد کمتر می بود؛ و از سال ۱۹۶۱ تا ۲۰۱۰، گرمایش جهانی در کشورهای فقیر موجب شده است که ثروت سرانه ۳۰-۱۷ درصد کاهش یابد.

در جهان امروز، حدود ۷۰ میلیون نفر از خانه­های خود آواره شده اند:۲۳ میلیون نفر، یعنی حدود یک سوم از آنها که تقریبا تماما متعلق به کشورهای جهان سوم بودند، به علت رویدادهای آب و هوایی شدید، آواره شده اند و این رویدادها به علت گرمایش جهانی  هرچه معمول تر و مخرب تر شده اند. تعداد مهاجران آمریکای مرکزی که تا حد زیادی به دلیل تغییرات اقلیمی مجبور به فرار از کشورهای خود شده­اند، بین سال­های ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۰ پنج برابر شده است. خشکسالی­های غیر­عادی باعث گردیده است که بسیاری از انسان­ها غذا برای خوردن نداشته باشند.

گزارش سازمان ملل متحد اشاره می­کند که تجارت جهانی در۵۰ سال گذشته ۱۰ برابر شده است. این امر محصول جهانی­سازی امپریالیستیِ سود­محور و به وجود آوردن یک اقتصاد درهم تنیدۀ جهانی با تولید کارخانه ای/مشقت خانه ای متکی بر کارگر ارزان و استخراج مواد خام است. کالاهای تولید ­شده در کشورهای ستمدیده جنوب جهانی با کشتی­های بزرگ حمل کالا به سراسر دنیا ارسال می­شوند، کشتی­هایی که مقادیر عظیمی از سوخت نفتی را مصرف می ­کنند که عامل آلودگی و گرمایش جهانی است. همچنین تجارت جهانی موجب افزایش گونه­های مهاجم (که بومی مناطق نیستند) می­شود. این گونه­های مهاجم از سال ۱۹۸۰ به میزان ۷۰ درصد افزایش پیدا کرده­اند که موجب اختلال و آسیب­های عظیمی به اکوسیستم ها شده اند.

سیاره­ای که با جهانی­سازی سرمایه­داری- امپریالیستی درهم تنیده و ادغام شده است، سیاره­ای است که تشدید­کننده و تسریع­کننده فاجعۀ زیست­محیطی است… سیاره­ای که آتش گرفته. زیرا نظام سرمایه داری- امپریالیستی در شکار بیرحمانه و پر هرج و مرج خود برای کسب سود و برتریِ رقابتی، نه تنها محیط زیست را غارت و ویران کرده است بلکه انگیزه ادامه این کار را نیز دارد و در حرکت بی ­وقفۀ بلوک های سرمایه که در رقابت با یکدیگر بر سر کسب سود بیشتر و بیشتر هستند، دی­اکسید کربن بیشتر و بیشتری را در اتمسفر رها می­سازد.

 

این وضعیت را مقایسه کنید به جامعه ای که میتوانیم بنا کنیم و به رنج و فاجعۀ غیر ضروری که بر زندگی اکثرت مطلق مردم جهان تحمیل شده است، پایان بدهیم. به عنوان مثال در سند پیش نویس «قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین» در مادۀ چهارم به اصول توسعۀ اقتصاد در جمهوری سوسیالیستی ایران می پردازد و احیای کشاورزی را شالودۀ توسعۀ اقتصاد خودکفا و موزون عنوان می کند. در بند ۴ از «بخش چهارم» سیاست «تقسیم اراضی» را که برای احیای کشاورزی ضروری است به اختصار شرح داده و می نویسد: برای جبران خلع مالکیتهای ناعادلانۀ کشاورزان در رژیم جمهوری اسلامی، برای جبران نابودی اقتصاد زراعی به ویژه در مناطق ملل تحت ستم [مانند خوزستان و کردستان و بلوچستان و ترکمن صحرا و غیره] و همچنین جهت ریشه کن کردن بقایای روابط فئودالی، از جمله در رابطه با زنان، حکومت جمهوری سوسیالیستی نوین، در چارچوب توسعۀ برنامه ریزی شدۀ اقتصاد سوسیالیستی، برنامه تقسیم اراضی را به روش ذیل پیش می برد:

الف. تا مدتی (که زمان بندی آن بر حسب اوضاع جهان متفاوت خواهد بود اما بیش از ۱۰ سال نخواهد بود) مالکیت خصوصی فردی بر زمین زراعی و بهره برداری فردی، تا سقف معینی که توسط برنامه ریزی مرکزی تعیین خواهد شد (مثلا، به طور متوسط کمتر از دو هکتار و  با ابزار و تاسیسات آبی و دیگر تاسیسات مرتبط با آن) برای کسانی که هنگام تاسیس جمهوری سوسیالیستی در حال زراعت هستند، به رسمیت شناخته خواهد شد.

ب. چنانچه، هنگام تأسیس این جمهوری، بهره برداری های بزرگ وابسته به دولت و طبقۀ حاکمۀ پیشین و بنیادها و نهادهای دینی و غیر دینی (به ویژه در مناطق ملل تحت ستم) بر اساس روابط تولیدی ماقبل سرمایه داری و شیوه استثمار (نه بر اساس کار مزدی، بلکه بر اساس بهره و اجاره) اداره می شدند، اراضیِ این بهره برداریها یا بخشی از آن اراضی میان کشاورزانی که روی آن کار می کنند، تقسیم میشود. در این صورت، مالکین کوچک جدید تشویق خواهند شد در یک تعاونی سازمان یافته و در چارچوب برنامه ریزی مرکزی دولتی، بهره برداری از اراضی را ادامه دهند. تولیدات آنها  باید در تطابق با برنامه ریزی دولتی و در چارچوب کلی توسعۀ سوسیالیستی و نظام توزیع و مصرف تعیین شده باشد. جزئیات موارد خاص در جریان پیش برد انقلاب تعیین خواهد شد. مقدار زمین تقسیم شده به هر فرد (و نه خانوار)، به نسبت کیفیت بهره وری و منطقۀ جغرافیایی تعیین خواهد شد. اگر بخشی از اراضی تقسیم شود، بخشهای تقسیم نشده از این نوع اراضی، وارد مجموعۀ بهره برداری های کشاورزی که بر اساس مالکیت همگانی-دولتی توسعه می یابند تبدیل به قطب جاذبه ای بر کل کشاورزی خواهند شد.

ج. سیاست فوق در رابطه با زنانِ درگیر در بهره برداریهای خانوادگی نیز اجرا می شود. به این ترتیب که در کلیۀ بهره برداری هایی که بر نیروی کار خانواده متکی است و زنانی که روی این زمین کار میکنند ولی صاحب زمین نیستند، از این بیگاری آزاد میشوند و مانند دهقانان زمینهای بزرگ که در آنها از روابط استثمار ماقبل سرمایه داری استفاده می شد، میتوانند طبق طرح تقسیم اراضی کشاورزی زمین دریافت کنند. در این صورت زنانی که با دریافت زمین تبدیل به زارعین مستقل کوچک شده اند، تشویق خواهند شد وارد تعاونی ها شوند و در چارچوب برنامه ریزی مرکزی دولتی، به بهره برداری از زمین های شان بپردازند. چنانچه این زنان نخواهند مالک شوند میتوانند در یکی از قطبهای کشاورزی که تحت مالکیت همگانی-دولتی است کار کنند و دستمزدی برابر با مردان دریافت کنند. زنان روستایی و زارع، تشویق خواهند شد در راستای مبارزه با قیود پدرسالاری و مردسالاری و عشیره و طایفه و دین، شوراهای خود را که موضوع آن به طور ویژه تضمین برابری و آزادی زنان است تشکیل دهند.

د. مالکین کوچک که هنگام تاسیس جمهوری سوسیالیستی، مالکیتشان به رسمیت شناخته شده و کسانی که در نتیجۀ تقسیم اراضی تبدیل به مالکین کوچک جدید شدهاند (چه آنان که در بهرهبرداری هایی از نوع ذکر شده در بند ب و ج این بخش درگیر بودند و چه آن مالکین خرد جدید که طبق طرح «بازگشت» تشریح شده در بند ۳ از بخش ششم، صاحب زمین شده اند) حق فروش زمین، استفاده از آن به عنوان ابزار تولید برای استثمار دیگری را نخواهند داشت. تغییر کاربری اراضی کشاورزی ممنوع است مگر در مواردی که به نفع توسعۀ اقتصاد در چارچوب اقتصاد سوسیالیستی برنامه ریزی شده مرکزی باشد، شورای زارعین منطقه یا تعاونی یا کمون مربوطه ضرورت آن را تایید کرده باشد و مجوز این تغییر کاربری داده شده باشد.

[۱] لوتا، ریموند (۱۳۹۹) : ۵۰ سال پس از نخستین روز زمین: تاملاتی بر فجایعی که ناشی از نظام سرمایه داری-امپریالیسم است. ترجمه از حزب کمونیست ایران (م ل م). در وبسایت cpimlm.org