۱۳۹۵ آذر ۲, سه‌شنبه

واقعیت کمونیسم چیست؟

واقعیت کمونیسم چیست؟
لنین و امپریالیسم

از نشریه آتش  شماره ۶۱






امسال صدمين سالگرد نگارش کتاب معروف لنين به نام «امپرياليسم، بالاترين مرحله سرمايه داري» است.
کمونيست ها بدون درک تحليل لنين از مرحله ي امپرياليستي سرمايه داري و با تکيه ي صرف به نقد مارکس از سرمايه داري در سياست  به «شوونيسم امپرياليستي» در مي غلتند و با تکيه ي صرف بر تحليل مائوتسه دون از رابطه ي ميان امپرياليسم و کشورهاي تحت سلطه، در سياست به ناسيوناليسم جهان سومي در مي غلتند. عدم درک تکامل اقتصاد سياسي مارکسيستي توسط لنين باعث شده است که اکثريت اقتصاد دانان به اصطلاح «مارکسيست»، در ديدن سرچشمهي فجايع سياسي و اقتصادي و اجتماعي جهان به راه خطا بروند و فرق زيادي با اقتصاد دانان ليبرال سرمايه داري نداشته باشند.
بدون تحليل لنين از مرحله امپرياليستي سرمايه داري، هرگز نمي توانستيم بفهميم سرچشمه و ريشه فجايع سياسي و اقتصادي و اجتماعي جهان (مثلا، شکاف عظيم ميان فقير و غني در داخل يک کشور و ميان کشورهاي جهان، شکاف ميان رشد علم و دانش از يک طرف و رشد فزايندهي جهل و خرافه ي دين گرايي از طرف ديگر، جنگ هاي ويران گر امپرياليستي در خاورميانه که مرتبا از يک کشور به کشور ديگر سرايت ميکنند، سربلند کردن جنگهاي فرقهاي شيعه و سني، رشد و گسترش فرهنگ نفرت از زن و ستم بر زن و نابوديِ سريع محيط زيست در کره زمين) کجاست. بدون اين که لنين، کار مارکس را در تحليل از سرمايه داري تکامل دهد، نمي توانستيم بفهميم چرا سيستم سرمايه داري جهاني ذاتا اين فجايع را به بار ميآورد و هرگز نمي تواند خود را «اصلاح کند» و تنها راه خلاص شدن از اين فجايع سرنگون کردن اين سيستم از طريق انقلاب پرولتري و جايگزين کردن اين سيستم با سيستم اجتماعي عاليتر يعني سوسياليسم و در نهايت کمونيسم در سراسر جهان است.
چه واقعه و رخدادي لنين را بر آن داشت تا نگاهي دوباره به تحليل مارکس در مورد سرمايه داري بکند و ضرورت تکامل کار مارکس را بفهمد؟ 
سال 1914 براي جنبش کمونيستي بين المللي سال فاجعه بود. زيرا، اکثريت احزاب کمونيست جهان (که در آن زمان عمدتا در کشورهاي اروپايي بودند) در جريان جنگ جهاني اول تبديل به حاميان و همدستان دولت طبقه بورژوازي در کشورهاي خود شدند. حزب بلشويک تحت رهبري لنين يکي از استثنائات بود. اين واقعه ي تکان دهنده ضرورت تشريح ريشه هاي جنگ جهاني ميان کشورهاي سرمايه داري را به وجود آورد. اين جنگ به وضوح بر سر کسب قلمرو نفوذ در جهانِ غير سرمايه داري و تقسيم جهان بود. لنين در سال 1916 تحليل خود را در کتاب «امپرياليسم، بالاترين مرحله سرمايه داري» ارايه داد و نشان داد سرچشمهي اين جنگ مخرب و تبه کارانه، هيچ نيست مگر شيوه توليد سرمايه داري که تبديل به يک سيستم جهاني شده است.
خطوط كلي سرمايه داري نوين قابل رويت بود: سرمايه داري در حال گذر خشونت بار به مرحله اي بالاتر بود. در آستانه ي قرن بيستم، سرمايه داري به سرعت کل جهان را به دام تضادهاي سرمايه داري کشيد و عناصر گوناگون اقتصاد جهاني وارد روابط جديدي با يکديگر شدند.
در قرنهاي هجدهم و نوزدهم، قبل از رشد سرمايه داري به مرحله امپرياليسم، با تعميق و گسترش بيشتر روابط كالايي، يك بازار جهاني سرمايه داري تحت سلطه سرمايه صنعتي ايجاد شد و توسط رقابت آزاد به جلو رانده شد. الزامات بينالمللي سرمايه ي صنعتي، مناطق عقب افتاده جهان را تحت انقياد سرمايه كشيد و باعث نفوذ روابط سرمايه داري در آنها شد. بخش بزرگتري از توليدات جهان به توليد كالايي در خدمت ضروريات سرمايه صنعتي در حال گسترش  تبديل شد. سرمايهداري خارجي در اين مناطق به روابط ما قبل سرمايه داري (مانند، فئوداليسم) و روبناهاي اين جوامع ضربه وارد آورد. در روابط استعماري ميان کشورهاي سرمايه داري اروپايي و آمريکا با کشورهاي آسيا و آفريقا و آمريکاي لاتين که در روابط و سطح ماقبل سرمايه داري عقب مانده بودند، تغييري رخ داد. يعني، داد و ستد نسبت به غصب ثروت و انتقال ثروت از آن کشورها به کشورهاي سرمايه داري نقش عمده تري يافت. با اين وجود، سرزمين هاي سرمايه داري و ما قبل سرمايه داري هنوز به صورت جوامع اساسا مجزا، با يكديگر روبهرو ميشدند. يعني، تكامل هر يك توسط قواي محركه دروني خودشان تعيين مي شد و چارچوب بين المللي به طور درجه دوم و به مثابه شرط خارجي عمل مي کرد.
 مدار سرمايه ي كالايي در زمان ماركس بين المللي شده بود. مدار سرمايه پولي هم پيش از ظهور سرمايه داري امپرياليستي، بين المللي شده بود. طلا تبديل به پول جهاني شده و عنصري ضروري در تسهيل تجارت جهاني بود.اما با ظهور امپرياليسم، خودِ مدار سرمايه ي توليدي براي نخستين بار به نحو موثري بينالمللي  شد و پايه ي وحدت نوين سرمايه را در سطح جهاني فراهم کرد. جريانيابي سرمايه به خارج از کشورهاي سرمايه داري جهش کرد و مطابق با قانون ارزش و سودآوري در سطح وسيع بين المللي سرمايهگذاري شد. نتيجتا انتقال ارزش (و شكل گيري ارزش) بين المللي شد. با غلبه ي اين مدار بين المللي شدهي  سرمايه ي مولد شيوه هاي پيشينِ ادغام جهاني تغيير کرد و معاملات تجاري و پولي تابع صدور سرمايه شدند. تحول كليدي كه در آستانهي قرن بيستم افتاد، صدور سرمايه يا سرمايه گذاري سرمايه بهعنوان سرمايه در مقياس جهاني بود. در واقع «روابط توليدي» در چارچوب سيستم سرمايه داري تغيير بزرگي کرد.
در عصر امپرياليسم، روابط ساختاري نويني ظاهر شد و به روند انباشت ناهنجاري هاي ويژه اي داد. ويژگي اين ناهنجاري ها بخشي از وجود سرمايه داري و نتيجه ي سوخت و ساز بنيادين آن است و نه چيزي جدا از آن.  تحت نظام امپرياليستي، انباشت به طور قطعي از طريق انحصار و مشخصا تحت حاكميت سرمايه مالي بين المللي كه عامل كليديِ فعال كننده و تحريك كننده ي روند باز توليد سرمايه است، انجام مي شود. اين ( انباشت) بر پايه تقسيم جهان بین ملل ستمگر و ستمدیده انجام می گیرد. توسعه مستعمراتی و مافوق سود مستعمراتی در روند كلی انباشت نقش حیاتی ایفا میکنند. در عصر امپریالیسم، انباشت از گذرگاه رقابت بین سرمایه های ملی متفاوت، میگذرد. هر چند سرمایه ها و شكل بندیهای ملی در یك سیستم بین المللی واحد قفل شده اند، این نیز حقیقتی است كه این سیستم با وجود آن که یك كل در هم تنیده است به ناگزیر به سرمایه های ملی و بلوكهای سرمایه های ملی تقسیم شده است. این پدیده ها تصادفی نبوده بلكه بخشی از شكل وجودی  سرمایه های بین المللی شده هستند. تقسیم جهان و مبارزات سیاسی در جهان (از جمله، مبارزات انقلابی) با عملكرد قوانین انباشت تداخل كرده و بر آن تاثیر می گذارند. صدور سرمایه از نقشهریزیهای سیاسی ـ استراتژیك قدرتهای امپریالیستی گوناگون برای كسب موقعیت برتر در بازار جهانی و از مبارزه بر سر مستعمرات و مناطق نفوذ، جدائی ناپذیر است. از سوی دیگر، یك قوه جبر درونی كه مشخصه مرحله تكامل امپریالیستی است وجود دارد كه محرك صدور سرمایه است. از آنجا كه قانون ارزش بر تولید حكم میراند، موارد استفاده از سرمایه توسط خواسته های سود محدود می شود ـ سرمایه نمی تواند به طور معقول در جهت تحول همه جانبه یا تامین ضروریات اجتماعی بهکار انداخته شود.
با رشد سرمایه داری امپریالیستی، یک قشر «اشرافیت کارگری» در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی به وجود آمد.  مافوق سودهای ماوراء بحار به طبقه بورژوازی امکان داد تا به بخش بزرگی از طبقه کارگر و اقشار میانی کشورهای امپریالیستی امتیازات رفاهی داده و «صلح اجتماعی» درازمدت را که وجود جنبش كارگری سوسیال ـ شوونیستی واضح ترین تبارز آن بود برای خود تضمین کند. لنین، پایهی  اجتماعیِِ خیانت اکثریت احزاب انترناسیونال کمونیستی دوم را بر این پایه توضیح داد. هم در آن زمان و هم امروزه، این امتیازات مادی نه بر انقلابات تكنولوژیكی و یا مبارزات طبقه كارگر بلكه عمدتا بر صدور سرمایه و حقوق ویژه کشورهای امپریالیستی تکیه دارد. این رشوه ها دقیقا در ارتباط با ضروریات سیاسی امپریالیست ها قرار دارند.
با ظهور امپریالیسم، یك محرك بین المللی جوامع مختلف را به تبعیت در آورده و آنها را به یکدیگر  پیوند میدهد.
بر اساس تحلیل لنین از اقتصاد سیاسی عصر، باب آواكیان به این تغییر در روابط جهانی و به ویژه به اهمیتی كه  مبارزه طبقاتی در سطح بین المللی دارد، معنای عمیق تری داده است. نتیجه گیری های  آواكیان دارای پیامدهای متدولوژیك و سیاسی عمیق است: در یك معنای كلی، تحولات جهانی به مثابه یك كل واحد، بیش از تحولات كشورهای معین، در تكامل مبارزه طبقاتی ( و ملی )، شكل گیری اوضاع انقلابی و غیره در یك كشور معین تعیین كننده هستند؛ تعیین كننده نه فقط به عنوان شرط تحول (علت خارجی) بلكه به عنوان اساس تحول (علت داخلی) .... (آواكیان، درباره اساس فلسفی انترناسیونالیسم پرولتری، كارگر انقلابی، شماره 69 (سیزدهم مارس، 1891)  دیدگاه آواكیان، یكی از تزهای اصلی کتاب «آمریکا در سراشیب» (به قلم، ریموند لوتا) است.
رشد سرمایه داری به مرحلهی امپریالیستی زیر فشار ضرورتهای ذاتی توسعه ی سرمایه داری انجام شد و در نتیجه باعث شد که جوامع مختلف جهان در زیر یك روند واحد جهانی طبقه بندی شوند. اكنون دیگرمسئله بدین نحو نیست كه ساختارهای كهنه (به طور مثال، جوامع فئودالی) صرفا شكسته میشوند و زیر ضرب می روند بلكه این ساختارها، بر پایه ادغام تبعیشان در درون جریان بین المللی سرمایه امپریالیستی، تغییر می کنند.
با ظهور امپریالیسم تضاد اساسی عصر بورژوایی، به تضاد اساسی یك روند جهانی واحد و عمومی یعنی روند گذار از عصر بورژوایی و جایگزینی آن توسط عصر كمونیسم جهانی، تبدیل می شود. در طول این روند، تضادهای دیگری كه متعلق به دوره ماقبل جامعه و یا در خارج از آن وجود داشتند نیز در آن تنیده شدهاند. یك رابطه تولیدی جدید، برهم کنشِ میان كشورهای سرمایه داری پیشرفته و کشورهای تحت سلطه را تعیین می کند.
تضاد اساسی عصر سرمایه داری در دوران امپریالیستیِ سرمایه داری، شدیدتر شده است و چارچوبه ی سربلند کردن و تشدید تضادهای گوناگون را تشکیل میدهد.  تغییراتی که در روابط درونی هر کشور و در کل جهان می شود، توسط حرکت تضاد اساسی عصر بورژوایی تعیین می شوند. جهان عرصه اساسی (و چارچوب تحلیلی اساسی) برای درك نیروها و عوامل تاثیر گذاری است كه سیاست و اقتصاد را در عصر امپریالیسم شكل می دهند. در عین حال، جهان (به معنای جامعه بشری) یك مجموعه است كه دارای سطوح متمایز تشكیل دهنده است: شكل بندی های ملی، بلوك ها و نظامهای مخالف یكدیگر كه خود آنها از نقطه نظر درونی متضاد بوده و دارای ویژگیها و قابلیت تاثیر گذاری مختص به خود می باشند. مثلا، ویژگیهای ملی، استراتژی انقلاب در هر كشور مشخص را تعیین خواهد کرد. لیکن این امر نیز نسبی است.
در این مرحله از تكامل سرمایهداری، انباشت یك روند بازتولید است كه بینالمللی شده و دارای پایگاهی بومی است و اینطور نیست كه این پایگاه بومی یك اقتصاد خودكفا است كه برای كسب فرصتهای سرمایهگذاری جدید یا بازاری جهت بهکارانداختن سرمایه بی مصرف، چشم بهخارج دارد. نکته در این جاست که دگرگونیهای ساختاری و تحولات تاریخی که در سیر تکامل سرمایهداری به وجود آمده است پی آمدهای بسیار عمیقی دارند. سرمایه دیگر نمیتواند در درون یك چارچوب ملی، به شكلی که بحران ساختاری اش را حل کند،  تجدید سازماندهی شود. زمانی که سیستم وارد بحران مازاد تولید میشود در واقع تضادهای بین المللی شدن سرمایه حاد می شود. 
بر این اساس، سرمایه یك ساخت سیاسی بین المللی نیز دارد. صدور سرمایه با وضعیت رقابت مابین امپریالیستها و چرخشهای آن مرتبط است؛ سرمایه همچنین در واكنش نسبت به دیگر سرمایه ها و قدرتهای امپریالیستی و با چشمداشت نسبت بدانها، جریان می یابد.  به علاوه، از عهده خود رقابت برآمدن محتاج منابع و ذخایر بین المللی میباشد. برای اینكه هر قدرت (امپریالیستی) بتواند منابع لازم سیاسی، اقتصادی و نظامی را بدون تحلیل بردن اقتصاد ملی خویش به درون مهلكه بیندازد، به سودهای مافوق به عنوان منبع قدرت احتیاج دارد. به عبارت دیگر، در رقابت بین امپریالیستها كسب مافوق سود هم یك هدف است و هم یك وسیله برای پیشبرد رقابت. باز هم، این حقیقت كه جهان كاملا تقسیم شده و تنها میتواند تقسیم مجدد گردد؛ دارای اهمیت تاریخی بهسزا میباشد. پس شبكه روابط و ارتباطات بین المللی به طور همزمان از یكسو محركی بسیار مهم برای انباشت سرمایه است و از سوی دیگر عمده ترین مانع بر سر راه انباشت میباشد ـ هم به لحاظ اقتصادی و هم سیاسی.
اساس امپریالیسم، سرمایه داری است و نه چیزی دیگر. تولید سرمایهداری یعنی تولید و مبادله ی گسترده کالایی اساس آن است و رقابت جزء ذاتی آن است. اما در عصر امپریالیسم، این ها به سطحی دیگر حرکت کرده اند. قوه جبر آنارشی که سرمایه های مجزا را بر اساس استثمار کار مزدی به تخاصم می کشد، حادتر می شود. امپریالیسم یا سرمایه داری انحصاری نمی تواند بر قوانین درونی سرمایه چیره شود؛ در واقع با ایجاد تغییر در آنها زمینه هرج و مرج (آنارشی) حادتری را در سطوح بالاتر فراهم میکند.
لنین از «صعود» سرمایه داری به مرحله امپریالیستی اش نتیجه نگرفت که بهتر است سرمایه داری به عقب و به مرحله «رقابت آزاد» بر گردد یا به دوران تولید و مبادله کالاییِ دوران دهقانان آزاد (نظریه هایی که تحت عنوان «دموکراتیزه کردن اقتصاد» و «کامانز» (یا «اشتراکی» ها) در کارگاه های پیشه وری ترتسکیستها و آنارشیست ها تولید می شود). بلکه این بود که امپریالیسم یعنی سرمایهداری به حد گندیده رسیده است و باید آن را دور ریخت.  
اثر لنین نه تنها یک انقلاب در علم اقتصاد سیاسی مارکسیستی بود که قادر به تشریح کارکرد سیستم سرمایهداری و حرکات سیاسی این سیستم بود بلکه خصلت تئوری و پراتیک انقلابی کمونیستی در عصر سرمایه داری امپریالیست شده را نیز تعیین کرد. تعیین سیاست انقلابیِ «شکست طلبی انقلابی» در قبال جنگ جهانی اول در پیروزی انقلاب اکتبر 1917 در روسیه تعیین کننده بود. تعیین این سیاست که انقلاب در کشورهای مستعمره و مستعمرات سابق، همراه با انقلاب سوسیالیستی در کشورهای سرمایه داری پیشرفته «دو مولفه از فرآیند واحد انقلاب جهانی پرولتری» هستند در شکلگیری رهبری کمونیستی و پیروزی انقلاب چین در سال 1949 تعیین کننده بود. تعیین این سیاست ها صرفا به نیات لنین باز نمی گشت بلکه مستقیما ناشی از درک تئوریکِ حرکت سرمایه داری در مرحله ی جدید تکاملی اش بود. n
«آتش»

پانوشت:
1.  البته این به معنای آن نیست که در کشورهای سرمایه داری روابط ماقبل سرمایه داری به خدمت رشد سرمایهداری گرفته نشد. در واقع اختراع ماشین «جین» روابط تولیدی برده داری در پلانتاژهای جنوب آمریکا را تشدید کرد و به رشد و گسترش صنایع نساجی انگلستان خدمت کرد.
منبع نگارش:
آمریکا در سراشیب، ریموند لوتا



۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

سرسخن


درباره مناظره کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا




از نشریه آتش  شماره ۶۰


سه مناظرهي ميان دو کانديداي رياست جمهوري آمريکا (هيلاري کلينتون و دونالد ترامپ) ساعت ۴ و نيم صبح به وقت ايران از شبکه تلويزيوني بي بي سي بهطور زنده و با ترجمه‌‌ي فارسي، پخش شد. افراد زيادي بيدار نشستند تا اين مناظرهها را ببينند و بسياري هم برنامه را ضبط کرده تا بعد آنرا نگاه کنند. صبحِ روزِ بعد تعجبانگير بود که اين همه آدم از روشنفکر تا مردمِ عادي اين مناظرهها را دنبال کرده و در موردش ابرازِ نظر ميکنند.
مردم در ايران و ساير نقاط جهان، اخبار و سياستهاي بين المللي و داخلي را با دلايل و انگيزههاي متفاوت، دنبال ميکنند. اين تفاوت ربط مستقيم دارد به چگونه نگاه کردن به جهان، جايگاه و رابطه ميان طبقات و تفکرات گوناگون با مناسباتِ سياسي اجتماعي اقتصادي و نتيجتا اخلاقي و ايدئولوژيک حاکم. مثلا کمونيستها و انسانهاي‌‌ آگاه و مترقي، عرصه‌‌ي سياست و رخدادهاي داخلي و جهاني را براي فهميدن روندهاي جاري دنبال و تحليل ميکنند زيرا بر همين صحنه است که بايد نقشه و راه کمونيستي براي رهايي از مناسبات ستمگرانه را درستتر ترسيم کرده و عمل کنند.
اما بسياري از مردم (بهخصوص آن بخشهايي که سمتگيري سياسي معيني ندارند)، اغلب با اين انگيزه و ايدئولوژي که در اين ميان «موقعيتِ من چه ميشود»، پيگيرِ اخبار و سياستها ميشوند. مثلا محاسبه ميکنند که در کشمکش ميان جناحهاي جمهوري اسلامي، اطلاحطلبان يا اصولگرايان پيروز شوند کدام براي موقعيتِ آنها مفيدتر است. هرچند که بارها اثبات شده که هيچيکدام مفيد براي مردم نيستند. چون همهشان محصول نظام ارتجاعي جمهوري اسلامي اند و آنرا نمايندگي ميکنند و هر کسي در راس دستگاه حکومتي اين نظام بنشيند بايد طبق منطقِ و پويشهاي اين سيستم عمل کند که استثمار و ستم و تبعيض و زن ستيزي،  فقرِ و بي حقوقي اکثريتِ مردم و... قوانين آن است.
در عينحال مردم در ايران به تجربه ديدهاند که صرفا سياستهاي داخلي نيست که بايد محاسبه شود. بلکه روندهاي بينالمللي (بهويژه اگر پاي بزرگترين قدرت سرمايه داري امپرياليستي يعني آمريکا در ميان باشد)، نقشي مهمتر دارد و سياستهاي داخلي هم اغلب توسط آن قالببندي ميشود. بههمين دليل مثلا اين سوال را جلو ميگذارند که جنگ در سوريه به کجا برسد «بهاي مَسکن پائين ميآيد؟». اين محاسبات هرچند با دلسوزيهاي نسبت به وضعيتِ تودههاي مردم در سوريه همراه است، اما سريعا به «وضعيت من، تاثيراتش روي ما» گذر کرده و دلسوزي و يا خشم از جنايتهايي که امپرياليستها و نيروهاي بنيادگراي ديني و جمهوري اسلامي در سوريه مرتکب ميشوند و فکر کردن به اينکه در مقابلِ اين اعمالِ ضدانساني چه بايد کرد، کمرنگ ميشود. يا به بمبارانهاي وحشيانهي شهر حلب از نقطه نظرِ تاثيراتاش بر روي بهرههايي بانکيشان (هرچند اغلب ناچيز است) نگاه ميکنند. از اين جهت جاي شگفتي نيست که تعدادِ زيادي با دقت و موشکافانه مناظرههاي دو کانديد رياست جمهوري در آمريکا را دنبال کردند چون فکر ميکنند اين انتخابات و نتيجهي اش ميتواند در رابطهي ميانِ جمهوري اسلامي و امپرياليسم آمريکا تاثيراتي داشته و «وضع ما بهتر يا بدتر شود». مثلا يک سوالي که اين روزها بهگوش ميرسد اين است: «کلينتون يا ترامپ، کدام انتخاب شوند قيمت دلار پائين خواهد آمد؟». در نظامي که بنيادش توليد کالايي است و کسبِ سود به هر قيمتي قانونِ اول آنست، سياست و ايدئولوژي هم به کالا تبديل شده و بر اساس آن سنجيده و محاسبه ميشود. درون خودِ جامعهي آمريکا هم همين نگاه در بين بخش بزرگي از مردم وجود دارد. در رسانهها (که امروز انتخابات آمريکا عنوانِ اصلي آنها شده است)، مصاحبه کنندگاني از ميان مردمِ عادي ميبينيم که بر اساس اينکه آيا در صورت انتخاب هر يک از اين دو کانديداها، امکان سفر و ديدار اقوام شان سهل تر شده يا دشوارتر، وضعِ کار و درآمدها چطور خواهد شد، تصميم گيري ميکنند و آگاه نيستند که آخر اين چه نظامي است که اوليهترين خواستههاي انساني را از مردم گرفته و مانند گروگان با آنان رفتار ميکند.
گرايشِ ايدئولوژيک انتخاب از ميانِ «بد و بدتر»، «جهانشمول» است و پايهي مادي دارد. پايه در اوضاع اقتصادي، فقر و بيدورنمايي و بيکاري گسترشيابنده اکثريت تودهها در سراسر جهان و سيستمِ سرمايهداري جهاني و منطق و کارکرد آن دارد. پايه در فقدانِ دولتهاي سوسياليستي و انقلابي که مانند قطبِ جاذبه‌‌اي قدرتمند، راه ديگري را به عينه به مردم نشان دهد و افکار را حول رهايي از چارچوبههاي نظام موجود شکل دهد. وجود چين سوسياليستي در دهههاي ۵۰ تا ميانهي ۷۰ ميلادي و شوروي سوسياليستي در دهههاي ۲۰ تا ميانهي ۵۰ ميلادي، چنين کارکردي داشت. اين امر همچنين پايه در کوچک و ضعيف بودنِ احزاب کمونيست دارد که بر روي خط و سياست کمونيسمِ نوين استوار بوده و بر اين اساس ميليونها مردم را براي سرنگوني دولتهاي ارتجاعي و سازماندهي نظامي از نوعِ ديگر، رهبري کنند.
اين گرايشِ ايدئولوژيک در ميان طبقاتِ گوناگون رايج است، اما بيش از همه طبقاتِ مياني جامعه، آناني که چيزي براي حفظ کردن و محاسبه کردن دارند، بيان و نمايندگي ميکنند. اما معنايش اين نيست که تودههايي که چيزي براي از دست دادن ندارند، از اين قاعده و تفکر برياند و خودکار صحيح و علمي فکر کرده و علل زيربنايي و پيچيدهي رنجهاي ناشي از اين سيستم را درک ميکنند و پي «بد و بدتر» روان نميشوند. همانطور که مارکس گفت: در جوامعِ مبتني بر طبقات اجتماعي، ايدههاي غالب در هر دورهي تاريخي، همان ايده‌‌هاي طبقه حاکم است.
در کارزارهاي انتخاباتي آمريکا مي بينيم که چگونه نمايندگانِ دو حزبِ بزرگِ امپرياليستي با جِد و جهد تلاش ميکنند تا احساسات و تمايلاتِ خوب و بدِ توده ها را به مجاري موردِ نظرشان کشيده و از آنان براي راي دادن به خود و پذيرفتن منطقِ سيستمِ امپرياليستي و مشروعيت دادن به آن (بهجاي مخالفت با سيستم و جنايتهايش)، تائيديه بگيرند و بدين وسيله در واقع مردم را همدستِ جنايتهايشان بکنند. از طرف ديگر تودههاي وسيع مردم را ميبينيم که با جِد و جهد تلاش ميکنند به زير بال و پَرِ يکي از  دو نمايندهي سيستمي بروند که باعث و باني همه بلاهايي است که بر سر آنان و تودهها در چهار گوشهي جهان، آمده است. همان وضعيتي که در دورههاي انتخاباتي در ايران شاهدش هستيم. همان استدلالات و همان جِد و جهدها. آيا اين استدلالات آشنا نيست؟ «خب! بله. کلينتون کسي نيست که من ميخواهم. او هم بد است. اما بالاخره در مقابلِ ترامپ شيطانِ کوچکتر است»، شبيه: «من از موسوي و کروبي دلِ خوشي ندارم. اما از احمدي نژاد که بهترند». يا: «رآليست باشيم. دو انتخاب بيشتر نداريم. يا کلينتون يا ترامپ. بنابراين اگر به کلينتون راي ندهي کمک کرده اي که ترامپ راي بياورد». شبيه: « اگر به روحاني راي ندهي، جليلي راي ميآورد. انتخاب کن!». تا ببينيم در انتخابات 7 ماه ديگر در ايران، کي در مقابل کي «بد و بدتر» است که چندي است بحثهايش داغ شده است.
رفيق آواکيان در نقدِ چنين تفکري ميگويد کلِ موضوع به اين بحث تقليل پيدا ميکند که: «مادامي که شما منطق و «انتخابهاي» ديکته شده توسطِ اين سيستم را پذيرفته ايد، شما مجبوريد منطق و «انتخابهاي» ديکته شده توسط اين سيستم را بپذيريد» [تفکري مرگبار]. آيا اين واقعيت که اين سيستم، شخصي مانند ترامپ را در راس يکي از دو حزبِ عمده بهعنوانِ کانديد «مشروع» توليد کرده است، به طورِ کاملا قدرتمندي غيرمشروع بودن کلِ اين سيستم را نشان نميدهد؟ اين واقعيت که کلينتون و دمکراتها تنها مخالفتشان با ترامپ در اين است که آنها نمايندگانِ بهترِ همين سيستم اند و قادرند بهتر براي جنايتهاي اين سيستم کار کنند، آيا به طورِ قدرتمندي نيازِ فوري براي گسست از منطق و فرضيات اين سيستم و بهپاخيزي عليه آن و کساني که نمايندهاش هستند، از جمله کلينتون و ترامپ، را نشان نميدهد» (1)
مناظره ‌‌‌هاي کلينتون و ترامپ از جهت ديگري هم بهشدت مورد توجه مردم قرار گرفت و تا حدي اين تصويرِ غلط و واژگونه که گويي غرب و بهويژه آمريکا جوامعي با سطحِ بالاي تمدن اند و سياستمدارانش داراي اخلاق و ادب و...را برهم ريخت. انحطاط، اخلاقياتِ فاسد و ضد زن، دروغگوييهاي طرفين، جنگ افروزيهاي جنايتکارانه، به راه انداختن جنگهاي نيابتي و به خاک و خون کشاندن خاورميانه، قالتاقبازيها، دزديها، فرارهاي مالياتي، مواضع فاشيستي در قبالِ مهاجرين و تودههاي سياه و لاتين، سوءاستفاده از موقعيتها براي منافع شديدا شخصي، لومپنيسم و امثالهم حتا براي آناني که پيرو سياستِ «بد و بدتر»اند حيرتآور و قابل تامل بود. اين دو کانديدا بخشي از منجلابي که نمايندگي ميکنند و ماهيتِ نظامي که محصولش هستند را بهصحنه آوردند. بينده احساس ميکرد که مشاهده‌‌گرِ يک لجنزار بهتمامِ معناست. مردمِ آگاهتر ميگفتند «فرقِ نگاه اينها با نگاهِ جمهوري اسلامي به زنان و يا مهاجرين افغانستاني در چيست؟» 
در جريانِ اين مناظرهها و افشاگريهاي طرفين از يکديگر، مطبوعات و کانالهاي خبري ايران پر شد از اظهار نظر در اين زمينه. ترامپ را نقد ميکردند که «به زنان اهانت کرده و حُرمت نگه نداشته است». گويي خودشان بهتر از او هستند. بله. ترامپ يک فاشيستِ پول پرستِ ضد زن است. به قولِ بيانيهي حزب کمونيست انقلابي آمريکا (آر سي پي):«ترامپ نمايندهي کاملي است از ارزشهاي اجتماعي که اين امپراتوري تجسم آن است. نه تنها مواضع سياسي او، کل شيوهي زندگياش، قلدري‌‌اش، هرزگياش، ...نگاههاي چندشانگيزش به زنان...او تجسم استثمار و غارتي است که سرمايه داري و ذهنيت «اول خودم » اشاعه مي دهد....».
اما مگر سردمداران نظامِ جمهوري اسلامي براي اسلامي بهجز اينند؟ ايدئولوژي اسلامي که به آن ميبالند، همين نگاه و رويکرد «ترامپي» را به  زنان دارد. «کتابِ آسماني»شان زن را کشتزارِ مرد ميخواند؛ کتک زدنِ زن توسط شوهر را اگر هر لحظه و هرجا حاضر به همخوابگي نشود،  مجاز ميداند. زن را در برابر مرد پَست و فرودست خوانده و موجودي براي لذت رساني به مرد ميداند. در واقع زن را «انسان» نميداند. تفاوتي ميان «زن خواهي» ترامپ با 4 همسري اسلامي و بينهايت صيغه در مذهب شيعه، وجود ندارد. 
جمهوري اسلامي و هيچيک از سردمدارانش مطلقا در موقعيتِ افشاگري از ترامپ قرار ندارند.
يک جنبهي مثبتِ اين مناظرهها و اينکه مردم نسبتا زيادي آنها را ديدند اينست که مقدارِ  قابل توجهي از سياست، تضادها و رقابتهاي درونِ ارتجاع، مسائل مربوط به زنان، اخلاقيات، تودههاي فقير و مهاجرين، جنگهاي امپرياليستي و غيره را موضوع بحث و فکر کرده است. فرصت مساعدي است که ما کمونيستها درگير اين بحثها شده و بر پايهي تفکري علمي و کمونيسم نوين، درکها را ارتقا داده، به توده ها درفهم صحيحتر اين اوضاع در جهت سازماندهي انقلاب، ياري برسانيم. n 
«آتش»

۱ـ مقالهي «منطقِ مرگبار شيطانِ کوچکتر. باب آوکيان درباره‌‌ي ترامپ، کلينتون، «شيطانِ کوچک‌‌تر» و انقلاب.». نشريهي انقلاب - ۱ آگوست ۲۰۱۶