۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

انتخابات و رویکردها در کردستان

انتخابات و رویکردها در کردستان

رژیم جمهوری اسلامی میزان مشارکت مردم را در سراسر کردستان 62 درصد اعلام کرد. از تقلبات آشکار و پنهان حکومت که بگذریم بنا بر اظهارات شاهدان عینی در برخی شهرها مانند سنندج میزان مشارکت مردم نسبت به انتخابات در دورههای قبل بیشتر بود. اینکه رژیم انتخابات شورای شهر و ریاست جمهوری را هم زمان به پیش برد بر میزان مشارکت مردم تاثیر گذاشت. اما تفکیک اینکه چه تعداد از مردم برای انتخابات شورا آمده بودند و چه تعداد برای ریاست جمهوری مشکل است. این بار در برخی شهرها تعداد بسیار زیادی کاندید شورای شهر شده بودند که اکثرا هم رد صلاحیت نشدند. مثلا در شهر سنندج 150 نفر کاندید شورای شهر بودند. قبل از انتخابات، کاندیداهای مختلف در شهرهای کردستان اقدام به تبلیغات خیابانی و ایجاد ستاد انتخاباتی کرده بودند که عمدتا با بی تفاوتی مردم روبرو شده بود. در شهر سنندج چند مورد اعتراض مردمی به مبلغان کاندیدها نیز صورت گرفت. در هر صورت، حسن روحانی و محسن رضایی در کردستان همایشهای انتخاباتی برگزار کردند.
تفاوت کردستان با سایر نقاط ایران این است که دارای احزاب و سازمانهای شناخته شدهای است که پایگاه تودهای دارند. به علت همین فضای سیاسی است که در حال حاضر، صدها فعال سیاسی، خبرنگار و یا هوادار احزاب سیاسی کرد در زندان و یا در تبعید به سر میبرند. در جریان انتخابات اخیر نیز هر حزبی بنا بر ایدئولوژی و اهداف سیاسی خود و با توجه به وضعیت بسیار بد اقتصادی و اجتماعی تلاش کرد بر روند انتخابات تاثیر بگذارد. تا چند روز مانده به انتخابات تقریبا اکثر تشکلات و احزاب به علتهای مختلف از جمله نبود آزادیهای سیاسی و سرکوب صحبت از تحریم انتخابات میکردند، اما با نزدیک شدن به زمان رایگیری و حمایت رفسنجانی و خاتمی از روحانی لحن بعضی از احزاب مانند حزب دمکرات و پژاک تغییر کرد.
قبل از انتخابات به طور کلی با رویکردهای متفاوت مواجه بودیم. گروهی بر این باور بودند که انتخابات وسیلهای برای مشروعیت بخشیدن به رژیم است و ابزاری برای به سرکار آوردن حافظان جدید نظام جمهوری اسلامی. بنابراین برای زحمتکشان کرد هیچ نفعی در بر ندارد و برای رفع ستم و نابرابری ملی هیچ روزنهای را باز نمیکند. اما آنها استدلال سیاسی و تبیین تئوریک کمرنگی از کارزار انتخاباتی رژیم داشتند، شاید به این علت که فرآیند آگاه شدن زحمتکشان و به خصوص کارگران را شرکت آنان در مبارزات اقتصادی میدیدند و تمرکز تبلیغاتشان نیز عمدتا در این راستا بود.
رویکرد گروهی دیگر این بود که با فشار آوردن و مبارزه میتوان حکومت را وادار به عقب نشینی کرد. اینها میگفتند که اگر از جانب کاندیداها در مورد تغییر در کردستان برنامهای اعلام شود مردم بهتر است به آنها رای بدهند تا فضا تغییر کند. برای مثال پژاک که به علت دست زدن به قهر و سابقه مبارزاتی همفکرانشان در ترکیه از نفوذ قابل ملاحظهای در کردستان برخوردار است طی بیانیهای که قبل از انتخابات صادر کرد گفت وجود برنامه برای کردستان میتواند آغازی برای تغییر در کردستان باشد و به این دلیل میتوان به کاندیداهایی که چنین رویکردی دارند رای داد. به همین خاطر نگاه پژاک ابتدا به سوی محمد رضا عارف رفت که بیش از سایر نامزدها از «مساله قومیتها» (اسم رمز ستمگری ملی) حرف میزد. بعد از کنار رفتن عارف به نفع روحانی، پژاک متوجه این یکی شد.
دیگرانی مانند حزب دمکرات اعلام کردند که شرکت کردن یا نکردن زیاد فرقی نمیکند و به هر حال حکومت کار خودش را خواهد کرد. بنابراین مردم بهتر است شرکت نکنند. اما اگر شرکت کردند به روحانی رای بدهند! آقای عبدالله مهتدی از رهبران «سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران» هم مردم را به شرکت در انتخابات ترغیب کرد با این استدلال که میخواهد رژیم را وادار به عقب نشینی و تخفیف بحران کند. تو گویی بحران حاد اقتصادی ـ اجتماعی در جمهوری اسلامی ناشی از سیاست این یا آن جناح است و نه برخاسته از سیستم حاکم و ساختاری که در خدمت طبقات استثمارگر و امپریالیسم است.
به هر حال بعد از انتخاب روحانی موضع احزاب روشنتر شد. مهتدی گفت که حکومت عقب نشسته و اصلاحطلبان نقش مهمی در این عقب نشینی داشتند. بحثش این بود که باید منتظر بمانیم و مطالبات خودمان را از آنها بخواهیم و زیاد هم مهم نیست که رژیم به مشروعیت ظاهری دست پیدا کند!
رویکردِ مطالبهمحور، سرانجامش این شد که: «مردم! به عوامفریبان رای بدهید!» قابل توجه است که نیروی اصلاحطلب در کردستان کسانی مانند جلالی زاده از خانواده شهدای حکومتی هستند که سابقا در جنگ علیه مردم کردستان یار و یاور خمینی بودند. برنامۀ بخشی از اصلاحطلبان حکومتی در مورد کردستان عبارت است از «تغییر نگاه امنیتی به کردستان» و شعار دادن در مورد تغییر وضعیت. اما مردم کردستان تجربه هشت سال ریاست جمهوری خاتمی را هم دارند و میدانند که اساسا هیچ تغییر مثبتی به سود آنان انجام نشد.
این واقعیتی است که بخشی از طبقه متوسط و نوکیسههایی که طی دهه اخیر به ویژه در ارتباط با بیزنسهای پر سود از جمله در تجارت با کردستان عراق شکل گرفتهاند، روحیات سازشکارانه و سیاست مماشات با رژیم را در میان مردم کردستان نمایندگی میکنند. همینها هستند که بر مبنای تمایل طبقاتی خود در کارزار انتخاباتی رژیم شرکت میکنند. در مقابل، بخشهای دیگری از جامعه کردستان هستند که آگاهی سیاسی عمیقتر و روحیه رادیکالتری دارند. همانهایی که حاضر به شرکت در بازی فریبکارانه انتخابات رژیم نشدند. اینان حق تعیین سرنوشت میخواهند و خواهان رفع ستم ملیاند؛ از جمهوری اسلامی چیزی جز سرکوب و ستم ملی و فقر و اختلاف عظیم طبقاتی ندیدهاند و خواهان دگرگونی واقعیاند. تقلیلگرا نیستند که به مانورهای مضحک رژیم و زندگی اسفبار و اختناق با ظاهری مدرن راضی شوند. شوراهای واقعی مردمی را میخواهند و اقتصادی در راستای منافع ارزش آفرینان یعنی کارگران و دهقانان و معلمان و اندیشهورزان. این همان نیروی واقعی است که برای پیشبرد انقلاب اجتماعی و به اجراء در آوردن یک استراتژی رهائیبخش باید موضوع فعالیت آگاهگرانه و سازماندهی حزب پیشاهنگ کمونیست در کردستان قرار بگیرد.
کاوه اردلان

واقعیـت کمونیسـم چیسـت؟


واقعیـت کمونیسـم چیسـت؟
شکاف ها این گونه پُر می شوند
تجربۀ «پزشکان پابرهنه» در چین سوسیالیستی


افزایش روز به روز قیمت دارو حتی قشرهای مرفه شهری را هم که بهترین امکانات موجود در دسترسشان بود تحت فشار قرار داده است. وضع طبقات تحتانی و ساکنین شهرهای کوچک و روستاها که همواره از خدمات پزشکی متمرکز در مراکز ثروت محروم بودهاند اسفناک شده است. البته تحریمهای خارجی و اولویتهای حکام فعلی منبع اصلی فشار تحمل ناپذیر کنونی است، اما مشکل بهداشت و درمان فقط مختص کشورهای تحت سلطهای مانند ایران نیست. این مشکلی جهانی است. در کشورهای پیشرفته سرمایهداری هم مردم با این معضل دست به گریبانند و با گسترش بحران وضعیت به مراتب وخیمتر میشود. تحت دولتهای رفاه اروپا، داروها و درمانها یک به یک «غیر ضروری» تشخیص داده شده و از پوشش بیمههای دولتی خارج میشوند. خصوصیسازیهایی که از زمان حکومت مارگرت تاچر در انگلستان دهۀ 1980 آغاز شد منجر به تعطیل بیمارستانهایی شد که سودآور نبودند. برای درک شرایط هولناک نظام پزشکی در آمریکا تماشای فیلم مستند «سیکو» ساختۀ مایکل مور کفایت میکند (و علیرغم وعدههای انتخاباتی اوباما وضعیت از زمان ساختن فیلم تغییر چندانی نکرده است). در شرایطی که 35% مردم جهان مستقیما در معرض آبهای آلوده و فاضلاب زندگی میکنند و سالانه نزدیک به ده میلیون کودک زیر 5 سال (یعنی روزی 26000 کودک) اغلب در نتیجۀ بیماریهای سهلالعلاج جان میدهند، شرکتهای بزرگ بیمه و دارویی از سودآورترین بخشهای سرمایۀ بینالمللیاند. این خود گواه منسوخ بودن نظام سرمایهداری است.
مشکل تا وقتی که جامعه و جهان بر محور سود میچرخد قابل حل نیست و با شعارهای اوتوپیستی «درمان رایگان برای همه» نیز چاره نمیشود. ارادۀ سیاسی برای حل مشکل بهداشت و درمان جامعه باید بر درک از واقعیتهای جامعه، کارکرد سرمایهداری و چگونگی رسیدن به دنیایی نوین و عاری از نابرابری استوار باشد. تجربه چین سوسیالیستی در این زمینه علاوه بر این که تصویری از آن چه گذشت ارائه میدهد، روشها و راهکارهایی نیز برای تغییرات آتی در اختیار ما میگذارد.

یک تجربۀ متفاوت

هر چند قبل از پیروزی انقلاب اجتماعی معدودی از شهرهای بزرگ چین نظیر شانگهای، به دلیل نفوذ اروپائیان از امکانات به نسبت پیشرفته درمانی و پزشکان مجرب برخوردار بودند، ولی شهرنشینان فقط 2% جامعه چین آن زمان را تشکیل میدادند. مناطق وسیع روستایی که اکثریت جمعیت را در خود جای میداد از هر گونه امکانات بهداشتی بی بهره بود.
پس از کسب قدرت سیاسی، دولت پرولتاریا با کمبود شدید پزشک، پرسنل بخش بهداشت، بیمارستان، کلینیک و دارو مواجه بود. کمونیستها تصمیم گرفتند تلاشهای اولیه خود را بر درمان بیماریهایی متمرکز کنند که با روشهای ساده قابل پیشگیری بودند. بیماریهایی نظیر عفونتهای معده و روده، عفونتهای انگلی، مالاریا، بیماریهای مقاربتی و بیماریهای ساده کودکان که باعث مرگ و میر گسترده و از کار افتادگی بخش عظیمی از مردم میشدند. بسیاری از این بیماریها با آموزش اصول اولیه بهداشت به مردم تحت کنترل در آمد. در همان سال اول بعد از انقلاب 1949  (1328) وبا ریشه کن شد و سال 1950 نوبت به آبله رسید. سال 1957 بود که 9 پزشک مشهور بریتانیایی از چین دیدن کردند و گزارش دادند که گرچه چینیها هنوز بر پارهای از مشکلات بغرنج پیروز نشدهاند ولی موفقیتهای چشمگیری به دست آوردهاند. این پزشکان هم عقیده بودند که پیشرفتهای عمده در این زمینه نتیجۀ مبارزات دامنه داری است که مردم عادی به شکلی گسترده در آن شرکت جستند.
به طور کلی ناظران خارجی از پاکیزگی شهرهای چین ـ چیزی که بدون ارادۀ تک تک مردم ممکن نبود ـ متعجب شده بودند. (پیش از انقلاب، شهرهای چین به کثیف بودن شهره بودند و به ویژه خارجیها از مگسهای فراوان چین که ناقل بسیاری از بیماریها بودند وحشت داشتند.)
از سال 1949 تا 1957، 860 بیمارستان جدید با متوسط 350 تختخواب ساخته شد. یعنی هر سه روز و نیم ساختمان یک بیمارستان به اتمام میرسید. تا سال 1960، 161 بیمارستان به بیمارستانهای فوق الذکر اضافه شد. هر یک از این بیمارستانها چندین بخش با پزشک و پرستاران واجد شرایط داشتند. و البته رقم کلی 1021 بیمارستان جدید غیر از هزاران بیمارستان کوچک و درمانگاه و زایشگاهی بود که در روستاها ایجاد شده بودند.
تعداد بهیارانی که در مناطق روستایی چین کار میکردند در سال 1957 به 200 هزار نفر رسید. در کمتر از یک دهه از پیروزی انقلاب نرخ امید به زندگی بالا رفت. مرگ و میر نوزادان در شهرها از 117 در هزار به سال 1949 به 37 در هزار در سال 1956 تنزل یافت. موارد مرگ مادران به هنگام زایمان در پکن و شانگهای به ترتیب 30 در صد هزار و 28 در صد هزار بود. این در حالی است که در همان زمان (1956) تعداد تلفات مادران در انگلستان و ویلز 54 در صد هزار بود.
به دنبال پیروزی انقلاب حزب کمونیست پزشکان را ترغیب کرد که در روستا اقامت گزینند ولی این سیاست موفق آمیز نبود و کار درمان در روستا عمدتا توسط تیمهای پزشکانی انجام میشد که چند هفتهای به روستاهای اطراف میرفتند و دوباره به شهر باز میگشتند که درآمد بیشتری نصیبشان میکرد. بنابراین در زمینه خدمات بهداشتی و درمانی کماکان بین مناطق شهری و روستایی چین نابرابری عظیم وجود داشت.
اما آن چه این نابرابری را بیش از پیش آشکار کرد وقتی بود که دولت تصمیم به ریشهکن کردن تب حلزون گرفت. در سال 1955 نزدیک به 11 میلیون روستایی جنوب چین به تب حلزون یا شیستوزومیاز که یک بیماری انگلی خطرناک خاص مناطق حاره است مبتلا بودند. مائو تسه دون رهبر کمونیست فهمیده بود که سیاست انتقال بهداشت و درمان از شهر به روستا به جایی نمیرسد و باید شیوههای دیگری برای غلبه بر این ناموزونی در پیش گرفت. کارزار دراز مدت و موفقیت آمیزی که با تربیت کارکنان بهداشت، آگاه کردن مردم و استفاده از ابتکارات تودهای برای غلبه بر این بیماری پیش رفت، دستمایهای شد برای ظهور پدیدۀ «پزشکان پا برهنه» در جریان انقلاب فرهنگی.
سال 1965 سال آغاز انقلاب فرهنگی بود. در کنار انتقاداتی که به نظام آموزشی نخبه گرایانه میشد، مائو تسه دون طی یک سخنرانی نظام شهر محور پزشکی را به نقد کشید و چارچوب نظامی را جلو گذاشت که بهبود شرایط اهالی روستا را کانون توجه قرار میداد. در آن سالها هنوز بخش بزرگی از بودجه بهداشت به شهرنشینان (که کماکان بیش از 2% جمعیت نبودند) اختصاص داشت. با فراخوان مائو گروهی از جوانان روستایی در سطح دبیرستان انتخاب شدند، به طور رایگان و در دورههای سه ماهه، شش ماهه و یا یکساله تعلیم دیدند و به روستاهایشان بازگشتند تا دانش پزشکیشان را به کار بندند. در عرض فقط چند سال 150 هزار پزشک و 350 هزار بهیار به کار در روستاهای سراسر کشور مشغول شدند. این کارکنان بهداشت و درمان که از سال 1968 به «پزشکان پابرهنه» معروف شدند به طور نیمه وقت کار میکردند و از ایشان انتظار میرفت که در کار کشاورزی نیز شرکت کنند. دستمزدشان مثل تمام کارکنان کمونهای روستایی بر اساس امتیازِ کاری بود و معادل کار کشاورزی محسوب میشد.
البته چین کشوری فقیر بود و امکانات پیشرفته پزشکی و دارویی محدودی داشت. پزشکان پابرهنه با تکیه بر ابتکار روستائیان، و با سیاست پیشگیری به جای معالجه، بسیاری از مشکلات را حل میکردند. «کمیته انقلابی بهداشت استان هونان» نیز کتابی تحت عنوان «راهنمای پزشکان پابرهنه»منتشر کرد. در این کتاب تلاش شده بود که همه اطلاعات ممکن در اختیار این پزشکان قرار بگیرد. از آناتومی ابتدایی تا شیوههای کنترل جمعیت، بهداشت و تشخیص بیماریها. در این راهنما علاوه بر داروهای متعارف (بازدارندههای شیمیایی)، راههای سنتی معالجه از طب سوزنی تا گیاهانی که سنتا برای بیماریهای مختلف به کار میرفت توضیح داده شده بود.
تا سال 1976 شمار پزشکان پابرهنه در سراسر چین به حدود دو میلیون نفر رسید. موفقیت سیاست پزشکان پابرهنه چنان در رفع نابرابری اجتماعی و طبقاتی در زمینه بهداشت چشمگیر بود که در سال 1978 مورد تقدیر سازمان بهداشت جهانی قرار گرفت. برنامه «بهداشت برای همه» سازمان ملل در سال 2000 نیز بر اساس همان الگو تدوین شد.
بعد از مرگ مائو و کودتای سرمایهداران نوخاسته در چین، و تعطیل کمونهای روستایی در سال 1980، نهاد پزشکان پا برهنه نیز منحل شد. در سال 2003 مجله آمریکایی تایم نوشت: «پزشکان پابرهنه مشهور چین اغلب دیپلمههای دبیرستان بودند و در کمکهای اولیه تعلیم دیده بودند، کوه و کمر را در مینوردیدند تا زنان آبستن را معاینه کنند و دست و پای شکسته را گچ بگیرند. در نتیجۀ این خدمات که اساسا رایگان بود، چینیها موفق شده بودند بیماریهای مقاربتی را ریشه کن کنند، امید به زندگی در کشور را تقریبا دو برابر کنند و آن را طی سالهای 1949 تا اواسط سالهای 1970 از 35 به 65 سال برساند. ولی در اوایل دهه 1980 کشور از کمونیسم به سرمایهداری روی آورد و دهقانان مجبور شدند برای پرداخت هزینه بهداشت جیبهای مندرس خود را زیر و رو کنند. همزمان حکومتهای محلی یارانههای بیمارستان و درمانگاه روستایی را حذف و عملا آنها را خصوصی سازی کردند....»
این عقبگرد نشان از تفاوت بنیادین میان دو نظام اقتصادی ـ اجتماعی سوسیالیستی و سرمایهداری داشت. پزشکان پابرهنه کماکان در ذهن بسیاری از کمونیستهای انقلابی و ترقیخواهان قدیمی باقی مانده است. بسیاری از تودههای روستایی چین که در دهههای 1960 و 1970 کودک یا نوجوان بودند هنوز خاطره آن جوانان پر شور که خدمت به خلق را پیشه کرده بودند در سر دارند. اما برای نسل انقلابیاندیش امروز که روابط و جامعۀ آلترناتیو را در برابر نظام سرمایهداری جست و جو میکند، پزشکان پابرهنه نه یک خاطرۀ غرور آفرین دور بلکه یک منبع الهام است. تجربهای که کماکان میتوان خطوط راهنمای یک برنامه متوازن و مساواتگرایانه بهداشت و درمان سراسری را از آن استخراج کرد.                               


«آتش»

کشیدن حجاب بر چهرۀ تاریخ


کلاه پهلوی نام سریالی است که حدود 10  ماه از آغاز پخش آن از شبکۀ اول سیمای جمهوری اسلامی میگذرد. این فیلم بنا بر اظهارات ضیاءالدین دُری (کارگردان) بر اساس فیلمنامهای تهیه شده که خود او در سال 1365 نگاشته است. کلاه پهلوی علاوه بر پرداختن به سیاست بسیار مهم کشف حجاب توسط رضا شاه سعی دارد عوامل پشت پردهای چون نقش استعمار خارجی، افکار سنتی داخل کشور، سودجویی مقامات داخل حکومت و مواردی دیگر را به نمایش درآورد.
سریال با نمایش مقطعی از زندگی یک دانشجوی جوان به نام فرخ آغاز میشود. او در پاریس درس میخواند و در میان نگرشهای مختلف دانشجویی سوسیالیست شناخته میشود. فقر شدید و شرایط اجتماعی کشور فرانسه که همچون سایر کشورهای اروپایی در بحران اقتصادی به سر میبرد، او را حساس میکند و باعث شکل گرفتن افکار انقلابی در وی میشود. روزها درس میخواند و شبها برای امرار معاش در یک رستوران کار میکند. حضورش در یک میهمانی اشرافی در فرانسه که توسط یکی از ایرانیهای با نفوذ شکل گرفته سبب میشود توجه بسیاری از افراد مهم از جمله سفیر وقت ایران در انگلیس را به خود جلب کند.
فرخ هم از سوی سیاستمدار مشهور تقیزاده و هم از جانب تریگانو یکی از عوامل پشت پرده کشور فرانسه برای تحقق نقشههای استعماری در ایران در نظر گرفته میشود. او به سفارش تقیزاده از کمک هزینه تحصیلی بهرهمند شده و تریگانو نیز از طریق بلانش (دختر خواندهاش) او را تحت نظر میگیرد. رفت و آمد با افرادی از این دست از فرخ فرد دیگری میسازد: یک فرد وابسته به حکومت. پس از آنکه درسش به پایان میرسد به همراه بلانش به عنوان همسرش به ایران بر میگردد. این ظاهرا بخشی از یک نقشه استعماری است که پسرهای ایرانی با دختران اروپایی ازدواج کنند و آنان را به عنوان الگو همراه خود به ایران ببرند.
فرخ پس از ورود به ایران فرماندار یک شهر محروم میشود. از وی میخواهند که از آنجا شهری مدرن بسازد. سریال میخواهد نشان دهد که نقش و اقدامات فرخ در آبادانی شهر طبق طرح کشورهای اروپایی برای نفوذ در جامعه ایران انجام میگیرد. کارگردان سریال طی مصاحبهای اعلام کرده که از نظر او این گونه طرحها عملا به نفع کشور تمام شده است. او تاکید دارد که برخوردش به غرب یکجانبه و خصمانه نیست و جوانب مثبتشان را هم در کنار کارهای منفیشان میبیند! در واقع این حرف کارگردان بیان گرایش کلیتر طبقۀ حاکمه اسلامی است که علاقمند به استفاده از سرمایهها و فنآوری و تواناییهای مدیریتی غرب امپریالیستی است اما تقاضا میکند که اربابان به ایدئولوژی کهنه و فرهنگ و باورهای اسلامیاش کاری نداشته باشند.
آنچه بیش از هر چیز در این سریال مورد توجه میباشد، تلاش بلانش و دیگر زنان تجدد خواه است که میکوشند مردم به ویژه زنان را برای پذیرش تغییرات مدرن آماده کنند اما با مقاومت مذهبیون سنتی و تفکر مرد سالار روبرو میشوند. بلانش در ابتدا سعی میکند با آموزش زبان فرانسه راه را برای ارائه فرهنگ فرانسوی میان دختران بومی شهر باز کند. اما نماد مقاومت در برابر این «تهاجم فرهنگی» زنی است محجبه که مدیر تنها مدرسه شهر است. زنی به نام فروغ که همسرش از کسبه بازار است. سریال او را زنی روشنفکر و مطلع از علم و تاریخ جهان و اروپا نشان میدهد. این البته تحریف واقعیات تاریخی است. در آن دوره زنانی که روشنفکر و علاقمند به علم روز و هنر بودند با حجاب سر سازگاری نداشتند. نمونه فروغ که هم محجبه و ضد مدرنیته باشد و هم اهل علم و آشنا به تاریخ اروپا و مدیر یک مدرسه دخترانه در شهری کوچک را در هیچ جای آن تاریخ نمیتوان پیدا کرد. ضیاءالدین دُری در واقع فروغ را از بین زنان مرتجع حکومتی امروز با ماشین زمان به آغاز قرن بیستم منتقل کرده است تا حرفهای مردسالارانه و عقب ماندۀ امروز جمهوری اسلامی را از زبان او بزند.
فروغ با بلانش وارد چالشهای بسیار میشود و عملاً نویسنده از زبان فروغ ایدئولوژی مذهبی و مردسالار را بازگو میکند. در اکثر موارد این بلانش است که از پس استدلالهای فروغ بر نمیآید و در بحث مغلوب میشود. اولین جدل این دو زمانی است که بلانش برای دانشآموزان از فمینیسم میگوید و فروغ که گویی از زیر و بم و تاریخچه فمینیسم (و شاید از سه موج آن!) مطلع است در اعتراض به وی قوانین اسلام را به عنوان راه رهایی زن بر میشمرد. دفاع از حجاب توسط فروغ در برابر بحثهای بلانش علیه این عامل اسارت زن، نقطۀ اوج نماد سازی و قهرمان تراشی از فروغ است.
سریال کلاه پهلوی هنوز به پایان نرسیده است اما تا همین جای داستان روشن است که این سریال سفارشی بر اساس سیاستگذاریهای چند ساله اخیر صدا و سیما و دستگاه فرهنگی رژیم (و رهنمودهای شخص خامنهای) علیه فمینیسم و جنبش رهایی زنان و به قول معروف با هدف «فرار به جلو» ساخته شده است. دستگاه تبلیغی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی میخواهد با تولید اینگونه سریالها نقطه ضعف آشکار نظام را در مواجهه با مخالفت و اعتراض زنان، و نارضایتی بر حقی که علیه حجاب اجباری از همان روز به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی در جامعه ایران شکل گرفته، بپوشاند و گریبان خود را از برچسب قرون وسطایی بودن و زن ستیز بودن خلاص کند. اما چه محتوا و جزییات خود سریال کلاه پهلوی، چه حرفهای سازندهاش و چه تفاسیر هواداران کهنهپرستش در سایت رسمی کلاه پهلوی، تاکیدی دوباره است بر ماهیت ارتجاعی و ایدئولوژی مردسالارانه شان. اینان نقطه قوت سریال را در به نمایش در آوردن «غیرت ایرانی» و «حفاظت زن مسلمان از چادرش تا دم مرگ» میدانند. از پشت این غیرت، خشونت خانگی علیه زنان و گشت ارشاد و سنگسار و قتلهای ناموسی سرک میکشد و در پس آن «حفاظت»، اشاعه فکرِ تسلیم و تمکین و گردن گذاشتن به فرودستی زن و قبول اینکه زن مایملک و تابع مرد (پدر، برادر، همسر، قیم مردی از انساب و یا از جانب حکومت شرع) خودنمایی میکند.
در پایان باید به سازشکاری، فرصتطلبی یا منفعتجویی بازیگرانی اشاره کرد که به بازی در این سریال مرتجعانه تن دادهاند و در این کارزار ضد فمینیستی و زن ستیزانه با صدا و سیمای جمهوری اسلامی همداستان شدهاند. حساب عناصر رسوایی مانند شریفی نیا و امین حیایی به کنار، زنان بازیگری چون مریلا زارعی و شقایق فراهانی چه پاسخی برای زنان ستمدیده و آزادۀ کشور دارند؟

نسیم ستوده